سینگری در میان دو هراسناک
نمایشنامهئی در دو پرده
آموزشی برای ستوان دوم وظیفهئی که ناپدید شد
صحنه رخدادها در این بازی:
دو سنگرگاه جنگی در دوسوی مرز ایران و عراق در کوهسار نزدیک پیرانشهر (درایران) و روستای حاجی مراد ( درعراق) .
زمان داستان:
سال ۱۳۵۳. سالها پیش از جنگی راستین ایران و عراق پس از انقلاب که همه به وانمود آنرا غیرقابل پیشبینی میخوانند.
کَسان در نمایش
گزارشگر تاریخنگار: او از سالهائی در پس از انقلاب به یاد میآورد، و گاه به گاه در درازای نمایش به صحنه میآید و با گزارش و کواهی خود به میان سخن بازیگران میدود ، گاه درمخالفت با آنان سخن میگوید و گاه به یادآوری آینده میپردازد: بسته به گزینش کارگردان او میتواند زن یا مرد باشد. او نماینده تاریخی مشخص در گذشته یا آینده نیست.
ستوان دوم وظیفه صادق حکیمی: جوانی بیست و چهار ساله که به تازهگی مدرک لیسانس خو درا از دانشگاه ملی در رشته جامعهشناسی دریافت کرده و پس از شش ماه دوره آموزشی در پادگان جِی در پشت فرودگاه مهرآباد به جبهه فرستاده شده است . او از دیدی ایدئولوژیک پرمایه و پخته ست، اما از دیدی کنشگر خام و بیدستوپاست. وی بسیار باورمند به پیشرفت جامعه برپایهی مدرنیته و خرد. جمعیست.
سرکار استوار مختار جمشیدی: کهنه سربازی چهل و دو ساله. که سهلانگار، و آگاه از فساد دستگاه ست، که اورا ناباور به خردمندی و باهودگی فرمان بالادستیها کرده است .او تنها به فکر گذران زندگی به آسودهگی ست . نه بدبین است و نه امیدوار - تنها تیزبین ست و زرنگ.
سرگروهبان خداداد مرادی: پیرو سر سپرده استوار جمشیدی است. شایسته است و با انضباط، آرام و سربهزیر و جدی.
نُه تن سرباز وظیفه در دو گروه روستائی و شهری:
سربازان وظیفه روستایی:
کریم آقا: مسنترین سرباز که سخن به کنایه و ضربالمثل میگوید و پدر شش فرزند ست.
یاردان قلی: دیندا ست و با تقوی. با صدایی آرامش بخش. بر پایه ی همه هنحارهای دینی پیش از به جا آوردن هر نماز تیمم می کند.
اصلان: قوی ، چهارشانه. ساکت وآماده به خدمت. میداند چگونه با مرغ و گوسفند و دیگر حیوانات رقتار کند و ریسمان را به کارگیرد .
اکبر: جوانترین سرباز وظیفه روستایی. زودرنج است و عصی ،ولی از آن زودتر میبخشد و از در آشتی. در مرآید
کاظم: قصهگو ست. مدعی است که همه داستانّرهای ملانصرالدین و حسن کچل را از برست، اما همیشه آنها را تا نیمه به یاد میآورد و نیمه دیگر را از خود به شیوه ی مندرآوردی به پایان میرساند.
سربازان وظیفه شهری:
فریبرز: ترک تحصیل کرده دانشگاهی. ساکت و تلخ. دانشجوی پیشین رشته مهندسی از دانشکده فنی.
نریمان: روشنفکر آینده. که از لنین به نادرست نقل قول میکند.
فریدون: نوازنده.ئی ست که تارش را به همراه خو د یه سنگر آورده ولی نمیتواند در سرمای کوهستان آن را بنوازد.
بهروز: شاعری ست که هر روز به خانه نامه مینویسد و هرگزآنها را نمیفرستد.
یادداشت برای کارگردان
صحنه:
صحنه در سه بخش به دید میآید : بخش یکم سنگر سربازان ایرانی در درون مرز (پایین صحنه) قرار دارد. بخش دوم سنگر عراقیها در آن سوی مرز (بالای صحنه، در سطحی بالاتر) ، بخش سوم فضای میانی ست( بخش خطرناک).
نوشتههائی پیامگونه به تماشاگران روی یک تخته بزرگ یا پرده نمایش تاباند ه میشوند . نورپردازی به گونهئی خشن و ناگوار است. سنگرگِِلٰٰٰآلود است. و سرمایکوهستان با پخش بخار دهان (یخ خشک) و رفتار بازیگران نمایان میشود.
موسیقی زمینه:
اجرای زنده آهنگهای زمینه با سازهای کوبهئی (ضرب یا دف) و زهی (تار، سنتور یا کمانچه در صورت ا فراهم بودن). آهنگها میباید به سادهگی و بدون بازیگریهای نمایشی اجرا ابشوند. چون هرگونه زیاده روی مایهی ناهمواری روند و لکنت نمایش میشود .
گزارشگر: ( در صحنه پدیدار میش.د)
تاریخنگار میباید در همه درازای بازی دیده شود و گواه رویدادها باشد، هر ازگاه او خود میباید به روند بازی یاری دهد، گاه به هنگام تماشای بازی اومیباید دفترچه یادداشتهایش را به همراه داشته باشد. آین نمایانگر نقش همهی ما تماشگران دراین بازی است - همه ما میدانیم که این داستان چگونه به پایان میرسد.