Saturday, April 4, 2026

شراره‌های راستی: دادرسی سیاوش

  



شراره‌های  راستی: دادرسی سیاوش

پژنمایشی (تراژدی) خردورزانه در سه پرده

برداشتی از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی



"به جایی که زهر آگند روزگار

ازو نوش خیره مکن خواستار

تو با آفرینش بسنده نه‌ای

مشو تیز گر پرورنده نه‌ای

چنین‌ست کردار گردان سپهر

نخواهد گشادن همی بر تو چهر"

— فردوسی، شاهنامه  - داستان سیاوش




 کسان نمایش

 داستان‌پردازها - پنج دااستان‌پرداز- صداهای گاه هم‌آوا، یادمان‌های یل‌ها و گردان

[همسرایی شاهنامه]


سیاوش - شاهزاده ایران، پسر کی‌کاووس،  در زیر سرپرستی رستم

[ با برداشتی  از خردورزی هایدگر - هستی در جهان، پاک‌گهر، دازاین]


سودابه - شهبانوی ایران، همسر کی‌کاووس، شاهدخت هاماوران

[ برداشتی از خردورزی نیچه‌ -  خواست توانائی، دگرارزیابی ارزش‌ها،  باورداشت دیونیزوسی]


کی‌کاووس - پادشاه ایران، پدر سیاوش

[ برداشتی از خردورزی کرکه‌گارد - آزمودگر سه چرخه‌ی زیستن، جهش  دین‌باورانه،  دلواپسی دودلی از بودن]


رستم - یل تهمتن،  جهان پهلوان ایران، سرپرست سیاوش

[ برداشتی از خردوری در منش‌ور کانت  -  باورمند به بایست ها ،  به انجام گمارش ،  به قانون کیهانی اخلاق ]


زرده - کنیز و ندیمه  سودابه 

[گواه، تماشاگر و ابزار]


توس -  ازگردان پر آوازه

[فرمانده گارد پادشاهی]


همچنین: درباریان، پیران مغان میترائی، زنان درباری، نگهبانان و  دیگر درباریان.


یادداشتی درباره   ساختارفلسفی نمایشنامه

این نمایشنامه در کالبد باستانی شاهنامه فردوسی جای دارد و در  همان هنگام  داستان را در چارچوب دستور زبان فلسفی چهاراندیشه‌ی کاملاً مدرن  بیان می‌کند. . سودابه با  برداشتی از فردریش نیچه سخن می‌گوید: او نماد  زیاده‌خواهی دیونیزوسی یا  «خواسته برخاسته از توانمندی‌خواهی»، و «دگرارزیابی همه ارزش‌ها» ست - او اخلاق  از نیاکان رسیده  را، به آوند درخواست و نیاز زیردستان  به پافتاده،  رد می‌کند و  چیره‌گی بر خود را به  آوند بالاترین و برترین  قانون  هستی می‌پذیرد. سیاوش از درون  خرداندیشی مارتین هایدگر به او پاسخ می‌دهد: زبان او زبان «دازاین هابدگر»،  «هستی-به-سوی-مرگ»، ‌«پرتاب‌شده‌گی در هستی»  و تلاش برای یافتن گهر پاک در نهاد خویشتن است - او در برابر سودابه نه از  برای قانون اخلاقی، که بل از سوی وفاداری ژرف‌تر به خودِ ، برای  توانایئ  به خودایستایی  خویشتن،‌  پایداری می‌کند. رستم بر فراز سنگ خارای اخلاقی امانوئل کانت ایستاده است: ودر جهانی اخلاقی او، از زیستنی برگرفته از قانون گیهانی،  انجام گمارش  بدون نیاز به هیچ بند و بست و نادیده‌گیری هر گونه  پی‌امد ، به دور از هر بست و بایست  به آوند  قطب‌نمای همه  هستی‌های فرزانه پیروی می‌کند. کی‌‌کاووس   دارای خویشتنی برگرفته از  خردورزی سورن کرکه‌گارد است: او در سه چرخه‌ی هستی  - شادی زیباشناختی، منش اخلاقی و ایمان دینی   - زندگی کرده   و گزینش او برای سپردن  پی‌گرد و دادرسی سیاوش  به آتش، کردار پادشاهی  دارای  باور به خود نیست، که بل  کردار مردی است که به مرزهای فرزانه‌گی  خویش رسیده و لرزان ونگران  به «جهشی  دین‌باورانه»   روی‌می‌آورد.

آتش در  کانون این  نمایش پژمان‌گین تنها ابزاری داستانی نیست. این آتش نقطه برخورد هر چهار خردورزی فلسفی  است: ویران‌گراست ( خیزش نیچه)،  آشکارگر و پرده بردار از هستی  (آلتئیای هایدگر)، در قانونی فراتر از سوگیری انسانی  به داوری می‌نشیند (بخردی کرداری  ناب، کانت)، و خواستار زانوزدن  یقین  در برابر ایمان   ( «جهش دین‌باورانه» کرکه‌گارذ) است.   این نمایشنامه نمی‌تواند این تنش‌ها را  چاره کند - بلکه در آنها خانه می‌کند.

پیش‌درآمد

( در میانه  صحنه‌ی تاریک.  زبانه‌‌های آتشی  شعله‌ورند.  داستان‌پردازان نمایش از میان سایه‌ها  به درون می‌آیند،  آنها جامه‌‌هایی خاکی‌رنگ،  که گویی   از  برگ‌های آرایه شده شاهنامه بافته شده‌اند در بردارند.  نغمه‌ی تاری  در دست‌گاه سه‌گاه  سخن و گاه هم‌آوائی آنان را همراهی‌مس‌کند.) 


 داستان پرداز یک: 

پیش از آنکه خرمن آتش  زبانه کشد - پیش از آنکه سیاوش بی‌گناهی به داغی سوزان آتش پاسخ دهد - بیایید به یاد آوریم که چه‌گونه جهانی ما را به این‌کجا رسانیده است.

داستان پرداز دو: 

کی‌کاووس پادشا ه  ایران بود،  که با نبردافزارهایی سترگ و بی‌مانند و دلی بی‌آرام،  هر چهار گوشه‌ی سرفرازی  را درنَوَردیده بود. او بود که همیشه با زخم‌هایی تاره  و  دست‌آوردهایی  زودگذرازکارزارها بازمی‌گشت. او پادشاهی بود که هرگونه خوش‌کامی را که  زندگی زیبا‌شناسانه    در ارمغان داشت چشیده بود و در ته‌نشین  هر باده که می‌نوشید، هنوز تشنه‌گی‌ بی‌پایانی را می‌یافت که سیرآب نمی‌شد.  بارگاه او شکوه‌مند و  جادوئی  بود.

 داستان پرداز سه: 

 پسرش سیاوش  هنگامی که  به این بارگاه بازگشت ،  به سختی    به شاه‌زاده‌گی  شناخته می‌شد، زیرا پرورش اورا کی‌کاووس به رستم، حهان‌پهلوان ایران، سپرده بود .   و تهمتن او را نه در میان پرنیان  و زر و  نیرنگی‌های دربار ، که بل در دشت‌های فراخ،  گستره‌هایی که بادها در آن خاموشی را می‌آموزند و اسب‌ها وفاداری را پرورده بود. رستم نه‌تنها به پسرک کمان‌گیری و سوارکاری، که کرداری کم‌یاب‌تر و دشوارتر را نیز آموزانید:  سخت‌گبری در  به‌خودپائی  به همان‌هنگام که جهان  با  خودپائی  سرحنگ دارد و به‌ فرمان‌بری  پافشاری می‌ورزد .

 داستان پرداز چهار: 

  و سودابه -  شه‌بانوی ایران، شاهدخت کشورهاماوران، زنی با زیبایی ویرانگر و هوشی ویرانگرتر، که از آن سوی  آب‌ها به  بارگاه  کی‌کاووس آمده بود و خویشتن را برای پادشاهی که همیشه ناهمانندی میان عشق  و داشتن را درنمی‌یافت، ناگزیراز به‌دست‌آوردن‌اش  نموده بود. درنهاد او پلیدی و ستم‌گری‌ئی  نبود که  به‌دست سرنوشت نوشته شده باشد. او  خواستنی  در قفس‌افتاده بود، و خواست‌هایی که در قفس مانده هستند، شگفت‌انگیز و تیزهوش می‌شوند.


 داستان پرداز پنج:  

آنچه در پی می‌آید داستان  روی‌دادی است که  رخ‌می‌دهد به هنگامی که این چهار نهاد -  «خواست شادکامی دیونیزوسی»، «هستی ناب و نیالوده»،«گمارش‌‌باوری  بی‌بروبرگرد» ،  «ایمانی  دودل» -  در میان یک بیدادگری و تک‌کوهی از  آتشی پاک‌کننده‌ ، همه با هم برخورد می‌کنند.


( اندکی درنگ،. شعله آتش  لرزان  می‌شود.)


 داستان پرداز ان به هم‌آوائی: 

همان‌سان که تماشاگر این رویداد هستید، از خود بپرسید:  نشان دادن بی‌گناهی به چه کارست؟ آشکاری آن به چه کسی باید و بده‌کار است؟ و ما - به آوند تماشاگران، به آوند دادرس‌ها، به آوند شهرگاری‌ها - ما چه هستیم  هنگامی که تنها  دادور  راستینی که می‌توانیم انگار کنیم آتش است؟


(نغمه تار خاموش می‌شود.  سپیده دم،  با نور پردازی صحنه، به آرامی در بارگاه  کی‌کاووس    سر می‌زند.) 


 پرده یک -  بارگاه   تنانه‌گری‌ها

بارگاهی که در آن« تنانه‌گی » سودابه با خردورزی نیچه‌وار  خود را  نمایان می‌کند و «هستن»  سیاوش با  خاموشی هایدگرانه  خود  به آن پاسخ می‌گوید


صحنه یک - بازگشت

(تالار دربار پادشاهانه  با ستون‌های  بلند  و پردها‌یی زربافت با نقش‌های برگرفته  از قالی‌های ایران . کی‌کاووس بر تخت پادشاهی تکیه زده است. سودابه با  با زیبايي فریبنده و نگاهی کنجکاو در سوی چپ او ایستاده است. درباریان در دو سوی تالار به  صف ایستاده‌اند. سیاوش به همراه  رستم  به درون تالارمی‌آید.  سیاوش  خوددارانه‌تر و آرام‌تر از رستم گام برمی‌دارد -  واین ست که از هر چیز دیگر در این تالار باشکوه بیشتر به دید می‌آید. نگاه سودابه که بی ‌شکیبا  سیاوش را برانداز می‌کند و از او چشم برنمی‌دارد.)



کی کاووس:

 پسرم -   پس از هفت سال زیستن در  کوه  و کویر و دشت  در زیر سرپرستی و آموزش تهمتن‌مان بازگشت تو را به دربار خوش‌آمد می‌گویم  ، بی‌گمان این هفت سال از تو یلی پرتوان ساخته است که  من با سربلندی  می‌گویم از آن من، پسر من است.

سیاوش:

 پدرم. شاهنشاها، من نه با دستآوردهای  پیروزی، که با دریافت روشن‌تری از«خویشتنی» که هستم  بازگشته‌ام . شاید به همراه خود داشتن آین دریافت دشوارتر ازهر دست‌آورد است .

کی کاووس: 

پسرم درست می‌گوئی، هرچند تا اندازه‌ئی دشوار برای فهمیدن. رستم گران‌ارج - تو گمارشی  سترگ را به انجام رساندی که من  خود توانایی آن را نداشتم.  پسرم اینک برای خود گـُردی‌شده است.

رستم: 

شاهزاده خودش  از خویشتن  گردی مهتر ساخته است.. من تنها  بایسته‌ها و پیرامون  پرورش را  آماده  و فراهم کردم.  پادشاها  آدمی  خمیره‌ئی  برای ساختن تندیس  نیست،   - حتی از شاهزاده سیاوش هم  نمی‌‌توان  تندیس ساخت. اوکنش‌گری  فرزانه است و کنشگران  فرزانه   تنها  با قوانینی که خودشان به ژرف‌اندیشانه  پذیرفته‌اند،  خویشتن را می‌سازند. من  نیازهای به سامانه‌گی و پیراسته‌گی را فراهم کردم وسیاوش  نهاد خویشتن را فراهم کرد.


(رستم ازآغاز با زبان فلسفی  کانت از «خواست به خودپا»  سخن می‌گوید - از «خودی» که از برون به زور ساخته  نمی‌شود، بلکه از درون نهادی پاک، قانون‌گذاری می‌نماید.)


سودابه: [به آرامی، به یکی از کنیزان] 

 این داستان‌ها  نبودند که مرا آماده کردند. او  تنها  زیـبا نیست.  که بس ... خوددار و به خودباورست. همانند آتشی که هنوز نمی‌داند که دارد می‌سوزاند.

زرده: [به نجوا] 

 شه‌بانوی من -  به‌هوش  می‌باید بود از آتش‌هایی که نمی‌توان نامی برای‌شان‌ یافت.

سودابه: 

هشدارم می‌دهی؟ این پند و اندرز کسانی است که هرگز به‌راستی زندگی نکرده‌اند.



صحنه دوم -  نخستین  لوندی و افسون‌گری

(تالار پذیرائی  سودابه درکاخ. فضایی سرشاراز فریبائی و فتانه‌گی: پرده‌های  پرنیانی، عطر عود، روشنائی اندک فانوس. سودابه به بهانه  به‌جا آوردن دهنادهای پادشاهی، سیاوش را برای دیدار به تالار پذیرائی خود دعوت کرده است.  سیاوش  با به جا آوردن هنجارهای درباری به درون د می‌آید.  سودابه با درنگی  دراز هنگام  به او می‌نگرد.)


سودابه: 

شاهزاده گویی  تالار پذیرائی مرا خفقان‌انگیز می‌یابند! من  می‌توانم این دلگیری را از ایستادن  نا‌اسوده  شاهزاده  ببینم - همانند کسی که از او خواسته شده باش به دلخواهانه به  بندی گرفتارشود.

سیاوش:

 بانوی من ! چنین نیست . من آنن تالار را...آکنده از هنر و آراسته‌گی  زیباشناختی می‌یابم  . گویی سرایی ست که برای گفت‌وگو  درباره‌ّهایی   دل‌‌پذیر به جای  باره‌هایی اندیشه‌برانگیز و بخردانه  طراحی شده است.

سودابه:

  آیا این شاهزاده را سر خرده‌گیری است؟

سیاوش: 

تنها  برداشت من است.

سودابه: [به سیاوش نزدیک‌تر می‌شود]

شاهزاده را تهمتن  پرورده و آموزش داده. تهمتنی که  بر این باور است که بهترین شیوه‌ی   رویاروئی با جهان تن‌دادن به  سختی‌ها و درگیرشدن ورویاروئی با دشواری‌ها ست - زندگی در زیرآسمانی باز، آب‌تنی در رودخانه‌ئی   سرد، تلاشی پی‌گیرو پاک‌دلانه . به من بگو، سیاوش: آیا این زندگی است یا که تنها ماندنی‌ست بی‌هوده ؟

سیاوش: 

برتابیدن بی‌هوده‌گی  با آگاهی‌ئی سرشار شاید والاترین گونه‌ی زندگی باشد.

سودابه:

 این خردورزی کسی است که از  دریافتن این که «خواستن» چیست  می‌هراسد.


(اینک  سودابه  به  گرد سیاوش می‌چرخد،  به همان سان که  دل‌پذیری ازداشتن  نکته‌ئی  برتر دریک بگومگو-  و یا باور  به این که می‌توان درآن برنده  شد - مایه آن می‌شود که درآن نکته درنگ نمود و به گرداگرد آن چرخید.)


سودابه: 

بگذار آنچه را که از«خواهش» می‌دانم با تو در میتن  بگذارم، سیاوش!، چرا که  تو را ازدریافت  آن پاسداری کرده‌اند.  «خواهش» نشان سستی و ناپایداری  نیست. خواهش  نشانه‌ی بیداری آکنده از هشیاری ست - بیداریی که هنوز به انگیزه نهادین مرگ، به آسوده‌گی بی‌حسی  از انجام  وظیفه و پرهیزگاری،  پروا نداده است که نیروی زندگی را باوبارد.    بزرگان پرآوازه -    نام‌دارانی که  در یاد تاریخ   زنده‌اند - کسانی نیستند که در برابر  خواهش‌های‌شان  پایداری کرده‌اند. آنها کسانی هستند که آنها را پذیرفته‌اند. کسانی که به زندگی درهمه‌گی آن، حتی تاریک‌ترین و گنه‌کارانه‌ترین چهره‌های آن، آری گفته‌اند.

سیاوش:

بانوی من ، شما دارید  یاوه‌های  دیونیزوسی نیچه  را برای من بازگو می‌کنید.

سودابه: [شگفت‌زده و خرسند] پیذاست که تو از باورهای  یونانی ها  آگاهی داری. پس به خوبی  رفتارهای آپولونی  را  می‌فهمی-  رفتاری پرسامان، خویشتن‌دار  و بزرگوار ... این رفتارهایی گرانبهای  تو گرچه  زیبایند اما بدون  رویارویی با نیروی  دیونیزوسی  سترون و نازاینده هستند. آفرینش  نیازمند نیرویی نابودگر ونابودی  است. سرکشی وبه‌پاخیزی  پیش‌بایست‌های هر زیستن ناب است.

سیاوش:

 و آیا  این سرکشی و به‌پاخیزی  که  شما پیشنهاد می‌کنید  را می‌توان آفرینش خواند؟ یا که تنها  چیره‌‌آمدنن  بر یک قید وبندونابودی آن ست برای برده‌گی‌ در برابر آرزو و خواهشی  دیگر؟

سودابه: 

همه‌گی اخلاق، قفسی است که  به دست زورمندان  کینه‌توز ساخته شده تا کسانی را که از خودشان سرزندهتر هستند، در خود به بند کشد. دربار پدرتو نشایدهای خود را برای پاسداری از شایندها نیافریده  - آنها را برای فرمان‌روائی  زورمندان آفریده ست. من  از اخلاق ترسوها  و بزدل‌ها پیروی نمی‌کنم.

سیاوش: 

سودابه، من از ترس قانون از تو دوری نمی‌کنم. من از تو کناره‌گیری می‌کنم زیرا پذیرفتن خواهش تو به معنای دگرگون شدن به چیزی‌   دیگر از آنچه که هستم خواهد بود . دورجویی من از سر فرمان‌برداری و بندگی نیست. این خویشتن من است.

 داستان پردازها: 

درست در اینجاست ، که پرتگاه خردورزی  درمیان  این دوتن  پدیدار ست. سودابه به زبان  «خواهست» نیچه سخن  می‌گوید - زبان «نیرویی» که بر ارزش‌های نهادینه چیره می‌شود.  سیاوش به زبان «هستن» هایدگر سخن  می‌گوید - از خویشتنی که «خواهنده»  نیست تا که خویشتن را بر جهان  سربار کند، که  بل «هستنی» ست غریبه ، که از پیش‌تر به جهانی پرتاب شده که سیمای ناب خود را  به آن پرتاب بدهکاراست.

سودابه:

 خویشتن!  این  انگار آسوده‌گی‌‌خواهی  ترسوهاست. تو می‌باید یاد بگیری که یک نهاد  دگرگونی ناپذیر نیستی، سیاوش. تو یک« شدنی» هستی. اکرچه ... تو می‌خواهی  از «شدن »  بپرهیزی!

سیاوش:

 برداشت تو درباره من نادُرُست است. من  داوُشی ندارم  که نهادی دگرگونی نایذیر و استوان دارم.   داوش من به وفادار بودن‌ام ست - به «شدنی‌هائی» که ازآن خود من هستند، نه شدنی‌هائی  که  «خواهش»  دیگری  بر دوش من  سوارکرده باشد. حتی ذرتشت نیچه هم تنها هر کاری را که دیگری «خواهش» می‌کند انجام نمی‌دهد. او ارزش‌های خودش را   می‌آفریند. تو از من می‌خواهی که ارزش‌های تو را  انجام دهم.


(خاموشی. برای دمی چند، سودابه به راستی به  لرزه  افتاده‌شت - او این را به چشم‌داشت نداشت که از سیاوش به زبان  نیچه‌ئی خودش پاسخ بگیرد.)


سودابه:[بسیار آهسته]

 تو خطرناک‌تر از آنی  هستی که من می‌پنداشتم.

سیاوش:

 من بر سرآوردن هیچ خطری نیستم. تنها می‌خواهم به روشنی آشکاری  دهم. من همیشه به تو به آوند شهبانوی پدرم  آزرم خواهم  نهاد. هیچ پیوند دیگری  میان ما  شدنی نیست.


(سیاوش به نشان  آزرم سر خم  می‌کند و از تالار بیرون می‌رود. سودابه تنها ایستاده است. نور فانوس سوسو می‌زند.)


سودابه: [با خشمی فزاینده در گفت‌وگو با خودش]

 هیچ  پیوند دیگری میان ما شدنی نیست. او این را به‌گونه‌ئی می‌گوید که انگار قانونی  کیهانی است. انگار که من یک نیرو نیستم. اوبه زودی نیروی مرا در خواهد  یافت.


صحنه سوم - دومین  خواهش دیدار و رد آن

(فردای آن روز . سودابه به دیگربار پیام  خواهش به دیدار فرستاده   است و این بار با  بی‌تابی بیشتر او برآن داوش می‌کند که  پیچیدگی‌ها و دشواری‌هائی درباره  دهنادها و هنجارهای  دربار پدپدار شده  که سیاوش  میباید  برای یافتن راه چاره و از میان‌ برداشتن  آنها  یاری دهد.  سیاوش به همراه یک نگهبان به دیدار اومی‌آید. زرده با تکان کم‌پیدای  سر سودابه  از تالار بیرون  می‌رود.)


سودابه:

 من همه‌ی دیشب را  در باره آنچه که شاهزاده گفتید فکر کردم... در باره وفادار ماندن  به «شدن» خویش. می‌خواهم  چه‌گونه‌گی این «شدن» را بهتر بفهمم.  سیاوش کنار من بنشین.

سیاوش: [ به همان‌سان که ایستاده است]

 من به هر  پرسش شهبانو از جایی که ایستاده‌ام پاسخ خواهم داد.

سودابه:

 بسیار خوب. شاهزاده از دیدگاه هایدگر  سخن می‌گویند - این‌گونه شگفت‌زده  رفتار نکنید،  من  کتاب‌های او را خوانده‌ام و تا اندازه‌ئی  از دیدگاه‌ها  و بینش‌های او آگاهم ، برای نمون: هستن-در- جهان،  پرتاب شدن. نهادینه‌ترین  «شدایی». مرگ به آوند افقی که  تک‌تایی هر کس را آشکار می‌نماید؟

سیاوش: 

که همان گوهر نهادین  هر کس ست.

سودابه:

 پس شاهزاده براین باورند  که هر« دازاین  Dasein» هستن  ویژه  خودش  را دارد - این درونی‌ترین شیوه بودن خویش  است  که نمی‌توان جایگزین‌اش نمود  یا که ازآنِ کسی دیگر بشود.

سیاوش:

آری.  برداشت شهبانو از  این بینش هایدگر که «هستی-به-سوی-مرگ» نمی‌تواند به دیگری واگذارشود،  درست است. هر یک از ما باید مرگ ویژه‌ی خود را بمیریم - و به همین سان، هر یک از ما می‌باید زندگی ویژه‌ی خود را بزیویم. «هستن ناب»  در برداشتی همگانی، یک نیک‌داشت اخلاقی نیست. «هستن ناب»   یک دستاورد هستی‌شناختی است:  دگرگون شدن به کسی است که آدمی از از پیش به ژرفا در آن ریشه داشته است، در رویارویی با فشار پیاپی  « داس من das Man » - «خود آنها»، «خودِ توده» ناشناسی که می‌گوید:  می باید کاری را که انجام می‌دهی، انجام دهی.

سودابه:

 پس سیاوش  آیا نمی‌بینی که در این  دربار - با  دهنادها و هنجارها و  شاید-نشایدها و بندهای  آشایست‌اش - این  «اداس مان das Man » است که  فرمان‌روایی  می‌کند؟ این «آنها» هستند که می‌گویند نباید؟ و تو  که پتری آن را «هستن ناب» می‌نامید، به راستی داری از آنچه که  توده  می‌گوید پیر.ی می‌کنی!

سیاوش: [آرام، اما با  گویشی نیرومند]

 نه. «خویشتن ناب»   هنجارها  را وارونه نمی‌کند -  چرا که در آن روی،  باز همچنان هنجارها  هستند که  آن «خود» را  از سویی  منفی شناسانده‌اند.  «خویشتن ناب»  خود  را  از راه  دلواپسی آشکار می‌کند - از  راه  رویاروئی  با پرتاب‌شده‌گی‌اش، با میرائی و مرگ‌اش، با آزادی مرزبندی‌شده‌اش. من با همه این‌ها درخودم روبرو شده‌ام. و آنچه را که در آن یافته‌ام  - هنگامی که صدایتوده در سرم  خاموش می‌شود - آرزویی برای دست‌یافتن به تو نیست، سودابه.   دل‌خواسته‌ئی‌ست آر ام‌تر  که از آنِ خودم است.

سودابه: [آن‌چنان خشمگین  که دژمناک به خود می‌پیچد]

 پس این چیز آرام  در خود تو جیست ؟  چیزی که بیشتر از آنکه من بتوانم از آن تو باشم،تو را  به چنگ  آورده؟ یک باورست؟... یک  درهم برهمی  پژمرده وبی‌جان؟

سیاوش: 

راهی‌ست برای بودن در جهان که هیچ نمی‌خواهم  آن را به خاطر شوری  که  ازآن  توست، نه از ان من، از دست بدهم‌اش. این را  نه اروی خوار نمودن تو می‌گویم. آین  تنها یک واقعیت‌ست


( سودابه  می‌خواهد اورا به سوی  خود بکشد.  سیاوش  به پس  می‌رود - نه با شتاب، که با همان آرامشی که  شناسنده  همه  رفتار آرام  اوست.)


سیاوش:

 نه. خواهش می‌کنم.

سودابه: [صدایش به آوايي  بیم‌ناک  دگرگون می‌شود]

 از این گستاخی   آشکارت پشیمان خواهی شد.

سیاوش:

 شاید. اما این  پشیمانی که  از آن خود من است، بهتر از زندگی‌ئیی است که  از آن من نیست.

 

(سیا.ش ازتالار بیرون می‌شود. صدای  بسته شدن در  از پشت صحنه بلند می‌شود . سودابه برای  هنگامی دراز خاموش می‌ماند. سپس  دامن خودش را پاره می‌کند - آهسته. از سر نژند، با گونه‌ئی خویشتن‌داری دهشت‌انگیز.)


سودابه: [ در گفت وگو با خودش]

 اگر او نخواهد با من بی‌افریند، من نابودش خواهم کرد.   نیچه می‌گوید، نابود کردن نیز گونه‌ئی «خواست» است.



صحنه چهارم - دادرسی یک گناه


(تالار پادشاهی. سودابه با جامه‌ی ژولیده،  گیسوی پریشان   و چهره‌یی   به وانمود  ونمایشی  به خاموشی بغض‌آلود به  درون تالار می‌آید -  بازیگری او به اندازه‌ئی استادانه است که گوئی از بی‌دادی راستین برخاسته است. درباریان شگفت‌زده به  او می‌نگرند.)


سودابه: [ رو به کی کاووس، با  آوایی  که همه  بتوانند بشنوند]

 پادشاها -  همسرم - باید در این بارگاه ازشرمی بگویم که گفتن‌اش قلبم را به درد و روانم  را آزرده می‌دارد.

کی کاووس: 

چه  شده ست؟ این پریشانی از چیست؟

سودابه:

 شاهزاده   سیاوش - امروز به بهانه نشان دادن آزرم‌داشت  به سرای من درکاخ درآمد و در آنجا...  دستان خویشتن  را به  دامان من رسانید.  باهمه زور بازوی اومن سرسختانه  به واپس‌اش راندم. هنگامی  که او نتوانست فریادهای مرا خاموش کند، پا به گریز نهاد. اینک  این بارگاه   می‌باید به داد من رسد و او را  داوری کند.


( موجی از شگفت‌زدگی و سردرگمی بر درباریان  فراگیرمی‌شود. طوس و  گاردهای نگهبان   جا به جا  می‌شوند. همه‌ی نگاه‌ها  ناباورانه به  سوی سیاوش خیره می‌شوند که اینک   پس از سودابه به تالاراندر شده و  همجون تندیسی به استوارایستاده است.)


کی کاووس: [رو به سیاوش می‌کند  وبا صدایی که   ناخواسته به سختی  در فرازونشیب است]

 سیاوش.  دراین  دادرسی تو در برابر من، در برابر این بارگاه، در برابر دادار و آتش و خاک  بازجوئی می‌شوی . پاسخ چه داری؟

 داستان‌پرداز: 

اکنون  دمی فرا می‌رسد که هر چهاربینش  خردورزی  را به ریزبینی از هم جدا می‌کند.  چشم‌داشت دادگاه از سیاوش  این‌ست که به پدافند از خود   بی‌گناهی خود را فریاد برآورد،  وبه رویارویی  سودابه راگنه‌کار  بخواند، گواهه و نشانه  بی‌اورد  که او هیچ  دستی را به این بذه‌کاری نیالوده‌ست.

سیاوش: [پس از خاموشی‌‌ئی بلندهنگام  ]

 به راستی من  پاسخی ندارم.

کی کاووس:

  می‌فهمی که چه می‌گوئی؟

سیاوش: 

من پاسخ‌نامه‌ئی سخن‌ورانه ندارم. زبان در این بارگاه  کیسه‌ئی  برای نگاهداری  راستی نیست - بلکه ابزاری ست برای به‌کاربردن  قدرت. من هرآن چه را که بگویم، از دریچه‌ی پیوندها به دگرگونی دریافت خواهد شد: برخی مرا باور خواهند کرد زیرا من شاهزاده این بارگاه هستم، برخی دیگراز برای  همان مرا باور نخواهند کرد. خود واژه‌هل نمی‌توانند چیزی را  استوانی  دهند.  راستی، در این دم، ...  در این هنگام نمی‌تواند آشکار شود. تنها می‌توان آن را زیست.

رستم: [با شتاب، اما  آرام، به سیاوش] 

شاهزاده‌ی من - اکنون هنگام  خردورزی نیست.  می‌باید این گناه را به روشنی از خود برانید—

سیاوش:

 برای دورراندن گناه‌کاری به روشنی  هنوز نیازمند به کارگیری زبان  هستم،   تهمتن بزرگ  تو مرا به خوبی می‌شناسی. همین می باید  بسنده باشد.

رستم: [با دردی به آشکار] 

پادشاه به باور من دست نیافته است. او به چیزی بیش از شناخت من نیاز دارد.

سیاوش:

 پس می‌بابد داوری  دیگری پیدا کند.

داستان‌پردار:

 خاموشی سنگینی  بر تالار سایه افکنده است. سودابه با رفتاری که    کم وبیش  نا خواندنی است، سیاوش را تماشا می‌کند - نگاهی شاید  پیروزمندانه  و آمیخته  به آنچه که  اتدکی به  شرم می‌ماند.



صحنه پنجم -  پادرمیانی  تهمتن رستم

(دفتر کارپادشاه - کی کاووس  اندیشمند و نگران  به پیش وپس گام برمی‌دارد. رستم به ژرفا  و دوراندیشانه ایستاده ست . ایستادنی بدان‌سان  که  دلیری فرزانه‌، به هنگام  درگیری برای سرکوبی   فشاری  درونی‌ئی  برتاب‌ناپذیر، می‌ایستد.)


کی کاووس:

 رستم گران‌ارج،‌ به من بگو چه می‌بایدم کرد. نه به آوند یک رایزنی  راه‌بردی، نه در گمارش یل پهلوان در بار من . که بل  به آوند  آموزگاری که پسرم را برای بزرگی و مهتری  پرورش داده است.

رستم:

پادشاه من،  سیاوش پاک‌نهادتر و پرهیزگارتر از آن‌ست که خویشتن خویش را به چنین گناه آلوده و ننگین کند. نه  تنها از این رو که  من خود از درون دل به او  باور دارم - چرا که باور و فرنود انگیخته‌های برخاسته از دل هستند و دل  می‌تواند به‌آسانی فریب بخورد. اما من به این داوری  برپایه‌ی شناخت  ساختار بخردانه  خویشتن او  رسیده‌ام، این شناخت  در  درازای هفت سال پرورش‌‌ او به ریزبینی  ارزیابی و آزموده شده است.  کردار و کنش‌های شاهزاده در زیر چارچوب‌  سخت بروندهای اخلاقی کرده می‌شوند، نه از روی  خواهش‌های دل. واین  بروند  کردار که: زنی را که از او دوری گزیده است را به‌زور وادار به  بازی در این گناه کن - نمی‌تواند بدون ناسازگاری بروندی کیهانی بشود.  این یک قانون بخردانه کانت است که نمی‌توان آنرا به زیر گمان آورد  - هر انسان خردمندی که به روشنی  به آن بی‌اندیشد،  درخواهد یافت که برهم زدن چنین بروند اخلاقی، تاروپود توده‌ئی  به‌هم باوری و سربلندی را، که زیربافت همه‌ی پیوندها و داد وستدهای انسانی به آن وابسته است،  نابود می‌کند. سیاوش  فرزانه‌ئی بخرد است که به روشنی  می‌اندیشد. بنابراین، او  بی‌گناه ست.

کی کاووس:

 رستم گرامی، تو باز داری با دستور زبان کانت سخن می‌‌گوئی.

رستم: 

من با دستور زبان خردمندی سخن می‌گویم که  همه‌ی زندگی‌اش را بر این باور بنبان گذاشت  که فرزانه‌گی و اخلاق نه  رویاروی هم به ناسازگاری، که‌بل  دو روی در برگیر یک سکه هستند. اگر مندر این  باره  گمراه بوده‌ام، در  باره‌ی همه آنچه که تا کنون  آموخته‌ام  و کرده‌ام گمراه بوده‌ام.

کی کاووس: [با آوائی جدی] 

و در باره سودابه؟  آیل او بخرد و فرزانه نیست.

رستم: 

شهبانو بسیارهوشمند  هسستند، پادشاه من! اگرچه هوشی که به جای تلاش برای انجام گمارش‌های انسانی درباز برای  خرسندی «خواهش»‌ها  به کار گرفته شود، چیزی  بیمناک و آسیب‌زا می‌شود. شهبانو همانند مردمان کودن و سبک‌سر نیستند  که  با ارزیابی‌های  ناشیانه به دروغ  روی‌ می‌آورند. از دید من،  ایشان بر این باورند که  سزاوار آن هستند که  «شدنی‌»ها را  بسان «خواهش»‌های‌ دل خودشان دگرگونی  دهند. این خود  گونه‌ئی دیوانه‌گی  است.  گونه‌ئی دیوانه‌گی، که به اندوه،  می‌تواند برداشتی از نیچه باشد.

کی کاووس: 

پس اندرز تو به من  در این باره چیست؟ اگر سیاوش را  گنه‌کاربخوانم، پسرم را که بی‌گناه است می‌باید کیفردهم. اگر سودابه را  گنه‌کار بخوانم،  شهبانوی دربارم  را  کیفر داده‌ام  که شاید برداشتی از  «راستی» خودش را گفته است - شاهدخت جوانی  از کشور هاماوران  در دربار من. اگر من  واکنش نشان ندهم ...

رستم: 

اگرپادشاه بازهم  به پیروی از کرکه‌گارد  واکنشی  نشان ندهید،  از گمارش پادشاهی خود سر پیچی نموده‌اید.  بازهم شاهنشاه  تنها  تماشاگری در زیبایی‌شناختی خواهند بود که از  نچندان دور  به  آسوده‌گی به تماشای زندگی خویش نشسته‌اند. پادشاه من، این  واکنشی  دردناک است،   درست به این  برای که «شده»يی  است.گه «درد» گواه  پی‌آمد آن است.

کی کاووس: [آرام و دراندیشه]

تهمتن عزیز من،  تو اشتباه نمی‌کنی. اما دانستن اینکه می‌باید  واکنشی نشان داده شود و دانستن اینکه چه واکنشی نمی‌باید  نشان داده شود - یک‌سان و همانند نیستند.



پرده دوم -  ΄کی‌کاووس بر لبه    پرتگاه

پرتگاهی که در آن پدری در هر یک از سه چرخه‌یی روزگار کرکه‌گارد  زندگی‌ می‌کند و نمی‌تواند در هیچ یک از آنها  آرام بگیرد.


صحنه یکم - چرخه ی زیبایی‌شناختی

 (تالارآسودن پادشاه - کی‌کاووس امشب را در میان  زیبا‌ئی‌ آرایه‌های زربفت پرنیانی  و  موسیقی ومی  که  پیرامونی دل‌انگیز فراهم می‌آورند می‌گذراند . اما انمی‌تواند در هیچ یک از آنها  آرام بگیرد.  امشب می برای او  سرخوشی  نمی‌آورد  ونغمه آهنگ‌ها را نمی‌شنود.)


داستان‌پرداز: 

کی‌کاووس، پیش از آنکه پادشاهی  در دریافت اخلاقی  آن باشد،  در چرخه زیبایی‌شناختی زندگی به سر می‌برد - یکی از چهره‌های کرکه‌‌گارد بود، که  هستن برایشان  پی‌درپئی خوشی‌ها، شادکامی‌ها و دل‌انگیزی‌هاست، که هر کدام به خودی خود زیبا هستند تما هیچ‌کدام به  «خویشتن» خود نمی‌افزایند. او بس بر سرزمین‌های بیگانه چیره شده بود  تا سرمستی پیروزی را احساس کند. او  سودابه  را به خاطر زیبایی جادويی‌ و دیوانه‌کننده‌اش   به دست‌آورد و دربارش  را سرشار و آکنده   از  زیبائی‌ها نمودد. و اینک همه‌ زیبائی ها  فرو ریخته ونابود ا شده‌اند.

کی کاووس: [ در گفت‌وگوبا خودش] 

من زیاشناسی خبره  از زندگی خودم بوده‌ام. من همه چیزرا چشیده‌ام و به هیچ چیز پیمان وفاداری نبستم. آیا  همین بود که مرا بدین‌جا رسانیده است؟ مردی که پیمان وفادا به هیچ چیز نمی‌دهد، درباری برپا می‌سازد که در آن خودِ وفاداری  ناشدنی می‌شود - درباری که در آن حتی  دادخواهی و بی‌گناهی  تنها دو خشنودی یا نودی دیگر هستند که می‌باید  آزموده شوند و به کنار گذاشته شوند؟


(او از جای‌اش بلند می‌شود و به سوی  پنجره می‌رود. باغ‌های کاخ در پایین، با فانوس‌ها  روشن‌ شده‌اند، چشم‌اندازی  زیبا، اما برای او بی‌تفاوت.)


کی کاووس:

 سیاوش  در زیر سرپرستی رستم با پیمان به وفا‌داری  پرورش یافت -و چنین است که به گمارش خود وفادار می‌شود، همان‌سان که سنگ به زمین وفادار می‌شود. واینک در میان درباریان من سیاوش به خویشتن‌دارترین‌شان شده است. در حالی که  خودمن - که همه چیز را چشیده‌ام - هیچ چیز نمی‌دانم. حتی پسر خودم را.



صحنه دوم -  زیستنی در چرخه اخلاقی

(سپیده دم است. رستم  به دیگر بار به بارگاه فرا خوانده می‌شود. انگارکه کی کاووس دیگری به او خوشامد می‌گوید -تکیده  و فرسوده،  گوئی که تمام دیشب را با کسی کشتی گرفته و از آن سوی کجائی ناپیدا بیرون آمده است.)

کی کاووس: 

می‌خواهم  از «گمارش»  سخن  بگوئیم. نه از خواسته وانگیزه دل. نه از راه‌کار و راهبرد. تنها از گمارش

رستم: 

این زمینه‌ای است که من در آن آسوده‌ترگام برمی‌دارم.

کی کاووس:

 اگرمن به آشکار می‌دانستم که سیاوش بی‌گناه است، گمارش من چه  می‌بود ؟ چه  بایستی  در برابرم  پدیدار بود؟

رستم: 

می‌باید که اورا در برابر همگان بی‌گناه  خواد.  به ‌آشکار و بی برو-برگرد . افزون برآن  می‌بایذ به دادخواهی دروغین رسیدگی شود.

کی کاووس:

 و اگر به روشنی می‌دانستم که او گناهکار است؟

رستم:

 در آن روی، فه هر اندازه هم  که دردناک باشد،  قانون ‌می باید  در گذار خود به پیش رود. پادشاه نمی‌تواند برای  پسرش  قانون آسان‌گیرتری  داشته باشد،  بدون اینکه خود قانون را نابود کند. قانونی که برای همه به جز شاهزادگان به کار گرفته می‌شود دیگر قانون نیست - یک  رده‌بندی برتری‌ها است. و نرده‌بان برتری‌ها که  قانون  خوانده شود،  آسب‌زاتر و ویرانگرتر از بی‌قانونی است، زیرا هرگونه برداشت از داد وبی‌داد را آلوده می‌کند و  هیچ هوده‌ئی را برجا نمی‌نهد.

کی کاووس:

 تهمتن عزیز من شما  دارید  «باید همه-دربر-گیر» کانت  Categorical Imperative را در  باره  فرمان‌روائی پادشاهی  روشنی و شناسائی  می‌دهید.

رستم:

 من آنچه را که باور دارم  روشن کرده‌ام. این همه  آنچه ست که همیشه باور داشته‌ام: این‌که قانون اخلاقی بدون هیچ برو برگرد و هیچ اگر و مگر،  یا  بر پا است و یا  به هیچ روی برپا نیست. هیچ میانه‌ئی  در میان نیست. هیچ «مگر در این رو یا در این باره»  نیست. ل هر گاه که برتری یا برکناری بیافرینید،  دربرگیری‌کیهانی قانون  نابود می‌شود - و با آن،  دیگر چیزی از پاسداری داد ماندگار نمی‌ماند.

کی کاووس: [به آرامی]

 و با این  همه، رستم گران ارج- من با سر‌آسوده‌گی  وبی برو برگرد نمی‌دانم  که  دشواری همین  نبودِ «همه‌در برگیری قانون» است. من نه درزیرآفتاب  روشنائی و آشکاری به سر می‌برم، که بل درزیر تاریکی  گمان ودودلی  زندگی می‌کنم.  در برابرمن دو گواهی  داده شده ست، هر دو از کسانی که دوست‌شان داشته‌ام، این هر دو گواهی   به آکنده‌گی  با هم ناسازگارند. من نمی‌توانم در اینجا با بخرداندیشی به  راستی   دست بیابم. بخردی در اینجا به پایان خود رسیده است.

رستم:

 آری من می‌توانم  این را بپذیرم که چرخه اخلاقی در این گونه رویاروئی با دشواری‌ها پایان و مرزی دارد.

کی کاووس:

 من نمی‌توانم  در چرخه اخلاقی زندگی کنم زیرا دارای «خویشتن اخلاقی» نیستم .خویشتن اخلاقی - خویشتنی که «گمارش‌» خود را انجام می‌دهد - می‌باید بداند که گمارش چیست. اما من هیچ نمی‌دانم که  گمارش چیست، و بنابراین حتی در چرخه اخلاقی هم  نمی‌توانم زندگی کنم.



صحنه سوم - سودابه و پادشاه

(تالار بارگاه  شهبانو. سودابه خودیشتن  را به وانمود در پرده‌ اندوهی آرام و آزرمگین   پوشانده است - او با خویشتن‌دار بزرگوارانه‌ئی که از خود نشان می‌دهد بس بیم‌‌زاترترشده‌ ست. کی کاووس به تنهایی  اندر می‌شود.)


کی کاووس:

 سودابه، من می‌خواهم آنچه را که روی‌داده  بفهمم. نه اینکه  در باره‌اش داوری کنم. می‌خواهم به راستی  آنچه که در آن ا دیدار رخ داده پی‌ببرم.

سودابه: 

من  همه آنچه را که راستی بود  در برابر همه درباریان به آشکار به پادشاه  گفته‌ام.

کی کاووس:

سودابه  تو برای من برداشتی  از آنچه که رخ داده را  برملا کردی.  برداشت  و راستی همیشه یکی نیستند.

سودابه: [گوئی در درون او بارقه‌يی می‌جهد  - بارقه‌یی ازآزرمم؟ یا احساس خطر؟] 

پادشاه از دشنام‌هایی  که هراز گاه  از روی  گستاخی   به ایشان  داده‌ام، تیزهوش‌تر هستند، بسیار خوب.  اگر شهریارمن پروایم دهند  با  ایشان  نه به آوند  زنی در زیردُژ گمانی، که بل به آوند خردی در برابر خردی دیگرسخن بگویم

کی کاووس: 

با همه دل و جان  خواهشمند و بگوشم . 

سودابه:  

چه کسی این قوانین منش و اخلاق را که بر این دربار  فرمان‌روا ست - شایدها ونشایدها، مرزهای آشائی، «نباید» ها‌یی که بر سنگ کوه‌‌های   دهنادها  و هنجارها کنده شده است -  نوشته است؟ مردانی که از زن می‌ترسیدند. مردانی که از دل‌خواهی و دل‌کشی می‌ترسیدند. مردانی که جهانی از «نباید»ها ساختند به روشنی   پیداست  که در دیدی جانورانه  آنها  می‌دانستند که  توانائی رام کردن نیروی سرشار خواست‌های تن‌باره‌گی  خود را ندارند.   من از اخلاق ترسوها  پیروی نمی‌کنم. هرگز پیروی  نکرده ام..

کی کاووس:

 و بنابراین آنچه که درباره دست‌درازی  سیاوش گفتی—

سودابه:

من ب ابزارها ی زیادی  در دسترس  دارم واین یکی از آنهاست. من نه تنها دربرابر پادشاه  گه دربرابر همه به هیچ چیز دبگر وانمود نمی‌کنم . این سیاوش بود که مرا پس رد. نه از این  رو که پرهیزگار و درست‌کار ست -  ازاین روست که ترسوست. او از قانون نمی‌ترسد،  از خودش است که می‌ترسد. و پس زدن من -  پس زدن سرد و خردورزانه‌اش،  پس زدنی  که آنرا برای من به خوبی روشن نمود -  رفتاری  خشونت‌آمیز به دشمنی  باهر آنچه بود که در من زندگی می‌کند. پسرکی که هنوز یاد نگرفته است که زیستن  نیاز به زندگی‌کردن دارد، نمی‌تواند  مرا نپذیرد  و پس بزند.

کی کاووس: [با آرامشی بسیار]

 تو هیچ می‌دانی که داری به  گناه‌ات  اعتراف می‌کنی.

سودابه: [بدون  هیچ نگرانی ] 

من  همیشه با پادشاه راست و یک‌رنگ بوده‌ام. اعتراف و شناساندن خود چیزهای  ناهمانند هستند. اعتراف  نشانه  پشیمان بودن است. من هیچ  پشیمان  نیستم. من تنها  دل‌زده از این‌‌ام که چرا با همه برتری نهادینه  خودم نتوانستم این واپس زدن او را   پیش‌بینی کنم.

کی کاووس: 

و اگر به وارون نشاندن  آن روی‌داد  مردی  بی‌گناه را نابود کند؟

سودابه: 

در این جهان هیچ کس  را نمی‌توان به آسانی بی‌گناه  خواند. این گونه داوری از روی احساسات است. سیاوش یک نیرو است - یک  خواست  به خود باور. او این را  برگذید که  خواست مرا نپذیرد  و مرا پس بزند . پس باید با پی‌آمدهای این گزینش  زندگی کند. این قانون قدرت است،  تنها قانونی که  راستین است.


(خاموشی‌ئی درازهنگام. کی کاووس به همزمان با نگاهی  شیدازده، دهشت‌زده، ستایش‌آمیز  و پر نژند به همسرش می‌نگرد.)


کی کاووس:

 کاش می‌دانستم که آیا توراست می‌گوئی. آیا تو یک‌رنگ‌ترین  و راستگوترین تن درمیان  درباریان من هستی یا  بیم‌ناک‌ترین و ویران‌گرترین آنها

سودابه:

 به باورمن ، اینها  همه یکی هستند و من یت آزمودن  به این باور رسیده‌ام



صحنه چهارم - پرتگاه  داوری (چرخه دین درخردورزی کرکه‌گارد)

(تالار پادشاهی،  کسی  در تالار نیست  به جز کی کاووس  که  در برابر آتش آشا،  که بر روی مهرابی  در  سوی راست   تالار برجاست ایستاده  - آتشدانی میترائی، با آتشی  جاودانه  و  ناسوگیر.)


داستان‌پردازها: 

سه چرخه هستی در خردورزی کرکه‌گارد  در اینصحنه  به اوج خود می‌رسد: شهریاردین‌دار که پس  آزمودن وزندگی در دو چرخه کامیابی زیبایی‌شناختی و ارزیابی‌های اخلاقی، اینک  در لبه پرتگاه پوچی ایستاده و به درون آن می‌جهد. نه  از این رو که خرد از این جهش پشتیبانی  می‌کند  یرا خرد  به  آشکار نمی‌تواند در این باره داوری نماید - که  بل  از این رو که  کی‌کاوس آکنده  در خویشتنی خود برآم می‌شود  که  این دشواری چاره‌ناپذیر را به نیروئی فراتر از انسان بسپارد. این نشان سستی نیست. این  «جهش ٔدین‌باورانه » کرکه‌گارد ، گزافه ترین سیمای  دلاوری انسانی است: تصمیم به کنش هنگامی که همگی زمینه‌های تصمیم‌گیری از میان رفته است.


کی کاووس: [رو به آتش]

 چه می‌بایدم  کرد؟ من پادشاه  «نود»ها بودم- از خوش‌نود تا به‌نود و فرنود از زیبائی‌ها . کوشیدم تا پادشاه «گمارش‌»های اخلاق باشم. این هر دو در این دم  مرا نومید کرده‌اند. دو تن را که دوست‌‌شان می‌دارم، دو گواهی ناسازگار درباره  هنگامی  که من در آن کجا نبودم به من می‌گویند. خرد من برای بستن باج وخراج  و نقشه‌های  نبرد  ساخته شده  است.  نه برای  این داوریی پیچیده. 


(آتش شعله‌ورست  و پاسخی نمی‌دهد.)


کی‌کاووس:

 کرکه‌گارد  می‌گوید - و من  برگردان  کتاب‌اش را خوانده‌ام، درسپیده‌دم پیش از سرزدن  آفتاب، همان‌سان  که پادشاهان پیر  هنگامی که دیگر نمی‌توانند بخوابند فلسفه می‌خوانند - کرکه‌گارد می‌گوید ابراهیم در کوه، با چاقویی که بر فراز اسحاق بلند کرده بود، در کرداری فراتر از اخلاق بود. او می‌باید   کنشی  را به انجام می‌رسانید  که در هیچ چارچوب اخلاقی نمی‌گنحید  و در بیرون از هر چارچوب هم نمی‌شد آن را بخردانه خوند. و با این همه او این کردار را  با ترس و لرز و با آگاهی  آکنده از اینکه شایذ  کنشی نادرست باشد، انجام داد. زیرا او هیچ پایگاه  دیگری به  جز«جهش دین‌باورانه» برای ایستادن بر آن  نداشت.

من ابراهیم نیستم. فرشته‌ای ندارم که به یاریم  بیاید. آوائی  از آسمان  به گوشم نخواهد رسید.  من تنها دو گواهی  و آتش   این  آخشیگ ناب و پاک و آلوده‌گی ناپذیر را دارم.


( رو به آتش می‌ایستد.)


کی‌کاووس

آتش به توانائی و نیرومندی برتری    نمی‌دهد. به برداشت‌ها  ارج  نمی‌دهد.  از زیبائی جادوئی  یک شهبانو فریب نمی‌خورد و  یا پیرو خردورزی  ژرف  یک  شاهزاده نمی شود و به فرمانبری از او نمی‌پردازد. آتش به ساده‌گی می‌سوزاند - و کاری به کار آنچه که می‌سوزاند ندارد، بهگونه‌ئی، درست‌ترین داور برای دادرسی من است. می‌دانم که این یک «جهش ٔدین‌باورانه » است. می‌دانم که تن به در بردن از آتش با بی‌گناه بودن یک‌سان نیست - نه از دیدی بخردانه و نه از برداشتی برپایه دانش. اما من خردمند  یا دانشمند نیستم. من پدری هستم که دیگر به روشن و آشکار نمی‌دانم. و با ترس و لرز، آتش ذا به داوری برمی‌کزینم.

 داستان‌پردازها:

این دمی  کرکه‌گاردی است - نه پیروزمندانه، نه به آرامش، که بل به ژرفاً انسانی. هستی‌ئی زندانی درمیان  مرزها، هنگامی که  دسترسی به هیچ  یاوری ندارد،  وبا این همه کنشی را برمی‌گزیند،   به راستی  جهیده است. ناب بودن «جهش ٔدین‌باورانه » نه در درستی آن‌ست، که بل  در ساخته شدن راستین آن،  به دست  «خودی‌ راستین » است ، ناب بودنی که در آگاهی سرشار از نابسنده بودن «جهش ٔدین‌باورانه » نهفته است.



پرده سوم - خرمن  آتش و آنچه را که زبانه‌های‌اش آشکار می‌کنند

این پرده‌یی ست که در آن دادرسی  با آتش به  پی‌گردی برای بازجوئی از بینش‌ها در خردورزی‌های  کانت ، نیچه ، کرکه‌گارد  و هایدگر می‌انجامد  که در آن  تنها  یک پرسش است که ناسوخته برجا می‌ماند.


صحنه یکم - آماده‌سازی خرمن آتش

( آستانع پهناور کاخ در پیش از سپیده دم. انبوهی بزرگ از تنه های درخت  در دو دیواره  رویاروی چیده شده‌اند تا دالانی ی  ازآتش، شاید به  درازای  صد گام،  پدید آورند. مغ‌های آئین  میترا تنه‌های درختهارا که می‌باید سوخته شوند  با نیایش به سوی آفتاب و روغن‌های آشای دینی آشایست  می‌کنند درباریان و سپاهیان  درحاموشی  گرد هم می‌آیند. در اینجا هیچ نشانی  از جشنی و شادی نیست. این   آیینی کهن و باستانی   است:  دست‌ نیازی‌ست  که به سوی  آتش دراز می‌شود تا روشنائی راستی‌ئی  را که  مهر  آفتاب به آدمی ارزانی داشته. به دسترس آورد)


داستان پردازیک: 

در دید داشته باشید که هر کدام  از چهار خردورزی با این دم  هنگام چه می‌کنند.

 داستان پرداز دو:

برای تهمتن رستم،  «بایدی  همه- دربر-گیر» Categorical Imperative کانت را نمی‌توان از افروختن آتش به دست آورد.  از این رو برای او  دادرسی  با آتش به ژرفا  نژندآور ست - چرا که به روشنی این کاوش و جستاری نابخردانه ستَ که هیچ قانون اخلاق نمی تواند آن را بپذیرد.  اما با این  همه، به گونه‌‌‌ئی  ناسازگار با خودش، رستم این کاوش برای دست‌یابی به راستی  را به ناگزیر پذیرفته است، زیرا گزینه‌ی دیگر  سپردن این دادرسی به  بازی‌های  سیاسی و قدرت بود - که پی‌آمدی بس پر زیان‌تر می‌داشت . او کنار گذاشتن بخردی  را  برگزید  زیراکه آسیبی کمتر داشت.

 داستان پردازسه: 

برای سودابه،  دادرسی فاجعه‌ئی است که او در برنامه چینی «خواست فدرت» نبچه‌ئی خود پیش‌بینی نکرده بود . او تا  به اندازه‌ئی  می‌داند که خواست‌ا ش چه کرده است. اما نمی‌تواند بداند که آتش چه‌گونه داوری  خواهد نمود.  داوری آتش تنها چیزی در این جهان است که در برابر نیروی  خواست او  زانو نمی‌زند .

 داستان پرداز چهار:

 برای کی کاووس،  «دادرسی» همان «جهش دین‌باورانه» کرکه‌گارد است - که  در پیش‌تر درون تالار، در برابر  آتش آشا  انجام  داده بود. آنچه که دربرابر  کاخ روی خواهد داد، پدیداری آهنگ درونی او به حهش ست.

 داتان پرداز پنج:

 برای سیاوش -  دادرسی، در  برداشت هایدگری، دمی ازغریبه‌گی  است. Unheimlichkeit. در-خانه- نبودن  هستن در روبارویی با خود هستی، برهنه از هرگونه پیوند اجتماعی که اورا پوشش می‌داد، او نمی‌ترسد.  اگرتنها یک چیز در باره او بایدگفت ،  تنها  همین بس  که او در این دم نمایش  بیشتر از هر دم دیگر  باهمه هستن خویش هست. می‌باید  پذیرفت که آتش  همان آشکارترین جهان هستی است  و سیاوش به خود یادداده ست  که چگونه در جهان باشد.



صحنه دوم -  در برابر داوری آتش

(توده‌های هیزم افروخته  می‌شوند. آتش  زبانه می کشدو گرمای آن حتی در ردیف‌های  جلوی تماشاگران     احساس می‌شود. سیاوش  جامه‌ئی  سرتا به پا  سپید پوشیده است - رنگی به نماد پاکی در آئین مهرباوران  میترائی -ا  و سوار بر اسبی سیاه   است.  ناهماهنگی  به آکنده پدیدار است: تاریکی  باره‌ئی تنومند در زیر سپیدی  نهادی پاکیزه. سیاوش به نوبت به هر یک از چهار  آخشیگ  آب و باد و آتش  وخاک  آزرم می‌نهد.)


کی کاووس: [باآوائی  رسا، و گویشی دهناد ] 

سیاوش، پور کی کاووس شاهنشاه ایران‌زمین! تو در برابر آتش آشائی و پاکی ایستاده‌ئی که دادارکیهان از آغاز هستی   میان درست و نادرست  برپا نموده‌ است. اگر از گناهی که به تو بسته‌اند بری هستی، این آتش  آشا  بی‌گناهی‌تو را  نشان خواهد داد. پس به پیش درمیان آتش.


(سیاوش به رستم نگاه می‌اندازد.)


رستم: [ با آوایی که اندکی بلندتر از  پچ‌پچیدن است - سخن او تنها برای سیاوش است] هیچ بایدی  در کار نیست  که بی‌گناهی خودت را به کسی نشان بدهی.  توخودت می‌دانی که  بی‌گناهی و همین داوری بس است.

سیاوش: [در آرامش به رستم پاسخ می‌دهد] 

من برای  نشان دادن بی‌کناهی‌ام  خودم  به میان آتش نمی‌تازم. من   بر این باره‌‌ سیاه  سوارچون  من در جهان هستم و این جهان است . چون «هستی-به-سوی-مرگ»  تنها  بینشی در خرورزی هایدگر  نیست -  «هستی-به-سوی-مرگ»  به راستی همین دم است.   و من از آن  نخواهم  گریخت.


(سیاوش اینک به سودابه نگاه می‌اندازد که سرد، خشک و بی‌حرکت ایستاده و  دندان‌های‌اش را به هم می‌فشارد.چشم‌های‌اش  از همیشه بزرکتر  می‌نماید.)


سیاوش: [به سودابه - آرام، بدون نشان دادن هیچ آزرده‌گی]

 تو به این باور بودی که «خواست» تو به  تو پروا می‌دهد که ٰ رو‌ی‌داد ها را به هرسان که بخواهی ببینی  و تو سزاوار این دگرگون  نمودن هستی . اما این شدتی  نیست. نه  ازاین  برای   که قانون پروا نمی‌دهد-  گه برای  «هستی». جهان در برابر «خواستنی» که می‌خواهد آنرا  به گونه  یک ابزار به کار ببرد،  ایستاده‌گی  می‌کند. حتی زرتشت نیچه نیز می‌باید شیفته وشیدای «  بازپیدائی  جاودانه همان‌ها » باشد -  واین دربرگیر همان‌هایی ست که در برابر او  ایستاده‌گی می‌کنند. این  دم  در این هنگام  - این آتش - چیزی نست که بتوانی  «بخواهی» که آن‌را نابود کنی.

سودابه: [صدایش را به سختی  می‌تواند بی‌آراید] 

پس به میان آتش بران  و آنچه را که داوش می‌کنی  نشان بده.

سیاوش:

من  به هیچ چیز داوش ندارم . من تنها به ساده‌گی هستم.


(سیاوش به سوی آتش برمی‌گردد.  باره سیاه اوناآرام و سرکش است - سم برزمین می‌کوبد و شیهه می‌کشد  . سیاوش با یک دست و یک سخن  او را آرام می‌کند. سپس در آستانه‌ی دالان آتش،  برای یک دم درنگ می‌کند.)



صحنه سوم - در گذرگاه آتش

(سیاوش سوار بر باره سیاه‌اش به درون کوه آتش می‌تازد که زبانه‌های آن از  از  هر سو در غرش‌اند. درباریان در خاموشی‌ئی سنگین به تماشا یند . کودکی  در میان آنان فریاد ی از دهشت سرمی‌دهد و خاموش می‌شود. برای  دمی‌چند -  تنها آتش ست  که هست.)


 داستان پرداز یک: 

بیایید تا باهم در اینجا،   به جای آنکه از کناراین میان‌پرده  ناممکن  به جست‌وجوی‌ پی‌آمد  در بتازیم  برای اندکی در آن آرام بگیریم.  چراکه این  آتش و سکوت  کانون این  نمایش است.

  داستان پرداز دو:

 آنچه دراندرون  آتش  رخ می‌دهد،  هیچ جاد و افسونی شگرف نیست، و به هیچ  روی روی‌دادی در فراگیتیائی  نیست. - دربرداشت هایدگر -  آشکاری «هستی»  تنها از گذار رویارویی با نابودی پدیدار می‌شود. آتش به سیاوش «خویشتن»  می‌بخشاید. آتش هر جایگاه   زیردستی و مهتری ، هر  بدگمانی، هر آسیب و ستم ، هر  پرده‌ئی   را که  مردمان از یرداشت‌های‌شان   بر راستی   آشکار   هستی می‌‌افکنند،  را می‌سوزاند و خاکستر می‌کند. سیاوش  در میان  آتش دیگر شاهزاده نیست. او در زیر بدگمانی نیست. او دیگر دست‌پرورده   رستم تهمتن  نیست، پور کاووس نیست، و نه کسی است که خواست سودابه را  پس زده  . او  در میان آتش «دازاین» - هستی نابِ  است که به جهان پرتاب شده و با بنیادی‌ترین پدیداری آن روبرو می‌شود.

داستان پرداز سه : 

و از این  داوری، چه چیز برجا می‌ماند؟ فردوسی به ما می‌گوید:

سیاوش سیه را به تندی بتاخت

نشد تنگدل جنگ آتش بساخت

ز هر سو زبانه همی برکشید

کسی خود و اسپ سیاوش ندید

یکی دشت با دیدگان پر ز خون

که تا او کی آید ز آتش برون

چو او را بدیدند برخاست غو

که آمد ز آتش برون شاه نو

اگر آب بودی مگر تر شدی

ز تری همه جامه بی‌بر شدی

 داستان‌پردازچهار: 

پرسشی که نمایش ما از  پاسخ به  آن خودداری می‌کند این است: آیا سیاوش  به این  برای که بی‌گناه است، از آتش بیرون می‌آید؟ یا که از این روی  که - به  ژرفاترین  برداشت - اینک »خویشتن ناب» اوست، که از درون آتش  آسیب‌ندیده بیرون می‌آید؟


(سیاوش از پایانه  دالان آتش بیرون می‌آیدد. او آسیبی ندیده است.  جامه‌ی سپید  اونشانی از شوخته‌گیندارد.  باره‌ی سیاه به سختی نفس می‌کشد اما همچنان سرزنده و سم‌کوبان است.  سیاوش می‌ایستد و به آتش می‌نگرد که  همچنان  بی‌تفاوت و باشکوه زبانه می‌کشد.)



صحنه چهارم - پی‌امد داوری

(دربار خروشان است - نه به راستی  از برای  جشن وشادی، که به نشانه  واکنشی کهن‌تر و پیچیده‌تر: رهائی دم‌کشیدنی همگانی که درهنگامی بیش از اندازه  دراز در سینه نگاه داشته شده است. کی‌کاووس از جایگاه بلند خود پایین می‌آید و به سوی پسرش می‌رود. او می‌گرید   وهیچ نمی‌خواهد که آنرا پنهان کند.)


کی کاووس: [با در آغوش گرفتن سیاوش] 

پسرم - مرا ببخش. مرا ببخش که توان آن را نداشتم که به بی‌گناهی نو باورداشته باشم و به این داوری روی بیاورم

سیاوش: [در آغوش پدر  با  همه آسوده‌گی پاسخ می‌دهد] 

پادشاه من درگیردشواري‌ئي پیچیده و  چاره ناپزیربودند، پس در این باره چه نادرستی در گزینش پادشاه  بود  که من گستاخی بخشش آن را داشته باشم.  پدر. تو پاک‌ترین ابزار  هستی  را  برای داوری برگذیدی. من تورا  از برای رسیدن به کرانه‌های توانایی خرد، می‌ستایم. زیرا این «جهش دین‌‌باورانه»  کرانه راستین خرد است.

کی کاووس: 

من به  مرزهای هر آن‌ کجاها که می‌دانستم چگونه می‌باید باشم رسیدم - هنگامی که در شادی‌های   زیباشناختی غرقه بودم ،  هنگامی‌ که خویشتن را به انجام گمارش گماردم - و سرانجام  دیگر چیزی مگر یک «جهش ٔدین‌باورانه » برایم  در کرانه‌های خرد برجا  نمانده بود.

سیاوش: 

جهشی  که به پاک‌دلی و بی‌رنگی بود. ان راستی‌بسنده‌ است.


(رستم در نچندان دوراز آنها ایستاده است  و تماشا می‌کند. او بسیار خونسرد  به دید می‌آید، اما چشمان‌ش از آن‌چه که  شاید خودش آن را آسوده‌سری می‌ خوادد و  شاید  کیرکه‌گارد آن را  شیدائی می‌نامد، برق می‌زند.)


توس: [رو  به رستم] 

شاهزاده  به راستی گردی بی‌همتاست . من گردهای  پردل و بی‌باکی را دیده‌ام که برای‌شان  هرنبرد  چیره‌گی است. اما هرگز  یلی  را ندیده‌ام که بدین‌گونه بر آتش  چیره شود - گویی که این  برای او دم‌زدنی دیگراست.

رستم:

این از این روست   که برای او، این تنها برداشتن گامی‌دیگربود. او ازخود دلیری نشان  نمی‌دهد. سیاوش تنها خودش بود.  خویشتن خود بودن و دلیری  ازهم جدایند و این دو یکی‌نیستند .

توس:

چ اینک سرنوشت شهبانو چه خواهد بود؟

رستم: [پس از اندکی درنگ ] 

این  درگمارش من نیست. پادشاه می‌باید  به دادگری رفتار کند. من به اندرز دادوری خواهم  داد. اما پی‌آمد - بخشش یا کیفر  از آن قانون است، نه  از آن خواست من.


(سودابه از جایش تکان نخورده است. دادگاه به او اپروا می‌دهد که  سخن بگوید، انگار که آتش چیزی را در پیرامون او روشنائی داده   که  مایه آن  می‌شود  که  درباریان به پس بروند. او از آن سوی آستان به سیاوش خیره شده است. چهره‌اش به آکنده‌گی نشانی از این که در سر چه دارد. و یا دردل‌اش چه می‌گذرد ندارد)

 


صحنه پنجم - سودابه در تنهائی

(اندکی در پی  داوری آتش  سودابه. در خوابگاه  خود در برابر آینه‌اش می‌نشیند و با همان  دید کاوش‌گر پررنگ   در باره همه چیز به خودکاوی می‌پردازد، و به بازتاب  خودش  در آینه نگاه می‌کند. ندیمه‌اش  زرده بیمناک  و نگران  به درون می‌آید.)


زرده: 

شهبانوی  من - پادشاه هنوز آکاهی نداده است که بر شهبانو چه خواهد افتاد. از کسانی شنیده‌ام که می‌گویند... 

سودابه: [بدون انگه نکاه  از آینه برگیرد] 

می‌دانم که آن ترسوها چه می‌گویند.

زرده:

این ها ترسناک‌اند گه  گوئی  دلباخته به هراساندند ؟

سودابه: [ پس از درنگی  دراز] 

من... در شگفتم . هرگز  پی‌آمدی این‌چنین  را  با آن کوه آتش ، اسب سیاه سرکش ،  نبود هیچ آوا  پیش‌بینی نکرده بودم.  .

زرده: 

او  به راستی بی‌گناه است،  شه‌بانوی‌ من.

سودابه: [اینک  به آرامی رو به اومی‌کدد] 

من می‌دانستم که او بی‌گناه است. همیشه می‌دانستم. اما از نگاه من، بی‌گناهی  را کسانی ساخته وپرداخته‌اند که از زندگی‌کردن  هیچ نمی‌دانستند . . من هنوز هم  می‌خواهم  زنده‌گی‌کنم، زرده. من هنوز می‌خواهم  به «خوست توانائی»‌ام  میدان بدهم . که  خواست‌ام  را  برای  آفرینش ارزش‌های خودم  به کارگیرم نه آن که ازارزش های کهنه‌ئی  پزروی کنم که اخلاق  توده‌ها‌ی ترسو  سینه به  سینه  به ما رسنده‌اند  - این بالاترین  راستی هستی  برای یک انسان است.

زرده:

 پس چرا ته این  می‌ماند که انگار چیزی  در درون شهبانو شکسته شده ؟

سودابه: [پس ازخاموشی‌ئي بسیار دراز] 

چون... او به‌آسانی از میان آتش گذشت، انگار که گوئی در آنجا آتشی نبود. نه  این که گوئی  او از بودن  آتش نا‌آگاه بود یاکه به سوزانی آن بی‌باور بود - من با این که از او دورم می‌توانستم   به‌آن پی ببرم، می‌توانستم به‌آشکار آن‌را ببینم. او از میان  آتشی  کوه‌پیکر  و راستین گذر کرد و خم به ابرو نیاورد، گوئی مه  دلگرم از آن بود که آتش نمی‌تواند به او آسیب  رساند  من این را  نمی‌فهمم که چگونه  کسی می‌تواند  این چنین باشد. ا همیشه  «خواست» من نیرومندترین  و تواناترین چیزی بوده که  می‌شناختم.  ام او  به ساده‌گی... «هست». بدون هیچ تلاش. بدون هیچ خونمائی. تنها - هست.

زرده: 

شاید این همان چیزی بود که او می‌کوشید و در گفت‌وگو در  تالار پذیرائی به شهبانو بگوید.

سودابه: [در گفت‌وگوبا خودش] 

او گفت آزادی در نبودن  هیچ  مرز و نداشتن هیچ باید  نیست، بل‌که  آزادی راستین همسویی با ژرف‌ترین  هستن  خویش است. و من  پنداشتم م  که این خردورزی یک بزدل  ترسو است. اما اینک درمی‌یابم که... شاید چیزی در ناهمانندی  زورمندی و زمین زیرپا هست که من آنرا نفهمیده‌ام.  ناهمانندی گه میان سربار نمودن  خود بر جهان است  و ایستادن در آن.

زرده: 

شه‌بانوی من— کاش ...

سودابه: [ به دیگرباه با آوائی تند]

 من  پشیمان نیستم. این دریافتن را با  پشیمانی   یکی  نباید پنداشت. من در یک بازارزیابی هستم. اینها ارزش‌های ناهمانندی هستند. بزرگترین چهره‌هایی که نیچه  به‌آنها باوردارد- زرتشت‌های او، ابرمردهای او - هیچ‌کدام آنها به ساده‌گی  «نه» نمی‌گویند. آنها از زنده‌گی‌می‌آموزند. آنها از خودشان فراتر می‌روند. شاید من در سیاوش با چیزی روبرو شده‌ام که می‌ باید در  پندارم از آن فراتر بشوم.


(او به سوی آینه برمی‌گردد.  بازتاب چهره‌اش با روشنائی آشکار  به او نگاه می‌کند.)


سودابه: [آرام، به بازتاب چهره خودش]

 تو به راستی چه هستی؟ به زیر فرمان  همه‌ی «خواست»   و  «انجام داد» و «سرکشی» باشکوه؟ هنگامی که آتش  همه چیز را می‌سوزاند چه برجا می‌ماند؟


( آینه پاسخی نمی‌دهم.تنها آنچه را که دربرابرش هست بازمی‌گرداند.)

 


 پی‌گفتار - دادرسی ‌ئي که  پایانی  ندارد

پی‌گردی که در آن چهار خردورزی در میان ویرانگری‌های  یک دادرسی با یکدگر گفت‌وگومی‌کنند


گفتمانی پایانی

(صحنه از چینش   آستانه بیرونی کاخ  خالی می‌شود. آنچه برجا  می‌ماند تنها آتش است  که هنوز در میانه صحنه روشن است - و چهار کیاهای  بنیادین نمایش: سباوش، سودابه، کی‌کاوس و رستم  در  پیرامون  آتش  گوئی به نشان چهار سوی زمین ایستاده اند: سیاوش در شمال، سودابه در جنوب، رستم در خاور و کی کاووس در  باختر.  داستان پردازان  جدا از همه  در فاصله هائی یک‌سان ایستاده‌اند. این صحنه دز  بیرون از زمان گاهنامه‌ئی رخ‌ می‌دهد و این گفتگویی است میان  روی‌دادها  که در همه درازای  نمایش  با یک‌دگر داشته‌‌اند.)


داستان پردازها: 

 اینک بیایید   تا با هم این گفت‌وگو را به اوج خردورزی برسانیم . نه اینکه  ناسازگاری‌ها را چاره کنیم - تنها  ناگفته‌ها را  بگوئیم تا همه گستره را پوشانده باشیم. این چهار اندیشه  در زبان  چارچوب داستان با یکدیگر سخن می‌گفتند. بگذارید اکنون  دربرابر هم  با یکدیگر  به گفت و گو بپردازنند.

رستم: 

آتش فرمان خود را  آشکار نموده است و  فرمان این است: قانون اخلاق پا برجا شد. بی‌گناهی سیاوش،   در پا برجائی  خویشتن او، و در دوری‌اش از کرداری  ناسازگار با « باید همه-دربرگیر» آشکار شد - این  پابرجايی، اگر نه که به آشکاری لخردانه انجامید،  به دست‌کم آشکار شده است. دادگاه این سزاواری  را داشت که  ذرپی  آزمونی فراتر از گواهی هر کس باشد، زیرا گواهی  کسان می‌تواند آلوده به  بهره‌جوئی  باشد. اگرچه این آزمون نارسا بود - هیچ آزمونی  به آکنده‌گی‌رسا نیست - اما پی‌آمد این پاوری  با آنچه  که  خردورزی من از پیش به  آن دست‌یافته بود،  سازگاری دارد.

سودابه: 

و در باره من چه می‌گوئی، رستم؟ قانون شما با من چه می‌کند؟

رستم: 

شما  این «گمارش » را نادیده گرفتید  که در رقتار  با دیگران  آنان  را تنها به آوند  ابزاری برای بهره‌‌جوئی به کارنبرید .شما این  کمارش  را زیر پا نهادید . و تلاش کردید تا از سیاوش به آوند ابزاری  بهره بیرید - نخست  به  سان   آماجی  برای «خواه» دلت،  و سپس به آوند ابزاری برای کینه نوزی. شما با یک انسان به  آوند یک ابزار رفتار کردید. قانون اخلاق در این  باره  روشن است:  این رفتاری نشاید و نباید است. نه از این برای  که پی‌آمد آن بد بود - اگرچه که بد بود . اما آسیب‌زاتر این که خود این کنش به راستی  نادیده‌گرفتن و زدودن  انسانیت «دیگری» بود. این انسانیت‌زدایی از پیش بدون هیچ بروبرکردی  ناشایست و زننده  است 

سودابه:

تهمتن گرامی شما گویا فراموش کرده‌اید که من شهبانوی‌ایران و شاهدخت هاماوران هستم و چنان   از انسانیت سخن می‌‌گو‌ئید که گوئی تنها شما هستید که از چند و چون آن آگاهید و آن را  باره‌ئی به روشن آشکار و آشایست می‌بینید. اما انسانیت یک «شدن» است.  هرآنکس که شایسته آن است که آدمی‌خوانده  شود، بزرگی خود را ار  ایستاده‌گی جهان در برابر خویش از نو می‌آفریند و «می‌شود». من داشتم خودم را می‌آفریدم. سیاوش ایستاده‌گی جهان در برابر من بود که من برای پیدا کردن مرزها ی  گستره آزادی خودم  به او نیاز داشتم.

سیاوش: 

و درست دراینجاست که می‌باید بسیار ریزبین باشیم، شهبانوسودابه. تشما می‌گویید که داشتید خودتان را می‌آفریدید. اما «خودآفرینی»  در دیدگاه نیچه‌ای -  چیره‌گی راستین  بر خویشتن خود - به معنای آن نیست که «هستن»  دیگری را به آوند خمیری برای « شدن» خودتان  به کارگیرید که گوئی آن خمیر همیشه از آن  شما بودست. «ابرمرد» یا «ابرزن» با نابودی دیگران از «اخلاق»  به‌فراتر نمی‌رود. ابرانسان با قانونگذاری « شدن»  برای خود، می‌تواند از اخلاق گله گوسفندمانان فراتربشود.  و در اینجا پرسش این است که شهبانو به خویشتن چه قانونی  داد؟ شما به  «خویشتن خودت» قانون اراده‌گی   بدون مرز و بی‌کرانه را دادید. اما  «خواست » بی‌کرانه که تنها از آن   یک تن در جایگاهی ویژه   باشد  دیگر«خودآفرینی» نیست ... این  به چنگ گرفتن به زور است. و  میان «خودآفرینی»   و «خودکامه‌گی» همانندیی نیست.

سودابه: [حاموش و بس شگقت زده ،] 

باور کردنی نیست، سیوش  تو داری از نیچه بر ضد من استفاده می‌کنی.

سیاوش:

 من  می‌کنم که  برداشتی  را که  شهبانو از دیدگاه او دارند، بخردانه  کنم. او گفت: خدا مرده است و ما می‌باید خداوندان خودمان بشویم -  و به جای ارزش‌های به‌ما  رسیده از پیشینیان‌مان ارزش‌های نویی را  بیآفرینیم  . اما  آفریننده  ارزش‌های نو نمی‌تواند و نمی‌باید  برای «دیگری»، ارزش بیافریند. این یک ناسازگاری در پیروی از «باید همه-دربرگیر» کانت است که تهمتن برآن پافشاری می‌کند. 

حتی زیاده‌خواه‌ترین زندگی «هوادار- سزاواری- خویشتن» نیز  هوادار اینچنین  زندگی راستین است  که دربرگیر  زندگی آنها نیزهست که آین قانون کانت را نمی‌پذیرند.

کی‌کاووس: [ در جایگاه خود، به آرامی] 

و من - در این ارزیابی در کجا ایستاده‌ام؟ من مردی بودم که نمی‌توانستم وفادار به پیمان باشم. از شادکامی‌های زندگی زیبایی‌شناختانه  گذرنمودم  چون آنها را پوچ یافتم. پس در پی اخلاق  و به دنبال گمارش پاک کیهانی که همواره رستم در باره آن سخن می‌گوید- رفتم و آن را در برابر پرتگاه  ناپیدائی آشکار راستی نابسنده یافتم. و بنابراین جهیدم ، «جهش ٔدین‌باورانه » کرکه گاردی.  پاسخ پرسشم را آتش سپردم و آن را ایمان نامیدم.

رستم: [به ریزبینی موشکافانه]

 و آیا این ایمان بود، شهریار من، یا رها کردن خرد ؟

کی‌کاووس:

 از دید کرکه‌‌گارد  در این برداشت هیچ  ناسازگاریی پدیدار نیست. خردی که رها شده، خردی نیست که از ارزش‌اش کاسته شده باشد - این  خردی است که  به راست‌گویی  با ناتوانی در دانستن خود روبرو می‌شود. «جهش ٔدین‌باورانه »، نابخردانه‌گی نیست. این کردار کسی در هستی  است که  این را می‌پذیرد که راهی  درخور برای برپائی پیوند با آنچه در هستی که  بیشترین ارجمندی را دارد،  داشتن  اندیشه‌گری ، ا شیدائی و شور، وفاداری به پیمان‌، ماحراحویی وخطرکرد می‌باشد ؛  . من نمی‌توانستم در باره بی‌گناهی پسرم  ناسوگیر باشم. من آفریدگاردانا نیستم.  تنها   پدری هستم که مانند پدری  همچون  ابراهیم  هراز گاه وادار می‌شوند  که به شیوه‌هایی رفتار کنند که  در بیرون ازچارچوب اخلاقی   پذیرفته شده  کانت استو

رستم: 

رفتارابراهیم  درآن هنگام  مرا هم سردرگم نمود، همان ‌گونه که اکنون  نیزمرا  سر درگم می‌کند. زیرا همان‌گونه گه کانت می‌نویسد : «ابراهیم می باید به این صدای گوئی از  آفریدگار پاسخ می‌داد: «اینکه من نمی‌باید پسر نیکویم را بکشم به روشنی‌آشکارست است؛ اما اینکه تو، این  انگارپدیدار مانند ، آوای خداوندی - بر من چندان  روشن نیست  و هرگز نمی‌توانم   به روشنی آن را بپذیرم، حتی اگر این صدا از آسمان‌(پدیدار)  شود.»

کی کاووس:

این می‌باید هم سردرگم کننده باشد. نکته  درهمین است. ایمان‌داشتن  آسان  نیست. گزینه‌یی  بی‌دردسرنیست. به راستی سخت‌ترین کردار این است - کنشی  بدون اپناهگاه آشکاری، با آگاهی  سرشار از اینکه  شاید  کنشی نادرست  دست‌یازیده‌ئی، زیرا تنها راه جایگزین این است که  هیچ واکنش نشان ندهی.

سیاوش: [رو به هر سه آنها]

 چیزی هست که هر یک از خردورزی‌های شما  از آن آگاه  هست که خردورزی  دیگری  آن ‌رانمی‌داند، و چیزی هست که هیچ‌کدام آن‌را نمی‌دانند.

سیاوش : [ ٰٰرو به  رستم ]

تهمتن بزرگوار ، سما به خوبی  آگاهید که اخلاق نمی‌تواند تنها  پی‌آمدگرا باشد... می‌دانید که اخلاق  نمی‌تواند در برابر هر چندوچون  بادآورده‌ئی زانو بزند ، به  روشنی می‌دانید  که  باره‌هائی  در زندگی‌هست  که جدا از این که پی‌آمدشان چیست، نادرست و تبه هستند. اما شما بیمناکی  و آسیب  شکننده‌گی  بینشی  جهان‌‌دربرگیر  را می‌پذیرید که نمی‌تواند  راستی  برخی   ازپدیده‌ئی  راکه می‌بیند  دریابد و  گواهی دهد  چرا که هرپدیده اخلاقی  در برگیرهستی‌های  نمایانی هستند  که دارای  چگونه‌گی‌های ویژه به خود  می‌باشند،  به سخنی دیگر پدیده‌های اخلاقی را  رفتارهای  فرزانه جدا از هم در یک هیچ‌کجا  پدید نیاورده‌اند .

رستم: [سرخود را به نشان پذیرفتن  به آرامی تکان می‌دهد  ]

 من  این خرده‌گیری  را می‌پسندم .

سیاوش: [ رو به سودابه ٰٰٰٰ ]

 شهبانو، شما هم  به خوبی   آگاهید  که اخلاق پذیرفته‌شده در هر دربار یا  در میان توده‌ئی کم و بیش همان است که نیچه می‌گوید: کینه‌‌توزی گردآوری شده مردمان میان‌مایه‌  در ستیز با نخبه‌گلن . شما می‌دانید که زندگی نیازمند پذیرش پشتیبانی است،  می‌دانید که «خواستن» نشان ناتوانی ازپرهیز نیست،  می‌دانید که آفرینش ارزش‌های  نو والاترین  گمارش انسانی است. اما  شما به گم‌راهی رهایی خویشتن  را با چیره‌گی  بر دیگری  یکی  گرفته‌اید . «خواست توانايی»، در والاترین سیمای خود، نیازی به  شکست‌خورده ندارد.

سودابه: [پس از  اندکی درنگ]

شاید... در این  باره  می‌باید بیشتر اندیشید.

سیاوش:[ رو به پدرش کی‌کاوس]

 - شهریار من، پدرم  شما از راستی‌ئی آگاهید که هیچ‌کدام این بزرکواران آن را نمی‌دانند:  این‌ راکه «به خویشتن سویه‌گری » دارای   ارجی  است که  بخردانه‌گی ناب را توان  انگار آن نیست، این راکه   «خوبشتنی  در هستی» نمی‌تواند بدون  زیان از دست دادن خوییش ،  به  « بروندی  کیهانی»  سرنهد  و درآن  ناپدید شود، اینکه  هر از گاه «جهش ٔدین‌باورانه »  تنها پاسخ  راستین  و بی‌نیرنگ به گرفتاریی  ست  که کسی به راستی  با آن  گریبان‌گیرشده است. اما تو با شادجویی  وخوش‌کامه‌گی  ناکنشگرانه  در زندگی خویش ، به آوند  نمایشی باشکوه،  برای هنگامی دراز  در چرخه‌ی  زندگی زیباشناختی به سربردی . این «جهش  دین باورانه»  پادشاه  بس دیر  رخ داده‌است،  تا آنجا که برای من رنجی  بسیار به همراه داشت که وفاداری به پیمان پیشین‌مان  می‌توانست از آن پیش‌گیری کند.

کی کاووس: [به درد آلوده‌گی راستین] 

من این را می‌دانم. من این را پیش  از اینکه تو به درون کوه آتش  درتازی می‌دانستم. این «حهش» می باید  بس پیش از این‌ها روی‌ می‌داد. در همان هنگام  که برای نخستین بار به خانه بازگشتی. آنگاه  بود که من می‌باید  پسرم را به  آسانی می‌شناختم.

 استان‌پردارها: 

 و این بنیاد  و خاست‌گاهی ست  که همه‌ی اینان  نادیده‌اش می‌گیرند است -  بنیاد و خاست‌گاهی که هایدگر،  درهمان نخست کاوش خود  ذیرساخت  همه این پرسش‌های دیگر می‌انگارد:

سیاوش: 

همه شما - فرزانه‌گان بزرگوار: رستم تهمتن، شهبانوسودابه و شهریارپدرم - این پرسش را درمیان نهاده‌اید که چگونه کرداری داشته باشیم  و چگ.نه رفتار کنیم. رتهمتن گران‌ارج  از دیدگاه کانت می‌پرسند: قانون چه کردار و رفتاری را «باید» می‌داند؟ شهبانوی بزرگوار از دیدگاه نیچه‌ می‌پرسنند:  خواست  خویشتن من چه کردار و رفتاری را می‌پسندد و پشتیبانی می‌کند؟ شهریار بزرگ از دیدگاه کرکه‌گارد می‌پرسند: خویشتن در هستی  من به چه  رفتار و کرداری می‌باید  پیمان‌ده و وفادار باشد ؟ اینها همه پرسش‌هایی درست در «هستی» هستند. اما درپس همه آین پرسش‌ها پرسشی  ریشه‌ئی تری پنهان ست،  که هیچ یک از این دیدگاه‌ها برای آن، به گونه‌ئی آکنده و آشکار،  پاسخی نداشته‌اند: و آن این‌‌ست که هنگامی‌ که می‌گوئیم «هست» یا «بود»   این «هستن» و «بودن » چیست؟ آن نه نداشتن رفتارو کردار نیک و درست  است ، نه    کرداری برپایه‌ی «خواتست به توانائی» ونه  وفادار نماندن- یه پیمانی  بسته  شده .  بلکه  به ساده‌گی تنها «باشیدن» است، باشیدنی در« اینجا»، در این جهان، در این پرتاب شدن  ویژه ،  در این پرتاب شده به  سوی این مرگ  ویژه؟

سیاوش: 

من نمی‌توانستم به دادخواهی شهبانو ازگناهی‌ناکرده  با یک «گفنمان» پاسخ دهم، زیرا راستی‌یی را که  می‌باید آن آن پدافند می‌نمودم،  یک گفتمان نبود. بلکه   نشانی از «هستن» بود. این شیوه‌ئی  از چگونه‌گی  سرنشینی من در جهان بوده -  سردشینی‌ئی  درنگرانی با دید باز بدون پی‌یردن به  چرائی هستی. آتش بی‌گناهی مرا آشکار نکرد  که بل از هستی‌ام  پرده‌ برداشت. ا نش . برای یک آن، در  دالان شعله‌ها،  دیگر هیچ نمایشی، هیچ  دادخواهی‌ئی، هیچ پدافندی  نبود -  آنچه بود تنها هستنی بود که خویشتن  خود را در پالوده ترین  گوهرنهادینه‌اش  دیدار  می‌کرد. و همین  بس بود.

 داستان‌پردازها: 

زبانه‌های آتش  درمیان  آنها اکنون پایین‌ترآمده‌است.   اگرچه  روبه خاموشی نیست - آین آتش هرگز خاموش نمی‌شود. اما شراره‌های‌اش  کاستی می‌گیرند، اما به  گونه‌‌ئی شگرف، ازپیش گرم‌ترند.

 داستان پردازان:  [ به پیش می‌آیند]

 سیاوش از میان آتش گذشت. اما  دادرسی  راستین او آتش نبود.  دادرسی  راستین او  گیتی بود - بارگاه،  خواستن،  دادخواهی،  خاموشی، بدگمانی، پدری که نمی‌توانست به ساده گی  به بی‌گناهی پسرش پی‌ببرد، یل سرپرستی  که می‌دانست اما نمی‌توانست  آن‌را نشان دهد، شهبانوئی ئی که به نادرست «خواستن‌»اش را با «کیهان» یکی می‌گرفت. سیاوش از میان همه این‌ها گذرنمود،  همان‌سان که گذارش از آتش بود: نه  آن که آتش براو هنایشی‌نداشت، که بل او از خویشتن خود جدا نشد..

(آتش در میانه صحنه به توده‌ی  زغال  دگرگون شده که با سرخی ژرف و  هماهنگ می‌درخشند - همان رنگ چیزی که  به همه‌گی سوخته‌ست و  اینک تنها خویشتن خودِ  را یافتهاست:  روشنائی، گرما، وخاکسارمانده از سوخته‌گی.)

داستان‌پردازان:

و تنها  یک پرسش به جا می‌ماند - نه به  آوند یک ناتوانی از نشان دادن ، که بل  به آوند  نشانی که اندیشه‌ئی  کوشا همیشه در  کرانه‌های راستی از خود نمایان می‌کند:


آیا بی‌گناهی چیزی است که می‌باید  به آشکارا نمایانی داده شود -

یا که چیزی است که به سادگی، فراتر از همه دادرسی‌ها است؟


(زغال‌ها می‌درخشند. صحنه  به همه‌گی تاریک نمی‌شود.)


پایان نمایش

..


No comments:

Post a Comment

شراره‌های راستی: دادرسی سیاوش

    ش راره‌های  راستی: دادرسی سیاوش پژنمایشی (تراژدی) خردورزانه در سه پرده برداشتی از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی "به جایی که زهر آگند روز...