صحنه: صحنه در برگیر دوبخش جدای راست وچپ است. در سوی چپ: نمای بیمارستانی در یکی از شهرهای نوادا؛ در سوی راست: جهان مافیائی (جادههای کویری، خیابانهایی درزیر روشنایی چراغهای نئون).
نورپردازی صحنه: نور آفتاب کویری در میان هر دو بخش صحنه میدرخشد تا پیوند موضوعی دو داستان موازی را رسانهگی نماید.
(نورافکن در مرکز صحنه، روشنائی ملایم کویر در پشت سر داستانپرداز.)
داستانپرداز( باصدای برون ازچارچوب صحنه)
دو جهان ناهمانند. دو زندگی ناهمانند. اما تنها یک افق.
در کویر، خورشید بر کسانی که به زیاده میدانند و کسانی که نمیباید به هیچکس اعتماد کنند ، به هم زمان از افق سر میزند.
مردی در رویاروئی با مرگ به حستوجوی معنا میگردد.
مردی دیگر در رویاروئی با دهشت وهراس در پی باور میگردد.
این هر دو با گزینش خود و با پیامدهای آن، در بند کیهانی خاموش نگران هستند.
صحنه ۱ – فرودگاه رینو / چشمانداز کویر
صحنه درسوی چپ – بیمارستانی درشهر
دنیل مرسر با چمدانی کوچک از اتوبوس پیاده میشود. او مکث میکند تا نگاهی به افق کویر بیاندازد وغروب خورشید راتماشا کند.
دنیل ( در گفتوگو با خودش)
نیویورک سرآسیمهگی و جنبوجوش خودش را داشت. شتابزدگی درنگناپذیر خودش را. معنای خودش را - یا چیزی که ما به آن معنا میگوییم.
و با این همه، اینجا، در زیر این آسمان گسترده، هرگونه دشواری آسان به دید میآید ...
و هر گونه مرگ به ناچار.
او به تلفنهمراهش نگاه میکند: پیامی از پدرش را میخواند: " دیدارمان به زودی . عجله نکن، اما بیا."
دنیل (با صدائی آرام)
من ازآنسوی کشور تا به اینجا پرواز کردهام تا با مردی که نمیتوانم از مرگ نجاتش دهم روبرو شوم.
صحنه در سوی راست – جاده کویری / خیابانی در زیر نور چراغهای نئون
لوکا رومانو به اتومبیلی تکیه داده و سیگار میکشد. کارلو نقشه یی را روی کاپوت پهن کرده و آن را بررسی میکند.
کارلو
هنوزم به فکر شی؟
لوکا
هردیقه. هر سایه روشنی که میجنبه به من میگه که وقتشه .
کارلو
وختی بری تو، دیگه راه برگشتنی نداری.
لوکا (لبخندی کمرنگ میزند)
هیچوخ راه برگشتنی نبوده.
داستانپرداز ( با صدایی در بیرون از چارچوب صحنه)
بعضی جهشها انتخابی هستند، بعضیها اجباری.
و خاموشی کو برای هیچکدامشان پاسخی ندارد.
صحنه ۲ – اتاق بیمارستان / سپس کافه
صحنه در سوی چپ
دنیل به درون اتاق بیمارستان میآید. ساموئل مرسر ضعیف و رنگپریده است. دستگاهها به آهستگی بوق میزنند.
ساموئل
همین که آومدی واسم کافیه.
دنیل
ناچار بودم. هر بیماری رو که پیشم میاد... فکرمیکنم میتونم درمان کنم. اما تو رو نه... تورو باید تنها تماشا کنم.
ساموئل (لبخند کمرنگی میزند)
با منطق نمیشه سرطانو درمان کرد، دنیل. اما اینجا بودنت... پیش من آمدنت مهمه .
دنیل
من میتونم پوچی را تحمل کنم. اما درموندگی یه چیز دیگهئیه، هیچ نمیشه تحملش کرد.
صحنه در سوی راست
آنا مورالس، دلدار دبیرستانی دنیل، در کافهاش شیرینی میچیند. پسر کوچکش پشت میز بازی میکند.
آنا ( در تک گفتو گو با خودش)
من هرگز نمیتونستم اونو از ذهنم بیرون کنم، واقعاً هرگز. و...
حالا برگشته، مسنتر، واقعن سنگینی بار یه شهر ر و روی شونههاش حمل میکنه.
هردو دمی چند را در خاموشی یادآوریهای شان با هم به اشتراک میگذارند، سرشار از گذشتهها، زمانهای از دست رفته، و "چه میشد اگر"های ناگفته.
صحنه ۳ – برنامهریزی لوکا / پدر رومانو
صحنه در سوی راست
لوکا و کارلو نقشهئی را روی میز اتاق متل پهن میکنند.
لوکا
باس همین امشب کلک ویتوریو رو باهاس کند. همین امشب.
کارلو
ناکس هیچوخ تنها نیس، یه قدم اشتباه و... کارمون ساختس.
لوکا
باس باورکنی ، باور ربطی به حتمی بودن نداره ، کارلو. وختی پریدی باور میکنی! بابام اسمشو گذاشته «اعتقاد».
صحنه سوی چپ – کلیسا
پدر رومانو در برابر صلیب کلیسا زانو زده و نیایش میکند، او در دل خطر را برای پسرش حس میکند.
پدر رومانو
خدای رحمت، او را به راه راست هدایت کن.
اگر او میخواهد جهش کند... چنان کن که جهشش، جهشی به سوی زندگی باشد، نه به سوی نابودی.
داستانپرداز ( با صدایی در بیرون از چارچوب صحنه)
اعتقاد یک پدر به خداوند در برابر اعتقاد یک پسر به خودش.
نشان از دو گونه پردلی ، هر چند هر دو گونه شکنندهاند و هر دو به گونهی خود کشنده
صحنه ۴ – دیداری به دیگر بار / باری سبک
صحنه در سوی چپ
دنیل با دوستان سالیان گذشته خود، مایکل و ادوارد، در یک بار محلی غبارآلود دیدار میکند.
مایکل
دکتر نیویورکی! تو همون دنیلی که بودی ، حتی یه ذرههم تغییر نکردهئی... جز خط پیشونیت که عقب رفته .
ادوارد
تو هنوزم داری سعی میکنی دنیا را نجات بدی، دنیل؟ راسشو بگو دنیارو یا فقط خودتو؟
دنیل
سعیام رو که میکنم ، اما بیشتر از هر چیز برام این مسئلهس که آین دنیا رو بفهمم. بفهمم چرا اینقد انسان باید رنج بکشه، چرا زندگی نمیخواد به ما پاسخی بده.
مایکل
برات آرزوی موفقیت میکنم ، چون که زندگی پاسخی نداره که بده، تنها فقط سپیده صبحها وتیرهگی غروبها رو بهت هدیه میده.
داستانپرداز ( با صدایی در بیرون از چارچوب صحنه)
پوچی پاسخها ومسئولیت.
تیکتاک بیرحمانه و بیوقفه گذشت زمان.
برخی آن را تراژدی میخوانند و برخی دیگر... آن را آشکاریی روشن
صحنه ۵ – کویر / انعکاس
صحنه سمت راست
لوکا زیر یک چراغ خیابانی تنها ایستاده و به آسمان نگاه میکند.
لوکا ( تکگفتاری سخنورانه)
جهان هیچی تو چنته اش نداره که بده.
با این همه، دس به کارشدن و عملکردن یعنی اعتماد کردن.
من دل به دریا میزنم و از روی هرچاله ئي میپرم چون باهاس بپرم.
میپرم چون اینو انتخاب کردم. بابام بهش میگه «جهش اعتقادی»
اگه این پریدن منو بکشه... دسکم اینه که من نشسه نمردم و کاری رو که باهاس میکردم کردم.
داستانپرداز ( با صدایی در بیرون از چارچوب صحنه)
پوچی و اعتقاد. دو روی سکهئي هستند که در وزش باد کویری به هوا پرتاب شده.
هیچکدام از این دو روی سکه نمیتوانند پشتوانهئی برای ایمنی باشند.
هیچکدام نمیتوانند به این پرسش پاسخ بدهند: که برای چه؟
نور کمسو میشود. تاریکی هردو سوی صحنه را میپوشاند. صدای وزش باد ملایم کویری.
پایان پرده اول
پرده دوم – درگیریها و کشمکشهای فلسفی
صحنه: ادامهی صحنهی به دوبخش جدا شده. درسوی چپ: بیمارستانی درشهر/کافه نوادا. در سوی راست: دنیای مافیا - متل، کوچهپسکوچههای زیر نور نئون. نورپردازی به گونهئی آرام وکمرنگ دگرگون میشود تا نمادی باشد از تنش فلسفی که رفته رفته یگانه میشوند.
داستانپرداز (باصدایی بیرون ازچارچوب صحنه)
زندگی، همانند کویر، گسترده و سرکش است.
برخی بر پایه خرد در آن گام برمیدارند، وبرخی دیگر بیگداربه آب میزنند و به باوردلشت ازروی صخره های تیز و سهمناک میجهند.
و هر از گاه، به گونهئی که هیچکس نمیتواند آنرا پیشبینی کند، گذرگاههای فرزانهگان دوراندیش وگستاخان راندهشدهی بیپروا به هم میرسند.
صحنه ۱ – اتاق کافه / متل
صحنه در سوی چپ – آنا درکافه
دنیل پشت میز کافه نشسته است، فنجان قهوه در دست، دفترچه یادداشتاش را برسی میکنپ. آنا برایش قطعهیی کیک میآورد.
آنا
من همیشه فکر میکردم که تودُرُس همین جوری برمیگردی... آروم، جدی، ساکت. اما هیچ این را که تو در اینجا گرفتار ... بیمارستان بشی به فکرم نمیرسید ، و این سکوتی که تو داری یه حور دیگهس.
دنیل
سکوت راسترین صدای زندگیه.
با این که به تو چیزی نمیگه ... ولی تو را وادار میکنه که هر لحظهشو به همگی بشنوی.
آنا
و این سکوت به تو داره چی میگه؟
دنیل (به آرامی)
اینکه باید کار کنم. اینکه باید دشواری و سختی را تحمل کنم. حتی هنگامیکه برای این کیهان کار من هیچ ارزشی نداره.
آنا سری تکان میدهد، چهرهاش هم مهربان و هم غمگین است. مکث میکند و به سوی پنجره نگاه میاندازد.
آنا
بعضی چیزا هرگز تغییر نمیکنن ... مث این انگیزهی پر شور تو.
صحنه در سوی راست – اتاق متل
لوکا و کارلو به دیگر بار با هم روی نقشه تمرکز کردهاند.
کارلو
ادوارد راسی راسی نسناسه . به آسونی وجهی نمیده.
لوکا
من به پول احتیاج دارم ، لطلاعاتپ باهاس خرید. پس باهاس مجبورش کنم که یر کیسه را شل کنه... بخواهینخواهی من بازم بیگدار به آب میزنم و میپرم.
می دونی، کارلو، دودلی خطرناکتره و بیشتر از گولّه آدم میکشه.
کارلو
ولی اگه این جوری پریدن باعث بشه که شَل و پَل بشی چی؟ بعضی چالهها باریکیشون گولزَنَکه.
لوکا
فوقش چی ؟ زمینگیر میشم. خب بشم، اما دستکم خودم اینو انتخاب کردم.
کارلو لوکا را بهت زده تماشا میکند، نگاهی که هم ستایشآمیر ست و هم نشانی از دلواپسی دارد.
داستانپرداز ( باصدایی برون از چارچوب صحنه)
همان کویری که شاهد مرگ است، شاهد دلاَش را داشتن نیز هست.
مردی در اینجا با پوچی روبرو شده ست؛ ومردی دیگر با ناپیدائیها دست و پنجه نرم میکند.
هر دو یاد خواهند گرفت که هر گزینش، سنگینی و پیامد خاص خود را خواهد داشت..
صحنه ۲ – شبی در بانک / بیمارستان
صحنه درسوی راست – دفتر ادوارد
لوکا پس از ساعت کاری به دفتر ادوارد در بانک وارد میشود. دفتر تاریک است و نور نئون خیابان از میان پردههای کرکره سوسو میزند. ادوارد سرش را از روی کاغذهایش بلند میکند.
ادوارد
لوکا. حالا دیگه سرزده به بانک میآی؟
لوکا
نه، سززده یا نزده فرقی نمیکنه، من احتیاج به وجوه دارم.
نه واسه اینکه مستحق شم... بلکه واسه این که می خوام دس به کار شم
ادوارد
رفیق غزیز، بانک که موسسه خیریه نیس. تونمیتونی یهو پیدابشی و توقع ... مطالبه داشته باشی.
لوکا
من از تو توقع ندارم که به فکر نتیجه کار نباشی. فقط باهاس به این که میخوام از رو این چاله بپرم باور کنی ، و اگه تونستم بپرم تو چن برابر وجوه را به جیب میزنی.
ادوارد ( با ناراحتی )
منظورت چیه... میخوای دخل طرفو دراری؟
لوکا
اسمشا هرجی دلت میخواد بزار، یه دندهگی ، کلّه شقی . هر چی دوس داری . اما من نمیتونم همینجوری مث تو بیشینم و به قلدبازی طرف زُل بزنم.
ادوارد نگران و دودل است، با دستمال عرق روی پیشانیاش را خشک میکند. دستهایش روی گزارشهای بانکی اندکی به رعشه میافتد.
ادوارد
مطمئنی که این لقمه بزرگتراز دهنت نیس ؟
لوکا (آرام، کم وبیش با لحنی آسودهخیال)
فوقش اینه که نفله میشم. ولی می فهمم که خودمو به خواب نزده بودم.
داستانپرداز ( با صدائی بیرون از چارچوب صحنه)
جهشی اعتقادی هرگز بیخطر نیست .
له هر روی جهش از روب اعتقاد هرگز بخردانه نیست. تنها فقط... یک اجبار است.
صحنه در سوی چپ – شبی در بیمارستان
دنیل کنار تخت پدرش نشسته است. ساموئل سرفه ضعیفی میکند، سپس لبخند میزند.
ساموئل
تو خیلی از جاهای دنیا را دیدی، دنیل.
و با این همه... بازم به این شهر کوچکمون برگشتی.
دنیل
چون که اینجا یه جاییه که زندگی بیشیله پیله اس.
به چیزی که نیس وانمود نمیکنه. قول بیخودی نمیده.
به رو راستی... فقط هس .
ساموئل
پس تو میتونی با زندگی هر کجا که باشی بسازی؟
دنیل
آره میتونم. وگرنه ... اگه نتونم ... یه جور بیچارهگیه ... یه جور سرخم کردن.
داستانپرداز( با صدائی بیرون از چارچوب صحنه)
پذیرفتن مسئولیت کاری قهرمانانه نیست.
کاری ست در خاموشی. کاری در شکیبائی.
مسئولیت به تاب آوردن پوچی است بدون هیچ امیدی برای پاداش .
صحنه ۳ – دیداری دیگر در کافه / تنش در متل
صحنه در سوی چپ
دنیل در کافه مایکل و آنا را ملاقات میکند.
مایکل
تو هیچ تغییری نکردهئی. هنوزم داری تلاش میکنی که با خود زندگی بحث منطقی بکنی.
آنا
یا شاید تو فقط نمیخوای توش زندگی کنی.
دانیل
من زندگی رو زندگی میکنم. هر روز باش کنار میآم. . اما در ضمن تماشاشام میکنم... و این تماشا گاهی اوقات سختترر از خود مرگ به نظر میرسد.
آنا از آن سوی میز خود را به سوی ا و میکشد و به آرامی دست او را نوازش میکند.
آنا
حتی درختهام تو کویر شکوفه میزنن. حتی توی خود پوچیام، زندگی هس.
داستانپرداز ( با صدایی بیرون از چارچوب صحنه)
پوچی معنایاش این نیست که هیچ چیزی وجود ندارد.
معنایاش اینست که باید معناها با دستهای انسان ساخته شوند... و بهترینشان گزیده بشوند .
صحنه در سوی راست
لوکا در سکوت کشیدن اسلحه پنهانشده در آستیناش را تمرین میکند، او دارد نقشهاش را برای رویارویی و کشتن ویتوریو مرور میکند. کارلو با نگرانی اورا تماشا میکند.
کارلو
پدرت چی؟ ... هنوزم برام سخته باور کنم پدرت کشیشه؟
لوکا
او ن کارش دعا کردنه. وختی بهش میگفتم این قصههائی که میگی همش کشکه، میگف باور کردن یه «جهش اعتقادیه» . نقشه منم یه «حهشه» ولی اعتقادم به خودمه.
«اعتقاد» او الکیه که اونو تو یه کتاب خونده، یه بابائی این چرندیاتو تو کتابش بلغور کرده. اما «اعتقاد» من مال خودمه.
کارلو
اگه کشته بشی چی؟ ویتوریو یه مار هف خطه
لوکا
برام اصن مهم نیس، من به این جور زندگی «اعتقاد» دارم ، واسه همینام انتخابش کردم. یه طرف این اننخابم نفله شدنه، یا من نفله میشم یا ویتوریو.
کارلو رویش را برمیگرداند و از پنجرهی متل به شب کویر نگاه میکند.
داستانپرداز ( با صدایی بیرون از چارچوب صحنه)
بعضی از پدرها برای طول عمر پسرهایشان دعا میکنند.
برایش اهمیتی ندارد که موفق میشویم یا شکست میخوریم.
او رحم نمیکند.
با این همه... زندگی کردن چیزی بهجز رویارو شدن با پوچی، و به آغوش کشیدناش نیست.
حتی در همه هنگام که پاسخاش تنها سکوت است.
صحنهی در سوی راست – لوکا
لوکا در زیر یک چراغ خیابان ایستادهست، تپانچهئی کوچک در دست دارد، متفکرانه به سخن میپردازد.
لوکا (تک گوئی)
«اعتقاد» چیزی جز دلشو داشتن طلب نمیکنه.
این دنیا رو انتخاب آدما مُهر قبولی نمیزنه.
خدا ممکنه تو کارت مداخله نکنه.
ولی با همه اینا ... من باهاس گار خودمو انجام بدم.
واسه این که دودلی کردن، از پیش نفله شدنه.
داستانپرداز (باصدائی بیرون ازچارچوب صحنه)
کویر درساش برای همه یکسان است:
سکوتاش ابدی است و انتخابها ی زیادی در میان نیست.
و شجاعت... به هرسان که تعریف شده باشد...
تنها پاسخ به سکوت کویر است.
نورها به آرامی کم سو میشوند و هر دو بازیگر را در سایهای در برابر افق به خود رها میکنند. صدای وزش ملایم باد ادامه دارد.
پایان پرده دوم
پرده سوم – پدیداری همگرایی، رسیدن به اوج تا سازگاری
صحنه: صحنه همچنان در دو بخش راست و چپ ازهم جدا میماند، اما نورپردازیهای دو بخش رفته رفته با هم درهم میآمیزند تا نشانی باشند از این که راستههای داستانی نمایش به سوی همگرایی به پیش میروند. تابش آفتاب کویری با آفرینش سایهروشنهای پررنگ روی نماهای بیمارستان و شهر چشماندازی کیهانی را یگانگی میبخشند.
داستانپرداز ( با صدایی بیرون از چارچوب صحنه)
همه گذرگاهها سرانجام به لحظههایی میرسند که دیگر هیچ راه گریزی پدیدار نیست.
گزینشهای ما همیشه پژواک هائی را در زندگی دیگران میآفرینند که پیشبینیشان برای مان ممکن نیست.
برخی جهشها از روی خیرهسری رخ میدهند . برخی پایذاریها سرانجامشان بیهودگیست.
و هر از گاه... این هر دو درکجا ئی با هم برخورد میکنند.
صحنه ۱ – شعبه بانکی که ادوارد رئیس آنست و سرسرای بیمارستان
صحنه در سوی راست – دفتر رئیس بانک
لوکا بیسروصدا به گونهئی خودسرانه به درون دفتر می آید. ادوارد با بیمناکی تنش پنهان در خودسری او را حس میکند و به ناخودآگاه دستش را به سوی اسلحه ئی، که در کشوی میزش دارد، دراز میکند، ولی سپس درنگ میکند.
ادوارد
عزیز توام با این سر لجی و یه دندهگیت ...
لوکا
این قده سرلجی دارم که از روی هر چالهئی بپرم. بابام بهش میگه «جهش اعتقادی» . منم اینقده اعتقاد دارم که بیگدار به آب بزنم و کارو یه سره کنم.
ادوارد
و اگه من نتونم کمکت کنم چی؟
لوکا
کی به کمک تو احتیاج نداره، من خودم میتونم از پسش بربیام. خودمم هر چی پیش بیادو.. به دوش میکشم.
ادوارد هنوز دودل است. دنیل از سوی چپ صحنه به درون سرسرای بانک میآید و به دنبال ادوارد میگردد.
دنیل
ادوارد؟
لوکا خشکش میزند، و اسلحهاش را اندکی پنهان میکند. دنیل اگرچه به فضای پرتنش دفتر پیمیبرد ، اما اسلحه اورا نمیبیندد.
دنیل (آرام اما با لحنی بیبروبرگرد)
ادوارد، اتفاقی افتاده؟
ادوارد (با لکنت زبان)
دنیل... اینجا... داشتیم روی یه جریانی کار میکردیم .
لوکا (در حالی که با کارلو به بیرون دفتر رفته به پچ پچ گفت وگو میکند)
یا همین الان یا هیچوخت دیگه.
دنیل (کمی به ادوارد نزدیکتر میشود و خطر را بیشترحس میکند.)
طرف کیه؟ چی میخاد؟
ادوارد
تو... برات خوب نیس بدونی.
داستانپرداز ( باصدایی بیرون از چارچوب صحنه)
مسئولیت و اعتقاد دو مرد در زیر نور لامپهای سیلوانی بانک به هم میرسند.
یکی نمیتواند همه پیآمدها را کنترل کند.
یکی دیکر حتی با دانستن اینکه در خاموشی کیهان پاسخی نخواهد بود، میباید به کنش بپردازد،
صحنه ۲ – یک رویارویی فلسفی
تمرکز روی دنیل و لوکا در دوصحنه جدا از هم:
دنیل
تو هیچ مجبور نیستی که این کارو انجام بدی.
لوکا ( با صدائی مطمئن و آرام)
تو اینو نمیفهمی. من این «جهش» رو خودم انتخاب کردم. دنیا و همه کائناتم منوبه راه راست هدایت نمیکنن، ممکنه خود خدا هم دخالتی نکنه، اما من باهاس دس به کار شم.
دنیل
من به این میگم «کنشگری»، ولی اگه این کنشگری تو را بکشه چی؟
لوکا
من خودم این جور زندگیو انتخاب کردم. مرگم یه جزئشه.
دنیل
ولی اگه با این انتخابت کسای دیگهئی رو نابود کنی چی؟ این «اعتقاده» ... یا «شرارت»؟
لوکا
بابام اسمشو گذاشته «اعتقاد». وختی باهاس بجهی به این کاری نداری که کسی ممکنه نفله میشه. شایدم لازم باشه برا جهش.
دنیل (به اندیشه و کم و بیش با خودش)
یا.که این .. چیزی جز شرارت نیست.
داستان پرداز( با صدایی بیرون از چارچوب صحنه)
پردلی و مسئولیت... هر ازگاه تشخیصشان از هم غیر ممکن است.
و هر از گاه، کشنده و مرگ آسا.
صحنه ۳ – جهش / پژمانیک (تراژدی)
صحنه در سوی راست – کمینگاه مافیا (سر و صدای بیرون از صحنه: شلیک گلوله، فریاد)
همدستان ویتوریو به گونهئی ناگهانی از راه میرسند. لوکا یک بار شلیک میکند، اما تیرش به خطا میرود. هرج و مرج اوج میگیرد. کارلو فریاد میزند.
کارلو
لوکا!
لوکا
کار... . کار از کار گذشت کارلو. راه برگشتی نیس
صدای شلیک گلوله دیگری برمیخیزد و لوکا میافتد. کارلو سرآسیمه فریاد میزند. نورپردازی روی پیکربه خاک افتاده لوکا متمرکز میشود، صدای زوزه باد کویری بلندتر میشود.
داستانپرداز ( با صدای بیرون از چارچوب صحنه )
اعتقاد داشتن نمیتواند سپری باشد در برابر شلیک گلولهئی.
بیباک بودن هم نمیتواند واقعیت بیرحم را به واپس براند.
صحنه ۴ – بیمارستان / پدر رومانوی کشیش
صحنه در سوی چپ – اتاقی در بخش سرطانیهای بیمارستان
دانیل درکنار بستر ساموئل نشسته است که یک شبه حالش وخیمتر شده است. دستگاه مانیتور آهستهتر بیپ-بیپ میکند.
ساموئل
تو هر کاری که از دستت بر میومد در حق من انجام دادی...
هرچی باید بشه میشه.
دانیل
فکر میکردم ... امید داشتم که از این درد لعنتی نجاتت بدم... ولی شکست خوردم.
ساموئل (لبخند کمرنگی میزند، چشمانش بسته است)
نه... همین اندازهام که تو از زندگی درس گرفتی خودش خیلیه. برا منم دیگه همهچی کافیه.
ساموئل در آرامش چشم بر هم مینهد و جان میسپارد. دنیل به پشت تکیه میزند، اندوهی پراز نژند بر چهرهاش سایه انداخته است.
داستان پرداز ( با صدایی بیرون از چارچوب صحنه)
پوچی نه با قطرههای اشک و نه با هرگونه کنشگری شکست میخورد.
تنها به سادگی برجای میماند و برتابیده میشود.
و با این همه... برتابیدن پوچی، خودش گونهئی سرکشی است.
صحنه در سوی راست – پدر رومانوی کشیش در کلیسا
پدر رومانو زانو زده و پیکر بیجان پسرش لوکا را در آغوش گرفته و اشک میریزد، اما صدایاش آرام است.
پدر رومانو
خدای مهربانی، او را ببخش و به کنارخودت بخواناش
او از همان جایی به گستاخی جهید که من از بودن در آن میترسیدم.
اعتقادو... مکافات .
پسرم ، باشد که با این دریافت آسوده بیآرامی.
داستان پرداز ( با صدای بیرون از چترچوب صحنه)
هر ازگاه جهشها به مرگ میانجامند.
گاه سکوت کیهان با نیایش پاسخ داده میشود.
و هر از گاه، تنها کاری که میتوانیم انجام دهیم، گزارش تماشای ماجرا ست.
صحنه ۵ – همگرایی/ افق کویر
نورهای صحنه به آکندهگی در هم آمیخته میشوند؛ هر دو بخش صحنه اکنون به یک افق کویری یگانه تبدیل شدهاند. دنیل تنها ایستاده و به برخاستن خورشید در افق مینگرد. آنا با بچههایاش به او نزدیک میشود. ادوارد آرام ایستاده و آنها را تماشا میکند. پدر رومانو به سوی کلیسا بازمیگردد. کارلو روی شنها نشسته و به جایگاه لوکا در کیهان خیره شده است.
دنیل ( با صدای بیرون از چارچوب صحنه، در اندیشه و به خود فرورفته)
کیهان هیچ معنایی را فراهم نمیکند.
بدون هیچ پیمان. بدون هیچ مهر و دلسوزی.
تنها فراهمیهایاش زندگی ست و... گزینش
لوکا ( با صدای بیرون از چارچوب صحنه، که در حال محو شدناست)
برای اعتقاد، باید دلشو داشت. حتی وختیام که مسیرپر خطر ومرگباره باهاس پردل بود.
آنا
زندگی ادامه داره... حتی دراینجا.
مایکل (به آرامی)
حتی میون کویرم، کاکتوسا رشد میکنن.
داستان پرداز(در مرکز صحنه، در حال اندیشیدن پایانی)
پوچی و اعتقاد. مسئولیت و جهش.
برخی میمیرند زیرا گستاخی آنرا دارند که به کنش بپردازند.
برخی پیآمد آنچه را که گزیدهاند برمیتابند.
برخی تنها تماشاگرند ، تماشاگرانی ناتوان، اما آگاه ازحقیقت .
کویردر همه گستردهگیاش خاموش است.
تنها دل آدمیت ست... که خاموش نمیماند.
باد ی ملایم میوزد. نور صحنه رو به سیاهی میرود. خاموشی فراگیر میشود.
No comments:
Post a Comment