Saturday, April 4, 2026

شراره‌های راستی: دادرسی سیاوش

  



شراره‌های  راستی: دادرسی سیاوش

پژنمایشی (تراژدی) خردورزانه در سه پرده

برداشتی از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی



"به جایی که زهر آگند روزگار

ازو نوش خیره مکن خواستار

تو با آفرینش بسنده نه‌ای

مشو تیز گر پرورنده نه‌ای

چنین‌ست کردار گردان سپهر

نخواهد گشادن همی بر تو چهر"

— فردوسی، شاهنامه  - داستان سیاوش




 کسان نمایش

 داستان‌پردازها - پنج دااستان‌پرداز- صداهای گاه هم‌آوا، یادمان‌های یل‌ها و گردان

[همسرایی شاهنامه]


سیاوش - شاهزاده ایران، پسر کی‌کاووس،  در زیر سرپرستی رستم

[ با برداشتی  از خردورزی هایدگر - هستی در جهان، پاک‌گهر، دازاین]


سودابه - شهبانوی ایران، همسر کی‌کاووس، شاهدخت هاماوران

[ برداشتی از خردورزی نیچه‌ -  خواست توانائی، دگرارزیابی ارزش‌ها،  باورداشت دیونیزوسی]


کی‌کاووس - پادشاه ایران، پدر سیاوش

[ برداشتی از خردورزی کرکه‌گارد - آزمودگر سه چرخه‌ی زیستن، جهش  دین‌باورانه،  دلواپسی دودلی از بودن]


رستم - یل تهمتن،  جهان پهلوان ایران، سرپرست سیاوش

[ برداشتی از خردوری در منش‌ور کانت  -  باورمند به بایست ها ،  به انجام گمارش ،  به قانون کیهانی اخلاق ]


زرده - کنیز و ندیمه  سودابه 

[گواه، تماشاگر و ابزار]


توس -  ازگردان پر آوازه

[فرمانده گارد پادشاهی]


همچنین: درباریان، پیران مغان میترائی، زنان درباری، نگهبانان و  دیگر درباریان.


یادداشتی درباره   ساختارفلسفی نمایشنامه

این نمایشنامه در کالبد باستانی شاهنامه فردوسی جای دارد و در  همان هنگام  داستان را در چارچوب دستور زبان فلسفی چهاراندیشه‌ی کاملاً مدرن  بیان می‌کند. . سودابه با  برداشتی از فردریش نیچه سخن می‌گوید: او نماد  زیاده‌خواهی دیونیزوسی یا  «خواسته برخاسته از توانمندی‌خواهی»، و «دگرارزیابی همه ارزش‌ها» ست - او اخلاق  از نیاکان رسیده  را، به آوند درخواست و نیاز زیردستان  به پافتاده،  رد می‌کند و  چیره‌گی بر خود را به  آوند بالاترین و برترین  قانون  هستی می‌پذیرد. سیاوش از درون  خرداندیشی مارتین هایدگر به او پاسخ می‌دهد: زبان او زبان «دازاین هابدگر»،  «هستی-به-سوی-مرگ»، ‌«پرتاب‌شده‌گی در هستی»  و تلاش برای یافتن گهر پاک در نهاد خویشتن است - او در برابر سودابه نه از  برای قانون اخلاقی، که بل از سوی وفاداری ژرف‌تر به خودِ ، برای  توانایئ  به خودایستایی  خویشتن،‌  پایداری می‌کند. رستم بر فراز سنگ خارای اخلاقی امانوئل کانت ایستاده است: ودر جهانی اخلاقی او، از زیستنی برگرفته از قانون گیهانی،  انجام گمارش  بدون نیاز به هیچ بند و بست و نادیده‌گیری هر گونه  پی‌امد ، به دور از هر بست و بایست  به آوند  قطب‌نمای همه  هستی‌های فرزانه پیروی می‌کند. کی‌‌کاووس   دارای خویشتنی برگرفته از  خردورزی سورن کرکه‌گارد است: او در سه چرخه‌ی هستی  - شادی زیباشناختی، منش اخلاقی و ایمان دینی   - زندگی کرده   و گزینش او برای سپردن  پی‌گرد و دادرسی سیاوش  به آتش، کردار پادشاهی  دارای  باور به خود نیست، که بل  کردار مردی است که به مرزهای فرزانه‌گی  خویش رسیده و لرزان ونگران  به «جهشی  دین‌باورانه»   روی‌می‌آورد.

آتش در  کانون این  نمایش پژمان‌گین تنها ابزاری داستانی نیست. این آتش نقطه برخورد هر چهار خردورزی فلسفی  است: ویران‌گراست ( خیزش نیچه)،  آشکارگر و پرده بردار از هستی  (آلتئیای هایدگر)، در قانونی فراتر از سوگیری انسانی  به داوری می‌نشیند (بخردی کرداری  ناب، کانت)، و خواستار زانوزدن  یقین  در برابر ایمان   ( «جهش دین‌باورانه» کرکه‌گارذ) است.   این نمایشنامه نمی‌تواند این تنش‌ها را  چاره کند - بلکه در آنها خانه می‌کند.

پیش‌درآمد

( در میانه  صحنه‌ی تاریک.  زبانه‌‌های آتشی  شعله‌ورند.  داستان‌پردازان نمایش از میان سایه‌ها  به درون می‌آیند،  آنها جامه‌‌هایی خاکی‌رنگ،  که گویی   از  برگ‌های آرایه شده شاهنامه بافته شده‌اند در بردارند.  نغمه‌ی تاری  در دست‌گاه سه‌گاه  سخن و گاه هم‌آوائی آنان را همراهی‌مس‌کند.) 


 داستان پرداز یک: 

پیش از آنکه خرمن آتش  زبانه کشد - پیش از آنکه سیاوش بی‌گناهی به داغی سوزان آتش پاسخ دهد - بیایید به یاد آوریم که چه‌گونه جهانی ما را به این‌کجا رسانیده است.

داستان پرداز دو: 

کی‌کاووس پادشا ه  ایران بود،  که با نبردافزارهایی سترگ و بی‌مانند و دلی بی‌آرام،  هر چهار گوشه‌ی سرفرازی  را درنَوَردیده بود. او بود که همیشه با زخم‌هایی تاره  و  دست‌آوردهایی  زودگذرازکارزارها بازمی‌گشت. او پادشاهی بود که هرگونه خوش‌کامی را که  زندگی زیبا‌شناسانه    در ارمغان داشت چشیده بود و در ته‌نشین  هر باده که می‌نوشید، هنوز تشنه‌گی‌ بی‌پایانی را می‌یافت که سیرآب نمی‌شد.  بارگاه او شکوه‌مند و  جادوئی  بود.

 داستان پرداز سه: 

 پسرش سیاوش  هنگامی که  به این بارگاه بازگشت ،  به سختی    به شاه‌زاده‌گی  شناخته می‌شد، زیرا پرورش اورا کی‌کاووس به رستم، حهان‌پهلوان ایران، سپرده بود .   و تهمتن او را نه در میان پرنیان  و زر و  نیرنگی‌های دربار ، که بل در دشت‌های فراخ،  گستره‌هایی که بادها در آن خاموشی را می‌آموزند و اسب‌ها وفاداری را پرورده بود. رستم نه‌تنها به پسرک کمان‌گیری و سوارکاری، که کرداری کم‌یاب‌تر و دشوارتر را نیز آموزانید:  سخت‌گبری در  به‌خودپائی  به همان‌هنگام که جهان  با  خودپائی  سرحنگ دارد و به‌ فرمان‌بری  پافشاری می‌ورزد .

 داستان پرداز چهار: 

  و سودابه -  شه‌بانوی ایران، شاهدخت کشورهاماوران، زنی با زیبایی ویرانگر و هوشی ویرانگرتر، که از آن سوی  آب‌ها به  بارگاه  کی‌کاووس آمده بود و خویشتن را برای پادشاهی که همیشه ناهمانندی میان عشق  و داشتن را درنمی‌یافت، ناگزیراز به‌دست‌آوردن‌اش  نموده بود. درنهاد او پلیدی و ستم‌گری‌ئی  نبود که  به‌دست سرنوشت نوشته شده باشد. او  خواستنی  در قفس‌افتاده بود، و خواست‌هایی که در قفس مانده هستند، شگفت‌انگیز و تیزهوش می‌شوند.


 داستان پرداز پنج:  

آنچه در پی می‌آید داستان  روی‌دادی است که  رخ‌می‌دهد به هنگامی که این چهار نهاد -  «خواست شادکامی دیونیزوسی»، «هستی ناب و نیالوده»،«گمارش‌‌باوری  بی‌بروبرگرد» ،  «ایمانی  دودل» -  در میان یک بیدادگری و تک‌کوهی از  آتشی پاک‌کننده‌ ، همه با هم برخورد می‌کنند.


( اندکی درنگ،. شعله آتش  لرزان  می‌شود.)


 داستان پرداز ان به هم‌آوائی: 

همان‌سان که تماشاگر این رویداد هستید، از خود بپرسید:  نشان دادن بی‌گناهی به چه کارست؟ آشکاری آن به چه کسی باید و بده‌کار است؟ و ما - به آوند تماشاگران، به آوند دادرس‌ها، به آوند شهرگاری‌ها - ما چه هستیم  هنگامی که تنها  دادور  راستینی که می‌توانیم انگار کنیم آتش است؟


(نغمه تار خاموش می‌شود.  سپیده دم،  با نور پردازی صحنه، به آرامی در بارگاه  کی‌کاووس    سر می‌زند.) 


Wednesday, March 25, 2026

نسخه خطی کتاب اسماعیل




نسخه خطی کتاب  اسماعیل


نمایشنامه‌ای در یک پرده


«یادّآوری ها عکس های  یک آلبوم  نیستند.

آن‌ها نسخه‌ئی ست‌نوشته‌ از کتابی هستند که هر بارکه خوانده می‌شود،  باز به دیگر بار  ویراست می‌شود.»


چه‌کس‌های بازی در این نمایش


همه چه‌کس‌های مرد  دراین نمایش از دید پیکر و هیکل ، و از دید سن، همانند و یکسان هستند -  شلوارها و پیراهن‌هائی که پوشیده‌اند، گوئی همه  از آن یک مرد  هستند که در سایه‌روشن‌های  عکس‌های گوناگون گرفته شده اند.


  • بازجو -  زنی با سن و سالی  نامشخص است. که لباسی اداری  پوشیده است. او در همه درازای نمایش پشت میزی نشسته است که کمی بالاتر از صحنه  جا  دارد. او خاموش است و هیچ سخن نمی‌گوید. هیچ پیدا نیست که او کیست.
  • داستان‌پرداز
  • اسماعیل یک - نماینده سن‌های ۱ تا ۱۵ ساله‌گی
  • اسماعیل دو -  نماینده سن‌های ۱۶ تا ۳۰ ساله‌گی
  • اسماعیل سه -  نماینده سن‌های ۳۱ تا ۴۵ ساله‌گی
  • اسماعیل چهار -   نماینده سن‌های ۴۶ تا ۶۰ ساله‌گی
  • اسماعیل پنج -   نماینده سن‌های۶۱ تا ۷۵ ساله‌گی
  • اسماعیل شش - نماینده سن‌های۷۶ تا ۹۰ ساله‌گی

یادداشتی در باره‌‌ی صحنه‌آرایی نمایش

این نمایش نیازی به هنجارگرائی ندارد. شش بازیگر مرد  می‌توانند هم‌زمان با هم صحبت کنند،  یا به میان سخن هم  بدوند،  بایک‌دگر ناسازگار باشند یا که  ناگهان  خاموش ودر اندیشه فرو شوند،  چنان که گویی خود  یادآوری  به بن‌بست رسیده است.  پیکرهای آنها  در در درازای نمایش هرگز نباید کاملاً اط جنب و جوش آرام بگیرند - همیشه  در رفتارشان تنشی  کمرنگ و مردانه  از ناتولنی به پذیرش آنچه که می‌شنوند به چشم می‌خورد.

بازجو پیش از ورود  تماساگران به تالار و پیش از آن که چراغ ‌ها حاموش شوند در صحنه حضور دارد و در پشت میزش نشسته است. روی میزاو: کاغذهایی که نمی‌خوانَد، لیوان آبی که نمی‌نوشد، خودکاری که با آن  نمی‌نویسد به چشم می‌خورد . او رو به روی  شش  بازیگر مرد دارد اما نگاهش به هیچ‌کدام از آنها  نیست  و هیچ  واکنشی از خود نشان نمی‌دهد - نه لبخندی  بی رنگ  و نه اخمی به آشکار. چنین  پیداست که او به  داوری ننشسته است.  آنچه  که آشکارست    خاموشی منضبط  و حدی اوست که برنمایش سایه افکنده‌ ست.

 داستان پردلز از هر دو گروه جدا ایستاده‌ است - او نه بازجوست و نه زیر پیگرد.

صحنه

 صحنه‌  تاریک و سیاه است. در میانه در سطحی اندک بالاتر میز ساده بازجو به چشم می‌خورذ که او هم‌اینک در پشت آن نشستع است  . 

در پ صحنه پائین‌تر شش صندلی یکسان  دز نیم‌دایره ‌ئی نامنظم چیده شده‌اند -  چنان می‌نماید که  چیدمان آنها  به جای طراحی،  از روی  یادآوری بوده است. شش بازیگر مرد خاموش نشسته‌اند.

نورپردازی ملایمی پس از خاموشی چراغ‌های‌تالار - به رنگ زرد کاغذی  کهنه، یا  دراندکی پیش از غروب  صحنه را روشن  می‌کند. نور‌پرداری صحنه  بازحو  به گونه‌ئی جداگانه و سردتر روشن می‌شود، گویی دو کیفیت متفاوت از زمان  پدیدار شده است.
.

 داستان‌پرداز:
این شش بازیگر مرد نمایانگر شش بازه زمانی پانزده ساله در زندگی قهرمان داستان ما، اسماعیل نیکنام ، هستند. ممکن است در شگفت شوید که  چرا همه آنها هم‌سن و هم قامت هستند. اما به یاد داشته باشید که هنگامیکه  ما داستان یک زندگی را  بازگومی‌کنیم، همیشه ژرفای آن   مسطح می‌شود. ما به دنبال  تصویری برای نمایش هستیم - همان گونه که آمارگران همواره   در پی یافتن میانگین هستند.

خانمی که پشت میز نشسته‌اند به ما معرفی نشده اند. او  در این نمایش خودش را  به ما  شناسائی نخواهد دادد. او از آغاز در آنجا بوده است. و در پایان نیزدر آنجا خواهد بود.

شاید او نماد  زنانی  باشد که در زندگی اسماعیل بوده‌اند ، که در سکوت به حرف‌های او گوش  می‌دادند و پیدا نبود که به چه می‌اندیشند. او شاید که نماد تاریخ باشد، که آن هم  به‌گونه‌ئی  یک بازجو است. او  شایدهم که او کاملاً چیز دیگری باشد. نمایشنامه ما  در این باره خاموش است. شما هم نمی‌باید در این باره کنجکاوی به خرج دهید.

همان گونه که خواهید دید شش بازیگرمرد داستان ما ازبودن او آگاه هستند، و هنگامی   که آن‌ها فکرمی‌کنند  که او دارد آنها را  برانداز  می‌کند،  مانند همه مردها  رفتار خواهند کرد - به سخنی دیگر،  می‌کوشند تا  راست‌اش را بگویند و تلاش  می‌کنند که   خودشان  را   نیک و شایسته  بشناسانند، ولی این دو هدف همیشه با هم سازگار نخواهند بود.

نورپردازی به  ستونی  باریک متمرکز  می‌شود که اسماعیل  یک  در میان آن  جای  دارد. نور پردازی صحنه بازحو   همیشه ثابت می‌ماند و بی‌دگرگون می‌ماند.

فصل یکم: داستان چاه.


اسماعیل یکّ:


 یادم می‌آد که شاید سه سال‌آم بود. یه بعد از ظهر تابستون که مادرم خواب بود - از اون  خوابای  مخصوص  خانومای خسته  تو خونه‌های  داغ  قدیم، از آون خوابای عمیق که حقش بود - من از کنارش بیدار شدم و  یواشکی  مث  آبی که از لای انگشتا سُر می‌خوره رفتم توی حیاط   از انبارک هیزم که هیزماش بوی رزین کاج و دود کهنه می‌داد، گذشتم و به آشپزخونه قدیمی پشت خونه رسیدم ، ازاون  آشپزخونه‌های  قدیم با اجاقای هیزمی.
 دیواره  سنگی  دوروبر چاه بالا رفتم. و توی چاه افتادم.
اما شانس اُوردم و توی آب نیفتادم. عحیب این بود که توی  دلو چاه افتادم که به طناب بسته شده بود . همونجا تو تاریکی، میون  اون دلو  نشسه بودم  که مث یه گهواره‌ بفهمی‌ نفهمی تاب می‌خورد. فکر کنم داشتم گریه می‌کردم.  شایدم  اولش یه ذره گریه کردم وبعدش ساکت شدم. شاید تاریکی  چاه برام جالب بود.
 ت
او نگاه‌اش  را به  خانم بازجو می‌اندازد.  اما بازجو سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند نمی‌کند.

اسماعیل سه:
مادرم این داستانو بارها  واسَم تعریف کرده بود. می‌گف که یهو از خواب پرید - آز اون بیداریای آنی  مادرا، مث این‌که یه چیز بدی. حس‌کرده بود - وقتی دید  من پیشش نیستم.  اتاقای خونه را گشته بود، بعدش به حیاط  نگاه انداخت و بعد سراسیمه به اتاق پدربزرگ و مادربزرگم رفت ، بعد آونقد  به رعشه افتاد  که مجبور شده به چارچوب در  تکیه کنه.

اسماعیل یک
اینقده   ترسیده بود که نمی‌تونس خودش به آشپزخونه  سر بزنه. فکر می‌کرد که من  دیگه  باهاس مرده‌َ باشم. فکر می‌کرد یه چیزی پیدا می‌کنه که دیگه  راه برگشت براش نمی‌زاره.

اسماعیل سه
عموم به جاش دوئیده بود سر چاه و تو را توی  دلو پیدا کرد. طنابو  با دستاش بالا کشید، طوری که کف دستش  سوخت.  تو را بی اون که هیچ حرفی بزنه  پیش مادر برگردوند.

اسماعیل چهار:
من تمام عمرم این  قصه را شنیده‌ بودم.   هر وخ  همه خونواده  دور هم جم بودن - ازچاه و  دلوآب و طناب و دستای سوخته عموم صحبت می‌شد. اما  یه خرده که بزرگتر شدم،  برام تعجب ‌آور بود. شاید من هیچ‌ وخ توی چاه نیفتاده‌ بودم. شاید عموم منو تو آشپزخونه پیدا کرده بود  که داشتم  برگه  زردآلومی‌خوردم  وکاملن خوشال بودم، شاید بعدش  ازآون  قصه  یه   ماجرا  ساخته بود.  که ارزش گفتنو داشته باشه.

اسماعیل سه:
من یه روایت دیگه رو از پدر  یادم  میاد.  او یه روز می‌گف  که وقتی اون خونه رو می‌ساخت، یکی از دوستاش بهش  نصیحت کرده بود  که برا  محافظت  پسرش، که قرار بود بیاد، دور چاه آشپزخونه رو یه دیوار بکشه - . پدرم  جواب داده بود که لبه سنگی چاه به اندازه کافی بلنده و خداوند خودش از بچه‌ش محافظت  می‌کنه. بعداً، وقتی که تو چاه‌افتادنم  به یه  افسانه خونوادگی تبدیل شد، او ازش به عنوان دلیل محکمی که حق با او بوده استفاده می‌کرد - شاید از سهل‌انگاری خودش ناراحت بود، واین که   ایمان به خداوند منو توی اون دلو انداخته بود براش یه  تسکین بود

اسماعیل پنج:
 اگه خوب نگاه کنیم هر کدوم از این روایتا به یه  چیزی  احتیاج‌ دارن.  مثلن روایت مادر   به  یه واقعه‌ی فاحعه ماننداحتیاج داره تا بتونه  ترسشو  توجیه  بکنه . روایت عموم به یه   نجات دهنده  احتاج داره تا قهرمانیشو نشون بده. نسخه پدر به معجزه خداوند نیاز داره. تا ایمونشو نشون بده هیچ‌کدوم از این روایتا  به خود من کاری ندارن.  من که صرفاً کودکی بودم که از چیزی که نباس بالا می‌رفت، بالا رفت 

اسماعیل  یک:
من تنها چیزایی رو که می‌دونم می‌دونم: این‌که  هیچ‌ وخ هیچ چاهی رو دوس  نداشته‌ام. این که یه چیزی  تو من هس  که منو به نزدیک شدن به  دهنه‌ی چیزای عمیق حذب می‌کنه.

سکوت. چند تن از اسماعیل‌ها با  کنج‌کاوی به بازجو نگاه می‌اندازند، ا گوئی امیدوارند که او نظر بدهد. اما او  خاموش و بی‌تفاوت است.

اسماعیل شش:
چاه پدیده‌ئی واقعی است. آنچه درون آن رخ داده  است  را   قصه‌گوها  می‌دانند.


فصل دوم: سال کودتا

Tuesday, March 17, 2026

کویری درمیان اعتقاد و پوچی

  کویری  درمیان  اعتقاد  و پوچی



پرده  یکم – ورود  و پیش‌درآمد

صحنه: صحنه‌   در برگیر  دوبخش جدای  راست وچپ است.  در سوی چپ: نمای  بیمارستانی در یکی از شهرهای نوادا؛ در سوی راست:  جهان مافیائی (جاده‌های  کویری، خیابان‌هایی  درزیر روشنایی چراغ‌های نئون).

نورپردازی صحنه: نور آفتاب کویری در میان هر دو بخش صحنه  می‌درخشد تا پیوند موضوعی دو داستان موازی را  رسانه‌گی‌ نماید.


(نورافکن در مرکز صحنه،  روشنائی ملایم  کویر در پشت سر داستان‌پرداز.)


داستان‌پرداز ( باصدای برون ازچارچوب صحنه)

دو جهان ناهمانند. دو زندگی ناهمانند. اما تنها یک افق.

در  کویر، خورشید بر کسانی که به زیاده می‌دانند و کسانی که نمی‌باید به هیچ‌کس اعتماد کنند ،  به هم زمان از افق  سر می‌زند.

مردی در رویاروئی با مرگ به  حست‌وجوی معنا می‌گردد.

مردی دیگر در  رویاروئی با دهشت وهراس   در پی  باور می‌گردد.

 این هر دو با  گزینش خود و با پیامدهای آن،  در بند کیهانی خاموش     نگران هستند.


Thursday, February 19, 2026

سنگری درمیان دو هراسناک


 سینگری  در میان دو  هراسناک



نمایشنامه‌ئی در دو پرده


 آموزشی برای  ستوان دوم  وظیفه‌ئی که ناپدید شد 


صحنه رخ‌دادها در این  بازی:


دو  سنگرگاه  جنگی  در دوسوی   مرز ایران و عراق در کوه‌سار نزدیک  پیرانشهر (درایران) و روستای حاجی مراد ( درعراق)  .


زمان داستان:


 سال ۱۳۵۳. سال‌ها  پیش از جنگی راستین ایران و عراق  پس از انقلاب که همه به وانمود    آن‌را غیرقابل  پیش‌بینی  می‌خوانند.


کَسان  در نمایش

 گزارش‌گر  تاریخ‌‌نگار: او از سال‌هائی در پس  از انقلاب  به یاد می‌آورد، و گاه به گاه  در درازای  نمایش  به  صحنه می‌آید و با گزارش و کواهی  خود   به میان سخن  بازیگران می‌دود  ،  گاه  درمخالفت  با آنان سخن می‌گوید و گاه به یادآوری آینده می‌پردازد:  بسته  به گزینش  کارگردان او می‌تواند  زن یا مرد باشد.  او  نماینده  تاریخی   مشخص  در گذشته یا آینده نیست.  


ستوان  دوم  وظیفه  صادق حکیمی: جوانی بیست و چهار ساله  که به تازه‌گی مدرک لیسانس خو درا  از  دانشگاه ملی  در رشته جامعه‌شناسی دریافت کرده  و پس از شش ماه دوره آموزشی در پادگان جِی در پشت فرودگاه مهر‌آباد به جبهه فرستاده شده است . او از  دیدی ایدئولوژیک پرمایه و پخته ست، اما از دیدی کنش‌گر  خام  و بی‌دست‌وپاست.  وی بسیار باورمند به پیشرفت  جامعه برپایه‌ی مدرنیته  و خرد. جمعی‌ست.


سرکار استوار مختار جمشیدی:  کهنه‌ سربازی چهل و دو ساله.  که سهل‌انگار،   و آگاه  از فساد  دستگاه  ست، که   اورا ناباور به خردمندی و باهودگی‌ فرمان‌ بالادستی‌ها  کرده است .او تنها به فکر گذران زندگی به آسوده‌گی ست .  نه بدبین  است و نه امیدوار -  تنها تیزبین ست و زرنگ.


سرگروهبان خداداد مرادی:  پیرو سر سپرده  استوار جمشیدی است. شایسته است و با انضباط، آرام و سربه‌زیر و جدی.


 نُه تن سرباز وظیفه   در دو گروه روستائی و شهری:


سربازان وظیفه روستایی:


کریم آقا: مسن‌ترین سرباز  که سخن  به کنایه و ضرب‌المثل  می‌گوید و پدر شش فرزند ست.


یاردان قلی:  دیندا ست  و با تقوی. با صدایی آرامش بخش.   بر پایه ‌ی همه  هنحارهای دینی پیش از به جا آوردن هر نماز تیمم می کند.


اصلان: قوی ، چهارشانه. ساکت وآماده به خدمت.  می‌داند چگونه  با مرغ و گوسفند  و دیگر حیوانات  رقتار کند و  ریسمان را به کارگیرد .


اکبر: جوان‌ترین سرباز وظیفه روستایی. زودرنج است و عصی  ،ولی از آن زودتر می‌بخشد و از در آشتی. در مرآید


کاظم: قصه‌گو ست. مدعی است که همه  داستانّرهای ملانصرالدین و حسن کچل  را از برست،  اما همیشه  آنها  را  تا نیمه به  یاد می‌آورد  و نیمه دیگر را  از خود به شیوه ‌ی من‌درآوردی  به پایان می‌رساند. 


سربازان وظیفه شهری:


فریبرز: ترک تحصیل کرده دانشگاهی.    ساکت و تلخ‌. دانشجوی پیشین  رشته مهندسی از دانشکده فنی.


نریمان: روشنفکر آینده. که از لنین به  نادرست  نقل قول می‌کند.


فریدون: نوازنده.‌ئی ست که تارش  را به همراه خو د یه سنگر آورده  ولی  نمی‌تواند در سرمای کوهستان آن را  بنوازد.


بهروز: شاعری ست که هر روز  به خانه  نامه می‌نویسد و هرگزآنها را نمی‌فرستد.


یادداشت  برای کارگردان

صحنه:

صحنه در سه  بخش  به دید می‌آید :  بخش  یکم سنگر سربازان ایرانی در  درون مرز (پایین صحنه) قرار دارد. بخش دوم  سنگر عراقی‌ها  در  آن سوی مرز (بالای صحنه، در سطحی  بالاتر) ، بخش سوم  فضای میانی ست( بخش خطرناک). 

 نوشته‌هائی  پیام‌گونه  به تماشاگران  روی  یک تخته  بزرگ یا  پرده نمایش   تاباند ه می‌شوند . نورپردازی به گونه‌ئی خشن و ناگوار است.  سنگرگِِلٰٰٰ‌آلود است.  و سرمای‌کوهستان  با  پخش بخار  دهان (یخ خشک) و رفتار  بازیگران  نمایان می‌شود.

موسیقی زمینه:

اجرای  زنده   آهنگ‌های زمینه با سازهای کوبه‌‌ئی (ضرب یا دف) و زهی  (تار، سنتور یا کمانچه  در صورت ا فراهم بودن). آهنگ‌ها  می‌باید به ساد‌ه‌گی و بدون  بازیگری‌های  نمایشی ‌اجرا ابشوند.   چون هرگونه زیاده ‌روی مایه‌ی  ناهمواری  روند  و لکنت  نمایش می‌شود .

گزارش‌گر: ( در صحنه پدیدار می‌ش.د)

تاریخ‌نگار می‌باید در همه‌  درازای  بازی  دیده شود و گواه روی‌دادها باشد،  هر ازگاه  او خود می‌باید  به روند بازی یاری دهد،  گاه  به هنگام  تماشای  بازی اومی‌باید  دفترچه یادداشت‌هایش  را به همراه داشته باشد. آین نمایان‌گر  نقش  همه‌ی ما تماشگران  دراین  بازی است -  همه ما می‌دانیم که این داستان چگونه به پایان می‌رسد.

Wednesday, February 11, 2026

سنگینی جایی که درآن ایستاده اند



 سنگینی جایی که  درآن ایستاده‌اند

نمایشنامه‌ئی در دو پرده

به سبک: رئالیسم جادویی


پرده ۱ -  گذیدنی میان  کدام راه‌پیمائی 

صحنه:

اتاق نشیمن یک  خانواده ایرانی  مهاجر  در لس‌آنجلس.   فرشی ایرانی بر کف اتاق  گسترده است.  در قفسه  کتاب‌هایی به زبان‌های فارسی، انگلیسی و فرانسوی به چشم می‌خورد.   پنجره‌ئی بزرگ که گه‌گاه   تصویری دیگر از بیرون  را نشان می‌دهد. زمان  دراینجاکج‌رفتار و به  ناروا ست.


 گزارش‌گر  به درون صحنه می‌آید،  او  دوریک‌کاری (ریموت کنترل) را  در دست دارد، نمادی که به هیچ  دستگاه الکترونیکی   در پیوند نیست.


گزارش‌گر

 خانم‌ها آقایان به این سرای‌غریب  خوش آمدتان می‌گویم.

شما  گمان می‌کنید که به  تماشای یک نمایش در اینجا گردهم آمده‌اید.

اما چنین نیست

شما می‌باید  به داوری بپردازید. این گمارش انسانی شماست .

اینجا لس‌آنجلس است - جایی که  پیام انقلاب‌ها  در میان باورمندان پخش می‌‌شوند،  اگرچه چنین می‌نماید  که همیشه پس از چندگاهی شور انقلابی خاموش می‌شود ولی سپس به دیگر بار به بهانه‌ئی  دیکر بازشعله‌ور می‌زند.   و البته همیشه باره‌های گفت‌وگو  به همراه نوشیدن پی‌درپی‌ استکان‌‌های چای  هستند . برخی از اعضای  این خانواده از مرزهائی بیم‌ناک   گریخته‌‌اند   اما هیچ  کدام آن  مرزها از آنها   جدا نشده‌اند.

به تک‌تک آنها با دیدی  تیزبین به موشکافی نگاه کنید. همه‌شان دراینجا  باور دارند که  کاملاحق با آنهاست. همه مدعی هستند که از همه جریان‌های پشت‌پرده و گفتگوهای  پنهانی مطلع هستند.

و این ویژه‌گی ست که آنها را خطرناک می‌سازد.

(او  یکی از دکمه‌های دوریک‌‌کار  خود را فشار می‌دهد. همه‌ی  بازیگران در صحنه زنده می‌شوند.)

فتانه

شما می‌خواهید به من  بگویید که نا‌آرامی‌های مینه‌سوتا و ایران از  دیدی اخلاقی  یک‌سان و هم‌تراز هستند؟  

این  به راستی شرم‌آورست . در مینه‌سوتا همان‌گونه که رئیس جمهور گفت  میان‌   خراب‌کارها  پول پخش   کرده‌ بودند. آنها  به ماموران پلیس مُهاجرت حمله کرده‌اند. آنها مردمانی گرسنه نیستند. این ها فاصله زیادی با بازار دارند.

پژمان

نه. من می‌گویم فاصله نمی‌تواند بهانه‌ئی اخلاقی بشود. دو انسان بیٰگناه دراینجا کشته شدند - انسان‌‌هائی که از محنت دیگران بی غم نبودند.  آنها به دست سیستمی که می‌خواهد من را هم بی‌رحمانه بیرون بی‌اندازد کشته شدند.

دکتر حقیقت جو

سیستم‌ها نمی‌توانند کسی را بکشند.

این   گردانندهٰ‌های سیستم‌ هستـند که  به بهانه بازگرداندن آرامش و امنیت آنها  را  به  دستگاه کشتار‌بدل می‌کنند.

 توده‌های خشمگین به ندرت  با دستگاه کشتاراز در آشتی درمی‌آیند. و نزدیک به همییشه برپائی آرامش  با زور و خشونت  جوان‌ها را وادار  به واکنشی از همان دست می‌کند و کار را به خرابکاری بیشتر می‌کشاند و خبرسازی‌ها دامنه کشتار را گسترش می‌دهند.

فتانه (رو به دکتر حقیقت‌جو)

 هنگامی‌که کسی مانند شما مدرک دکترای‌اش را ازیک دانشگاه برجسته  می‌گیرد  و  جراح مغز یک بیمارستان  بزرگ  می‌شود، و  می‌تواند با درآمد بالای  خود  و سرمایه‌گذاری‌هایش در رفاه کامل زندگی  کند   پیداست   که گفتن این حرف‌ها برایش آسان است.

کاوه

فتانه مراقب باش،  صداقت اخلاقی در زیر بازجویی از بین می‌رود.

ژان پل سارتر به ما هشدار داد:  که هر کدام ازما  مسئول پی‌آمدهای گزینش‌های خود مان  هستیم. 

معصومه (بدون اینکه سرش را از روی بوم‌ نقاشی‌اَش بلند کند)

این هم از دمکراسی ! مسئولیت کلمه سنگینی برای این مردمان سبُک‌سَر است.

( نورپردازی روی دیوار سوسو می‌زند: تصویر دختراانی که در تهران  گیسویشان را کوتاه می‌کنند، آژیرهای پلیس در مینه سوتا در برابر پلیس مهاجرت. تصاویر روی هم افتاده‌اند.)

پژمان

شما در مورد مسئولیت طوری صحبت می‌کنید که انگارآزادی  پذیرفتن آن را  به ما داده‌اند. پدربزرگم می‌گفت آزادی گرفتنی‌ ست نه دادنی ولی زندان رضاخان به او واقعیت را نشان داد.

برای من هم، دمکراسی  پدیده‌ئی انتزاعی نیست - این پدیده  هنگامی  نمایان می‌شود که پلیس مهاجرت  در سپیده دم  صبح با مشت به در می‌کوبد.

دکتر. حقیقت جو

 شما جوان‌ها نمی‌فهمید که  دمکراسی تا چه‌اندازه ظریف و شکننده ست.

ارزش آن برای شما تنها پس از این که از دست برود آشکارمی‌شود.

شما از آینده می‌ترسید. کانت براین  پافشاری می‌کرد که ترس قضاوت را تحریف می‌کند.

پژمان

کانت هرگز به طور غیرقانونی از مرز های کوهستانی   با پای پیاده نگریخته بود..

( آوای ضرب)

کاوه

 مسئله نتوانستن فهمیدن دیدگاه «دیگری» است، و دیگرها در میان ما زیادند.  هابرماس می‌پرسید که آیا اعتراض شما کنش ارتباطی  برپا می‌کند - یا  که تنها یک سر و صدای اخلاقی ست.

فتانه

فلسفه‌بافی باعث سکوت می‌شود،  سر و صدا بهتر از سکوت است.

چون سکوت همکاری اخلاقی با ستمگر است.

معصومه

سکوت گاهی راهی برای زنده ماندن است.

همه ازدمکراسی ستایش می‌کنند.

ولی دمکراسی‌ئی که یک معاملات ملکی نادرست را برسر کارمی‌آورد  چه ارزشی دارد؟

پیش از پذیرفتن آزادنه  مسئولیت می‌باید لیاقت  و شایسته‌گی داشتن آن را به دست آورد

 گزارش‌گر ( رو  به  تماشاگران)

توجه کنید که چگونه  هرگز پند و اندرزی انسان دوستانه  برای زنده‌ماندن روی  پارچه‌نوشته‌های تظاهر‌کنندگان  به چشم نمی‌خورد.

 دکتر حقیقت جو

انقلاب‌ها همیشه  نوید  سربلندی و شکوه و آسایش را می‌دهند  اما همیشه به برگزاری   مراسم  خاک‌سپاری و سوگواری    می‌انجامند.

من به اندازه کافی  ازکار مغز  آگاهی‌دارم که بدانم خیلی بهتر از ایدئولوژی کار می‌کند و عمر بلندتری دارد.

 مغز به خاموشی هر گونه  اطلاعات   را از چشم وگوش و دست وپا می‌گیرد و آن‌ها را هماهنگ می‌کند. 

فتانه

پس این پیشنهاد شماست؟

 اندیشیدن؟  شرکت در نشستٰ‌های پژوهشی و آموزشی  در  باره  هنجارهای دموکراتیک در حالی که  به زن‌ها در خیابان ها ناسزا می‌گویند؟

معصومه

در اینجا به آنها ناسزا نمی‌گویند ولی باز مُد شده  که بگویند زن بهترست خانه‌داری‌ بکند. البته همیشه روی‌سرزن‌ها  یک سقف شیشه‌ئی  بوده استّ، حتی روی سر آنها که برای وانمود به پیشرفت  برگزیده می‌شوند و پشت ویترین گذاسته می‌شوند..


دکتر حقیقت جو

من شکیبائی را پیشنهاد می‌کنم. ساختن نهادها را. گسترش آموزش را.

دموکراسی راستین یک فرهنگ است، نه یک فوران خوشی و خرمی.

پژمان

و در حالی که فرهنگ گسترده و پخته‌ می‌شود،  بی‌چاره‌های  بدخت ناپدید می‌شوند.


(عقربه‌های ساعت  به عقب برمی‌گردند. اتاق تنگ‌تر می‌شود.)


کاوه

قدرت‌ها همیشه  دوتائی‌های   ناسازگار را دوست   دارند: اصلاح یا انقلاب، اینجا یا آنجا، امروزیا فرداً.

 راه‌کارشان  این است که ما را درهمان جایی که  می‌خواهند  گرفتار  بگو مگو‌ها ودادوفریادها می‌کنند.

فتانه

این اگرچه به مردم‌سالاری هوشمندانه می‌‌ماند -  اما همیشه  جیزی به جزسرگرمی نیست.

معصومه

به هوشمندی بیش از  اندازه  ارزش داده شده است.  می‌خواهند از بی‌هوده‌گی بپرهیزند ولی  باهوده‌گی‌‌شان  چندان به‌ دردخور نیست.

(صدای آژیرهای پلیس بلندتر می‌شوند - و سپس  دورتر.)

پژمان

من به مینه‌سوتا می‌روم. به راه‌پیمائی‌ئی می‌روم که به درد می‌خورد.

اگر می‌خواهند بی‌‌داد  را به نمایش بگذارند ،  پایداری هم می‌باید  در برابرش  به تماشا گذاشته شود.

دکتر حقیقت جو

و اگر این به تماش‌گذاشتن  به بهای همه چیز باشد چه؟

پژمان

پس در آن‌صورت   به دست‌کم  هزینه‌ئی برای کنشی واقعی  پرداخت شده. بهائی برای آدمیت..

(او از صحنه بیرون می‌شود.)

گزارش‌گر

و درست به همین سان،  بینش  در برابر کنش شکست می‌خورد.

پرده یک این بازی درست در جایی به پایان می‌رسد که گفت‌‌وگوها (مکث می‌کند وسخن خودرا اصلاح می‌کند) بگومگوهاهمیشه  در آنجا به پایان می‌رسند -

با ول‌کردن و رفتنی که درپرده‌ی گستاخی وآدمیت پنهان شده است.


همه چیزتاریک می‌شود.

Saturday, February 7, 2026

در پژواک کوه پاسخی نیست



 در پژواک کوه پاسخی نیست


نمایش‌نامه‌‌ئی در سه پرده، با  وامی آزاد از خمسه نظامی و شیرین وفرهاد وحشی بافقی و شاه‌نامه فردوسی



کِسان دراین بازی

داستانٰ گو  - صدایی  که بی‌زمانه ست و گسترده  در همه تاریخ  ، او خویشتن‌دارست .  کم و بیش بی‌احساس. گفته‌های‌اش پر‌لایه ست  برای براداشت‌هائی گوناگون 

خسرو   - پادشاه ایران، سرمست ازباورش از جایگاهی که تاریخ به او ارمغان نموده.  و دل‌گرم  از اینکه جهان  در گرداگرد او  به گردش است.  اشتیاق او برای سخت‌گیری با گذشت سالیان کاهش نیافتهاست.

شیرین - نامزد همسری با خسرو ست، روشن‌‌اندیش ست با نهادی   آزاده. بیدارست و هشیار در گزینش‌های‌اش،  و آگاه ست از اُفت و خیز پیامدها. صراحت او در سخن به سردی‌اش برداشت می‌شود و آزادمنشی او را  به ندانم‌کاری‌اش می‌گیرند.


فرهاد کوه‌کن - سنگ‌تراشی که  پرهیزگارست و سخت‌کوش. باورمندست به  پایداری و دست‌های‌اش می‌دانند آنچه را که در دل‌  نمی‌تواند نگاهشان داشت .


مهرداد وزیر - وزیری  فرزانه ست  وکاران، دولت‌مردی که شناسائی  بایست‌ها و نبایست هارا به او گمارده‌اند.  او  باورمند به آن است که همه‌ی دشواری‌ها،  پیچیده‌گی‌هایی هستند  به امید یافته شدن راهکارهایی  برای چاره ‌شدن.


مریمندیمه‌ی  شیرین، گه دوراندیش ست وتیزهوش.  او  بسیار گزیده‌گوی ست و آرام  که  می‌داند  چگونه با دریافتن آسیب‌هائی  که دیگران از دیدن‌شان سرباز می‌تهند، می‌نوان در هرفراز وفرود  جان سالم به دربرد.


خرده‌فروش - فروشنده‌ئی  دوره‌گرد ، که همه جهان را به سان   بازاری  برای  داد وستد می‌بیند

.

شراره‌های راستی: دادرسی سیاوش

    ش راره‌های  راستی: دادرسی سیاوش پژنمایشی (تراژدی) خردورزانه در سه پرده برداشتی از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی "به جایی که زهر آگند روز...