در پژواک کوه پاسخی نیست
در پژواک کوه پاسخی نیست
نمایشنامهئی در سه پرده، با وامی آزاد از خمسه نظامی و شیرین وفرهاد وحشی بافقی و شاهنامه فردوسی
کِسان دراین بازی
داستانٰ گو - صدایی که بیزمانه ست و گسترده در همه تاریخ ، او خویشتندارست . کم و بیش بیاحساس. گفتههایاش پرلایه ست برای براداشتهائی گوناگون
خسرو - پادشاه ایران، سرمست ازباورش از جایگاهی که تاریخ به او ارمغان نموده. و دلگرم از اینکه جهان در گرداگرد او به گردش است. اشتیاق او برای سختگیری با گذشت سالیان کاهش نیافتهاست.
شیرین - نامزد همسری با خسرو ست، روشناندیش ست با نهادی آزاده. بیدارست و هشیار در گزینشهایاش، و آگاه ست از اُفت و خیز پیامدها. صراحت او در سخن به سردیاش برداشت میشود و آزادمنشی او را به ندانمکاریاش میگیرند.
فرهاد کوهکن - سنگتراشی که پرهیزگارست و سختکوش. باورمندست به پایداری و دستهایاش میدانند آنچه را که در دل نمیتواند نگاهشان داشت .
مهرداد وزیر - وزیری فرزانه ست وکاران، دولتمردی که شناسائی بایستها و نبایست هارا به او گماردهاند. او باورمند به آن است که همهی دشواریها، پیچیدهگیهایی هستند به امید یافته شدن راهکارهایی برای چاره شدن.
مریم - ندیمهی شیرین، گه دوراندیش ست وتیزهوش. او بسیار گزیدهگوی ست و آرام که میداند چگونه با دریافتن آسیبهائی که دیگران از دیدنشان سرباز میتهند، مینوان در هرفراز وفرود جان سالم به دربرد.
خردهفروش - فروشندهئی دورهگرد ، که همه جهان را به سان بازاری برای داد وستد میبیند
.
پیشدرآمد
صحنه خالی و برهنه است مگرتنها سه چیز دیهیم پادشاهی (روی سکوئی درسوی چپ صحنه)، یک تخته سنگ (در سوی راست صحنه) و یک صندلی ( در میانهی صحنه). داستانگو در پایین صحنه ایستاده است.
داستانگو
سه رهگذار در گذرگاه خود اینک به کنارهم رسیدهاند
یکی را اورنگ برسر دارد و گذرگاه را نشان میدهد.
یکی برآن است که گذرگاه میباید در دل کوهٰسار کنده شود. و ...
یکی برآن است که هیچ گذارگاهی در میان نیست - تنها جاپاها را میباید دید.
تاریخ به ما میگوید که این افسانهئی از دلدادهگیها ست.
خردورزان میگویند که این کشمکشی میان خواستهای ناسازگارست.
سروده سرایان گرچه داستانهایی یکسان ندارند ، بر این باورند که کوهها همه پژواکها را به یاد میسپرد.
(او به بازتاب تصویر کوهی ناپیدا اشاره میکند.)
اینجا فرهاد ایستاده است، که در سنگ هستی را میتراشد.
اینجا خسرو پادشاهی میکند، که براین باورست که این تاریخ است که هستی خود را میآفریند.
در میان آنها شیرین گام برمیدارد، که میداند که معنا باید برگزیده شود.
(مکث.)
آنها این بازی را داستاتی اندوهزا میخوانند.
اما همه اندوهِ نَژفِسانه (تراژدی) در این انگارست که ما میدانیم چه چیزها را از دست دادهایم..
هرچند اگر هرگز هیچ چیز را نداشته بودیم چه؟
اگر تنها پاسخ به ما آسیب و زخم بوده باشد چه؟
(نور پرداز نور صحنه را دگرگون مینماید.)
پرده یکم – دیهیمی که بر سر پادشاه سنگینی میکند و بگومگوئی که دیالکتیکست
چو آگاهی آمد ز خسرو به راه
به نزد بزرگان و نزد سپاه
که شیرین به مشکوی خسرو شدست
کهن بود کار جهان نوشدست
همه شهر زان کار غمگین شدند
پر اندیشه و درد و نفرین شدند
فردوسی طوسی
صحنه ۱: بارگاه پادشاه
همه چیز هماهنگ و همتراز است. ستونهای بارگاه فضای صحنه را همچون قابی در بر گرفتهاند. خسرو همچون تندیسی از سنگ ایستاده است؛ درباریان مانند اختران در گرد او در گردشاند. وزیر مهرداد در کنار او ایستاده وطومارهای کشورداری را در دست دارد. شیرین در فاصلهیئ جدا از آنها نشسته و آنها را تماشا میکند.
خسرو
هر آنچه که رویمیدهد، رویدادی بههنگام درتاریخ است.
حتی آرزوها و خواستهها هم میدانند که میباید به چه هنگام پدیدار شوند.
اکرچه توانمندی فرمانروا یک آرزو نیست - بلکه میبایدی است که به خودیِ خود آشکار میشود
من این دیهیم پادشاهی را خود برنگزیدهام.
این تاریخ ست که آن را بر تارک من جای داده ست.
وزیر
پادشاها!
تو روان این جهان هستی که در سیمائی بشری پدیدارگشته است.
رودی که در میان دَرِّهها خروشان به پیش می تازد ازهیچکس پروا نمیجوید.
به همینسان شهریار فرمانروا خود به خویشتن پروا میدهد .
شیرین
رودخانهها با سیلاب خود چه بسا که روستاها را که با پیشتازیدن خود غرقه و ویران میکنند.
خسرو (لبخند میزند و به سوی او روی برمیگرداند)
بیگمان چنیناست که میگوئید!
هرگونه پیشرفت نیازمند به فداکاری است.
مردمان چنین میاندیشند که ازکنشی آزادانه برخوردارند، اگرچه آنها به راستی دربندهگی هردَم از تاریخ هستند.
حتی عشق نیز میباید از راهبری خِرَد پیروی کند.
شیرین
پس اگر چنین است، من آنچه را که شاهنشاه عشق میخوانند، به زیر بند چیرهگی و به زیر لگام زورافتادن میخوانم.
خسرو
همگیِ عشق گرفتارشدن در بند چیرهگی و به چنگ درآوردن دلدارست .
پرسش این است که آیا ما آن چیرهگی را میپذیریم یا نه.
مریم (درکنارهیِ تالار در حال برق انداختن به گلدانی سیمین رو به تماشاگران)
خندهدار این ست که چگونه پیشرفت در تاریخ همیشه پیش از هرچیز میباید شکمها را سیر کند..
(سکوت. خسرو متوجه مریم میشود.)
خسرو (نه به سردی و خشکی)
ندیمه ، نو فکرهم میکنی؟
مریم
شاهنشاها ! من تنها آنچه را که در این نقره بازتابیده میشود میبینم.
همه آنچه را که این تقره همچون آینهيی به من مینمایاند.
خسرو
پس بگو ببینم حالاچه میبینی؟
مریم (با احتیاط)
روشنایی نور.
و هر ازگاه به گاه سایهئی که آن را تیره میکند.
(خسرو میخندد. شیرین پیشانی خودرا به آرامی میخارد .)
خسرو ( رو به شیرین میکند)
برپائی نظم و آرامش هزینه دارد.
از این روست که در این کشورآسایش وامنیت برپاست.
شیرین
شاید اشتباه هم هزینه دا شته باشد.
خسرو
تو گوئی مُرَدَدی؟
تاریخ از تردید بیزارسد.
شیرین
شاید تاریخ از تردید بیزار باشد.
اما تردید به من دلآسودهگی میدهد.
خسرو
عشق، میباید همانند فرماندهی پادشاه بیبروبرگرد باشد.
میباید آن را اراده نمود تا که به وجود آید.
شیرین
یا میباید صادقانه آن را رد کرد.
وزیر (قدمی به به پیش برمیدارد)
شاهنشاها! شاید چاره برخی از دشواریها نیاز به زمان داشته باشد.
همهی بگومگوهای دیالکتیک - پس از پیشرفتی به اندازه - رفته رفته چاره میشوند.
شیرین (میایستد )
اگر قرار براین نباشد که همهی ناهماهنگیها چاره شوند چه؟
اگر قرار بر این باشد که ناهماهنگیها را میباید به تاب آورد چه؟
خسرو
این طرز فکر مردمان بیابانی است.
فرهنگهای بزرگ از هر ناهماهنگی گامی به سوی فراز بر میدارند.
شیرین
یا هر ناهماهنگی را به خاک میسپارند و آن گور را بنیانی برای تمدنشان میخوانند.
(زنگ های ناقوس نستوریان از دور دست به صدا در میآیند.)
داستانگو
پادشاه انگار میکند که ناهماهنگیها چاره شده و گامی به فراز برداشته شدهست، حال آن که ناهماهنگی پیچیدهترشذه ..
او بر این باور است که ناهماهنگیها درپیشروی در گذرگاه تاریخ خود را چاره میکنند،
او نا آگاه از این ست که برخی ازناهماهنگیها به آسانی زخم میزنند.
او هرگز در نیافته که بگومگوئی دیالکتیک نیز میتواند نشان از زورکوئی باشد -
چارهئی که به ناچار است و سرپیچی ناپذیر همان زورگوئی ست.
صحنه دو: در راهرو
تنها شیرین ومریم با همند و از دورصدای آهنگی درباری از باربد به گوش میآید.
مریم
البته که میتوان به پیشنهاد شاه بله گفت.
برای خیلیها این واکنشی خردمندانه ست.
شیرین
هنگامی که تیغه خنجر روی گلوست، پذبرفتن پبشنهاد را خردمندانه میخوانند.
مریم
اما شاه میخواهدهمه ی گنجهایاش را به زیر پایت بریزد.
شیرین
به جزاین که به من پروادهد که بگویم نه.
(مکث.)
مریم
میگویند کوهکن در کوهستان سخت به کار تراشیدن ا ست.
تا گذرگاهی از میان سنگها بسازد.
شیرین
چرا این را به من میگویی؟
مریم
چون همه از او بگونهئی سخن میگویندنند که گوئی دیوانه است.
و دیگر ابن که تو به آنچه که مردمان دیوانهگی میخوانند، باور داری
شیرین (اندکی خاموش میماند)
او میخواهد از سنگ چه بسازد؟
مریم
برخی میگویند جویی برای آب و برخیدیگر برای رساندن شیر تازهدوشیده گوسفندان
یک گذرگاه.
شاید هم پاسخی به یک خواسته.
میگویند او برای عشق کار میکند.
اما این که دلدارش چه کسی ست، مردمان شهر انگارهایی گوناگون دارند.
شیرین
و اگر دلداری را چشم به راه نمیتوان بود چه؟
مریم
پس شاید دلدار او خودَ کوهکندن ست .
برخی آدمها به دلداری ازسنگ نیاز دارند که دروغ نمیگوید.
(شیرین رویش را برمیگرداند و به دوردستی ناپیدا خیره میشود.)
شیرین
پادشاه به من قطعیت آینده را دیش مینهد.
سنگتراش به من چه چیزی پیشکش میکندد؟ از خودگذشتهگی در برابر ناشدنیها؟
هیچکدام نمیپرسند من چه چیزی را ممکن است به خودم پیشنکش کنمم.
مریم
پس به خویشتن خود چه چیزی پیشنهاد میدهی، بانوی من؟
(پس از مکثی بلند.)
شیرین
شایستهگی این که خودم بتوانم گزینش کنم .
و اینکه بدانم خودم آنچه را که خواستهام برگزیدهام.
پرده دوم – اراده و کوه
صحنه ۱: گذرگاهی کوهستانی
یکی فرهاد را در بیستون دید
ز وضع بیستونش باز پرسید
ز شیرین گفت در هر سو نشانیست
به هر سنگی ز شیرین داستانی است
(وحشی بافقی)
زمین ناهموار در دامنه کوه. باد هرازگاه زوزه میکشد. فرهاد با روشی به هنجار بر سنگ تیشه میزند. با هرکوبهی تیشه به سنجیده و کنشگرانه است. کوپهی تشی در کنار اوست. ابزارها ی سنگتراشی درکنار آتش پراکندهاند م. خرده فروشی با قاطرش نزدیک میشود و برای اندکی به تماشای فرهاد میایتد.
خردهفروش
جوان! خسته نباشی. تو کمک نداری؟
فرهاد
کشیدن گذرگاه تا کاخ شیرین همه سنگ تراشی نیست . باید زاویه و فراز و نشیب را اندازه گرفت.
خردهفروش
من راهب هائی را در صومعههای کوهستان دیدهام.
که خودشان را گرسنه نگه میدارند تا خدا را ببینند.
تو گرسنهگی میکشی تا کوه را هموار کنی.
کدام دیوانهوارتر است؟
فرهاد ( از کار میایستد)
کوه امید به رستگاری نمیدهد.
خردهفروش
این به عذر بدتر ازگناه میماند،
فرهاد
کوه در برابر هر کوبه تیشه ایستادهگی میکند.
این نهاد و حقیقت آوست.
خردهفروش
در شهر، همه از تو میگویند.
"دیوانهئی که برای زنی دستنیافتنی کوه میکَند."
فرهاد
چه بسیارند کسانی که باوردارند شدنیها تنها چیزهائیاند که هستند..
خردهفروش
توبه این واقعیت باور نداری؟
فرهاد (مکث میکند، سپس:)
به باور من جهان همه رنج است..
سنگ این را درمییابد.
میشکند، و وانمود به خدشهناپذیری نمیکند.
خردهفروشر
و زن؟ شیرین؟
فرهاد
او پرسشی همیشهگی ست
خردهفروش (با گویشی کنشگرایانه)
پرسشها گرسنهگی تو را چاره نمیکنند.
این گذررگاهی که تو در کوه میتراشی - حتی اگر یتوانی ته انجاماش برسانی -
چه کسی از آن گذر خواهد کرد؟
فرهاد
هر کس هم که پس از او بیاید.
خردهفروش
و اگر دیکر کسی نیاید؟
فرهاد
پس به هر حال برای یک ندگاهی کاری نیک بود.
(خردهفروش سری به ناوری تکان میدهد و شروع به رفتن میکند، سپس مکث میکند.)
خردهفروش
میدانی کهشاه هم او را میخواهد؟
فرهاد
میدانم.
خردهفروش
این شاه ست که او را خواهد داشت.
شاه خود تاریخ است.
فرهاد
تاریخ را یک تن به تنهائي نمیسازد.
این تنها بهانهئی است که مردم برای بیدادشان به خود میسازند.
(تاخردهفروش میرود. فرهاد با تیشه تراشیدن را از سرمیگیرد.)
صحنه ۲: دیدار مریم از فرهاد
اندکی در پساتر. نور صحنه دگرگون شده است. مریم با کوزهئی آب و سفرهئی نان نزدیک میشود.
مریم
اگر اینچنین ادامه دهی دراینجا خواهی مرد.
فرهاد
شاید، خودکرده.را تدبیر نیست
مریم
مرگ تو را نمیترساند؟
فرهاد
مرگ تنها پیمانی است که هستی به آن وفادارست.
(او با سپاسگزاری از کوزهی آب مینوشد.)
چرا به سراغ من آمدهئی؟
مریم
بانوی من از تو در شگفت ست.
فرهاد (برای اونخستین بار به آسمان نگاه میکند، گویی دردمندد
ی پنهان آوآشکارمیشود)
او میداند که منی هم هستم؟
مریم
اوخوب میداند.
(مکث.)
او میپرسد این چه چیزیست که تو داری از سنگ میتسازی.
فرهاد
جویی سنگی برای رساندن آب.
تا که روستاهای پایین بتوانند از آن بنوشند.
مریم
مردم میگویند تو برای عشق و رساندن شیر تازه دوشیده به دلدارت سنگ میتراشی.
فرهاد
من برای این میتراشم چون کودکان روستا برای نوشیدن آب رنج میکشند.
اگر نام این کار عشق است، پس آری این از عشق است.
مریم
پادشاه همه چیز دزقلمرویش را به او پیشکش میکند.
کاخهایاش را. قدرتاش. سنگینی تاریخ را درزیر نام او مینهد.
تو چه داری که به او پیشنهاد دهی؟
فرهاد (به سادگی)
تنها یم چیز را ، اینکه من اورا تنها یک بار دیدم و معنای جهان به من آشکار شد.
پیش از آن دیدار، همهی هستی سنگ بود.
از آن پس ، سنگ معنا پیدا کرد.
نه به این رو که او از آن من است.
بلکه برای این که او هست - و من از بودن او آگاهم.
مریم
این گونهئی شگفتانگیز از عشق است.
فرهاد
شاید.، یافتن هرگونه معنا شگفتانگیزست.
اما این عشق از آن من است.
من آن را برگزیدهام . پس سزاوارآنم.
عشق مرا نگزیده ست.
(مریم روی سنگی مینشیند.)
مریم
پادشاه بر این باور است که اودر سرنوشت تاریخ است.
فرهاد
خسرو بر این باورست که تاریخ او را میبخشاید.
من بر ابن باورم که هیچ دادور تبهکاری را نمیبخشد.
ما حتی میباید پاسخگوی رنجهایمان باشیم.
به ویژه پاسخگوی رنجهایمان.
( برمیگرددو باتیشه به سنگ ضربه میزند.)
پدرم هم سنگتراش بود.
او به من آموخت که سنگ به احساسات تو اهمیتی نمیدهد.
تنها این را میداند که آیا تو به تیشهات باورداری یا نه.
مریم
و شیرین چه؟ آیا برای او احساسات تو اهمیت دارد؟
فرهاد (اندکی خلموش میماند)
من از اواین چشمداشت را ندارم که به احساساتم پاسخ بدهد
من تنها از اواین را میخواهم که به آنچه دیدهام وفادار بمانم:
انسانی آکنده از آدمیت، آزاد و بیدار.
اگر او پادشاه را برگزیند، هنوز همانسان بماند.
اگر تنهایی را بگزیند، هنوز همان سان بماند.
این در گمارش من نیست که میباید اورا به دست آورم..
که بل میباید دلتنگی آن دیداراورا همیشه داشته باشم.
داستانگو (گامی به جلو برمیدارد)
او رویای رسیدن به دلدار را در سر نمیپروراند.
تنها رویای اواینست که اوهمچنان که بود بماند
فرهاد باور ندارد که جهان بخردانه است.
او بر ابن باورست ا که جهان بیدادگر است و از ابن رو واقعی ست.
و چون جهان واقعیت ادارد.، پس میباید آگاهانه برگزید . گزیدنی از این دست که چگونه میباید در جهانن ایستاد.
نه با امید واری.
نه با داشتن یقین.
که بل با چیزی که او - به گونهئی کمسو - عشقاش مینامد.
( در پژواک کوه پاسخی نیست. فرهاد به تراشیدن سنگ ادامه میدهد در حالی که مریم تماشا میکند.)
صحنه ۳: فرمان پادشاه
خبر دادند سالار جهان را
که چون فرهاد دید آن دلستان را
درآمد زور دستش را شکوهی
به هر زخمی ز پای افکند کوهی
از آن ساعت نشاطی درگرفتهست
ز سنگ آیینِ سختی برگرفتهست
(نظامی گنجوی)
شب شده است و به کاخ بازمیگردیم. وزیر مهرداد با طوماری وارد میشود.
وزیر
شاهنشاها!.
سنگتراش هنوز به رفتاردیوانهوارش پافشاری میکند.
خسرو
اورا به حال خودش واگذار،.
کوهها شکیبایندند.
جوانکهای ایزار بهدست شتابزدهاند و از شکیبائی به دور.
وزیر
با این همه مردمان شهر او را میستایند و ازبیپروائی او سخنها دارند.
نگران کنندهتر این که وی را " رادمرد" و"شیردل" میخوانند.
خسرو (با بیباوری پوزخند میزند)
مردمان ما احساساتی و سادهدل هستند.
این نیزبگذرد و فراموش میشود.
وزیر
ولی اگربانوی جوان هم وی را ستایش کند؟
خسرو (بی حوصله از جا بر میخیزد، با خونسردو اطمینان)
شیرین به همسری من تن درخواهد داد چراکه این بخردانه است واو سبکسر وبیخرد نیست.
او درمییابد که من به او جا یگاهی در تاریخی که به سوی آینده باز میشود پیشنهاد میکنم.
در برابر سنگتراش ما چه دارد که به او دهد، کوره راهی در کوه؟
وزیر
مرا براین گستاخی ببخشائید، شهریار من -
اما اگر بانی ما وداشتن جایگاهی درتاریخ را بیهوده بگیرد وآن را نپذیرد چه؟
خسرو
پس درآن صورت او ارزش خودش را درنمییابد.
همه ما هستیهائی درجایگاههائی تاریخی هستیم.
نپذیرفتن جایگاهی در تاریخ، رد کردن واقعیت است.
وزیر
یا که بانوی ما بر سرگزینش واقعیتی دیگرست.
خسرو (با لحنی تند)
وزیر مهرداد ! تو باید این را بدانی که تنها و تنها یک واقعیت وجود دارد.
این نکتهئی بنیادین در فرزانهگی و خرد است.
وزیر (کرنش میکند)
البته که چنین است، شهریار من.
(او از بارگاه بیرون میرود. خسرو تنها میماند.)
خسرو ( در گفتوگو با خودش)
من میدانم که بیدادگر نیستم.
من به یقین بایدی در تاریخ هستم.
جهان به سامان وسازمان نیاز دارد.
سامان دهی به قدرت نیاز دارد.
قدرت، قدرت به...
(او برای نخستین بار، با تردید، مکث میکند.)
قدرت به چه نیاز دارد؟
(چراغها کم سو میشوند.)
پرده سوم - تالاری درمیانه، گزینش شیرین
صحنه ۱: شیرین درتالارتنهاست
یتالاری برهنه. بدون هیچ نمادی از قدرت. تنها یک پنجره در دیوارروبرو. شیرین گیج وغرقه در اندیشه مینشیند، سپس میایستد، سپس به دیگرباره مینشیند. یک پیاله آب روی میزی کوچک ست.
شیرین (در گفتوگو با خودش)
اگرکه نشانهئی میبود، من آن را دنبال میکردم.
اما هیچ نشانهئی درکار نیست.
اگر معنایی داده میشد، من هم آن را میپذیرفتم
اما چنین نیست.
(فنجان خالی آب را پایین میگذارد. فنجان اندکی میلرزد. دستش را روی میگذارد تا از لرزه بازایستد.)
با این همه من میمانم.
(صداهائی به نجوا که انگار از ذهن خودش بر آمده )
صدای نخست (آلبر کامو)
جهان همه پوچی است -
و با این حال این توئي که در آن بیدار هستی.
صدای دوم ( سورن کییرکِگور)
در ایمان قطعیتی در راست بودن باورها نیست.
دلیری در جهشی باورمند و بدون پشتوانه است.
صدای سوم (سیمون دو بووار)
تو چیزی نیستی که برگزیده شود.
تو آزادیئی هستی که خودش خود را برمیگزیند.
شیرین
اما اگرگزینش من اشتباه باشد چه؟
صدای یک
هیچ چیز اشتباه نیست. اشتباه وجود ندارد.
آنچه. که هست تنها گزیدن زندگی ست یا پنهان شدن در پس ّهمه آنچه که انگارمیکنیم وج.د دارند.
صدای دوم
جهش همیشه اشتباه مینماید - مگرتا پس از هنگامی که جهیدن به انجام رسد.
صدای سوم
پرسش این نیست که آیا درست برمیگزینی یا نه. اما این که آیا آزادانه برمیکزینی ؟
(مریم آرام و سایه وار بدرون تالار میشود.)
مریم
بانوی من.
شما هنوز نخوابیدهاید.
شیرین
خواب گونهئی غرقه شدن در فراموشی است.
مریم
وشما میخواهید همه جیز را به یاد بسپرید؟
شیرین
میخواهم به روشنی ببینم.
(مکث.)
مریم ! هنگامی که دختری جوان بودی،
آیا هیچ انگارمیکردی که روزی در اینجا باشی؟
مریم
نه.، بانوی من
شیرین
از بودن در اینجا افسردهئی؟
مریم
پ افسرده بودن به داشتن راهی بهتر نیاز دارد.
من هیچ راه دیگری نمیبینم - تنها زمینی ناهموار.
شیرین (با اندکی لبخند)
تو میتوانستی فیلسوف خوبی بشوی.
مریم
فیلسوفها گرسنگی میکشند مگر اینکه در خدمت پادشاهان باشند.
من تنها میخواهم بی داشتن دردسر گرسنهگی بکشم.
(مکث.)
بانوی من میدانید که چه خواهید کرد؟
شیرین
نه، نمیدانم.
و این ندانستن همه را به جز من به هراس میاندازد.
صحنه ۲: رویارویی و پاسخ
همان تالار برهنه. خسرو بدون دادن آگهی از پیش ، به درون تالارمیآید.
خسرو
بیا.
این دشواری میباید خودش درست بشود.
شیرین
میباید؟
خسرو
تاریخ این را فرمان میدهد.
بانویمن ! شما نمیتوانید میان گزینشهای در برابرنان همچنان سرگردان بمانید.
شیرین
تاریخ عاشق نمی شود.
این مردماند که عاشق میشوند.
هیچ چیز به خود ی خود افسون نمیشود
افسونگری هم میباید در کار باشد.
خسرو
پس تصمیم به گزینش خودت را بگیر.
من به تو افسون فرمانروائی را پیشنهاد میکنم.
آوازهئی بلند که بیشتر از این پیکرخاکی مان در هستی پایدار میماند.
شیرین
و در اینک چه ، پیکر من دردر هم اکنون چه خواهدآمد ؟
خسرو
مردمان به آن کرنش خواهند نمود.
پاسداران و نگهبانانی بیشمار آن را ازهرگونه گزند بری خواهند داشت.
شیرین
پیکری به چنگ افتاده و در بند چیرهگر
خسرو
این در بند شدن گوهر نهادینه عشق است.
شیرین
نه، نه!
این ویژهگی برده است. برده همیشه در بند داراست.
(فرهاد ه پوشیده در گرد و غبار، لاغر و تکیده به درون تالار میآید . دستانش اندکی میلرزند.)
فرهاد
بر من این کناه ببخشائید.، بانویمن
شیرین
کدامین گناه ؟ تورا چه میشود، برای چه درخواست بخشایش داری؟
فرهاد
زیرا که بر این باور بودهام که کارمن میباید به جای من سخن بگوید.
( به چشمان شیرین خیره میشود.)
من به شکیبائی هنوز چشم به راه خواهم دوخت.
مرا هیچ تاج و تختی نیست که پیشکش کنم.
در من هیچ قطعیتی برای آینده نیست.
تنها.قاطعیت من پایداری درتیشه ردن بر سنگهای خاراست ، گرچه کوه همه چیزرا میداند.
شیرین
چشم به راه ماندن به شکیبائی ، این هم گزینشی است.
و به راستی که خطر درهمین است.
(رو به هر دوتن؛ خسرو و فرهاد میکند.)
تو، خسرو! دشواری گمارشهای پادشاهی را میخواهی درفرمان سرنوشت چاره کنی.
و تو، فرهاد! دشواری زندگی را دربرتابیدن رنج ها چاره میکنی.
من هیچ کدام از این دو چارهجوئی را نمیتوانم برگزینم.
خسرو
هیچ از خودت پرسیدهئی که داری از چه میگریزی؟
شیرین
نه، این گریختن ازچیزی نیست
گریختن به سوی چیزی ست،
به سوی تنها ماندن با پیامدها
(رو به خسرو میکند)
تو داشتن اطمینان را آرامش میخوانی.
در داستانت به من جایگاهی بلند پیشنهاد میکنی.
اما من نمیخواهم بازیگری در داستان کسی دیگر باشم.
(رو به فرهاد میکند:)
تو در داستانت پایداری و ایستادگی را پاکدلی و رادمردی میخوانی.
تو به من گذرگاهی سنگی را به نماد از خودگذشتهگی به یادمانی ازمن پیشنهاد میکنی.
اما من بتی نیستم که ازفرازائی دور پرستش شوم.
(روبه به هر دوتن آنها میکند)
من یک انسان هستم.
من دربرگیر همهی تودهها هستم
من از آزادی و خرد سرشته شدهام - و نهاد من دربرگیر نپذیرفتن و رد کردن هرگونه باید تاریخ و هرگونه از خودگذشتهگی ست.
خسرو
پس به راستی این روان تاریخ ست که تو رد میکنی.
شیرین
نه.
من پنهان شدن درپس تاریخ را رد میکنم.
تاریخ به دست مردم ساخته میشود.
و مردم این آزادی را دارند که حتی اشتباه بکنند.
فرهاد
پس همه کوبههای تیشه من برسنگ بیمعنی است.
شیرین
نه.
رنج تو دارای معنی است زیرا تو آن را برگزیدهئی -
اما نه از این رو که کار تو.ستایش مرا برانگیخته است
نه برای این که بتوانی با دشواری کارَت مرا به دست آوری.
بلکه از این رو که آن کار تو بود.
( پس ازسکوتی طولانی.)
خسرو (آرام، اما کم و بیش آسیبدیده)
پس تو چه میخواهی؟
شیرین
میخواهم که از من پرسیده شود که چه میخواهم.
نه از برای پیروی از یک هنجار.
بلکه به سان یک پرسش راستین و بیغل وغش
فرهاد
پس بگوچه میخواهی؟
(شیرین به او، سپس به خسرو، سپس به دوردستها نگاه میاندازد.)
شیرین
میخواهم از من خواسته نشود که میان دیدگاه دو مرد از جهان یکی را برگزینم.
میخواهم دیدگاه خودم را داشته باشم.
میخواهم بتوانم با گزینش خودم شکست بخورم.
واز آن پشیمان بشوم.
بتوانم گزینشی بد هم داشته باشم ولی بدانم که آنرا خودم برگزیدهام.
من مسئولیت میخواهم - نه پشتیبانی.
(به هر دوی آنها نگاه میکند.)
و من نمیتوانم این مسئولیت را با هیچکدام از شماها داشته باشم.
چون هیچکدام از شما از من نمیخواهید که آزاد باشم.
شما از من میخواهید که شما را کامل کنم.
خسرو
معنای عشق کامل.کردن همدیگرست،
شیرین
نه.
کامل کردن یکدیگر یک نیاز است، عشق نیست.
عشق حتی به بهای نزدیکی هم آزادی مرا میخواهد.
(مکث.)
من هر دوی شما را آزاد میکنم.
صحنه ۳: پس از رویاروئی و پاسخ
داستانگو به پیش میآید. هرسه تن ازکههستها (پرسناژها) خشک زده همچون تندیس در جایشان ایستادهاند..
داستانگو
نژندیکها (تراژدیها) همیشه درباره مرگ هستند.
اما .در اینجا هنوزدروغ و مرگی در کارنیست..
این نژندیک از راستیهای ناسازگار برخاسته است.
باورخسرو اشتباه نیست. همهی ما هستیهائی درتاریخ هستیم ، و شماراندکی هستیهای تاریخی.
فرهاد هم که به این باور دارد که رنج را میباید بربتابید اشتباه نمیکند.
شیرین هم که بر این باورست که ما خودمان میباید برگزینیم اشتباه نمیکند
اما این راستیها با هم هماهنگ و همسازگارنیستند.
آنها باورهائی هستند که با هم در برخوردند.
و ازچنین برخوردها، پدیده هائی دشوار برمیخیزد که فلسفه نمیتواند برای شان چارهئی پیدا کند:
از این رو ست که معنایی یافت نمیشود.
معنا تنها با همهپذیری ساخته میشود—
نه در در میان کسانی در فضایی تیره که نمیتوانند با هم باشند .
صحنه پایانی
سه کههستهای نمایش از خشکزدگی تندیسوارشان به در میشوند و آخرین سخنان خود را نه با یکدگر، که به تماشاگران میگویند.
خسرو
من فرمانروائی خواهم نمود.
این برای من بایدی تاریخ است و من آن را سرنوشت خواهم حواند.
و تاریخ مرا پادشاهی خردمند وفرزانه به یاد خواهد آورد.
(او دیهیم پادشاهی را بر سر خود میگذارد ولی اینک آن دیهیم سنگینتر از پیش به دید میآید.)
اکرجه من شبها، در بسترم از خود خواهم پرسید:
آیا خرد تنها نامی دیگر است برای
نپرسیدن پرسشهائی که نمیباید پرسیده شوتد.
فرهاد
من به کوهستان باز خواهم گشت که
برای من همه راستی است و من آن را حقیقت خواهم خواند.
و آن جویبارسنگی را تا به پایان خواهم تراشید—
نه ازبرای رساندن شیر به او.
که بل برای این که روستاهای پائین هنوز نیازمند به آب هستند.
(او ابزا رسنگتراشیاش را از زمین برمیدارد.)
و من هر از گاهان، از خود میپرسم
آیا او را دوست میداشتم
یا تنها دل به چیزی داده بودم که او مرا به یافتن آن احساس توانائی داده بود.
شیرین
من به ارمنستان بازخواهم گشت.
و من آن را آزادی خواهم خواند.
و زندگانیام را بر روی زمینی نامطمئن بازخواهم ساخت.
(او همهی زیورهای زرین خود را ازتن جدا میکند.)
و همیشه، از خودم خواهم پرسید
آیا آزادی تنها نامی دیگرست برای
بینیازی به دلسوزیها وذلجوئیهای دیگران و نپذیرفتن و پس زدن آنها.
و من ابن را آزادانه از خود خواهم پرسید.
داستانگو
فرمانروائی دیهیم همچنان ادامه خواهد داشت.
کوه همچنان بر حای خود استوار و خاموش میایستد.
و زن خواهد رفت.
اما معنا
معنا در هیچ کدام از آنها نیست.
او در میان آنها پنهان میماند.
پنهان در پردهی پرسشی که نمیتوان برای آن پاسخی یافت.
پنهان در زخمی که درمان نخواهد شد.
(هر سهی آنها از سویهائی حداگانه از صحنه بیرون میشوند. تنها نور روی مریم که در صحنه مانده ست روشن میشود)
مریم ( رو به تماشاگران)
کسانیهستند که در درون پاسخها زندگیمیکنند.
کسانیهستند که در درون زخمها یه سرمیبرند.
کسانی هم تنها در درون پرسشها زندهاند.
من در درون تماشا زندگی میکنم.
و این را بهراستی به شما میگویم:
همهشان در درستی هستند.
همهشان در اشتباه هستند.
همهشان واقعی هستند.
و این تنها فلسفهئی است که با سرزدن سپیده دم به ماندگار میماند.
(او پیالهئی را که شیرین بهجا گذاشته بود برمیدارد. از آن مینوشد. و با دقت آن را به وی میزمیگذارد.)
آب هنوز آب است.
سنگ هنوز سنگ است.
دیهیم هنوز سنگینی میکند.
(اوهم ازثحنه بیرون میرود.)
(صحنه خالی است. اورنگ پادشاهی، تخته سنگ و صندلی برجا میمانند.)
(بازتاب کوه، ناپدیدارو پابرجا میماند.)
(به آرامی در سیاهی محو میشود.)
پایان نمایش
Comments
Post a Comment