Thursday, February 19, 2026

سنگری درمیان دو هراسناک


 سینگری  در میان دو  هراسناک



نمایشنامه‌ئی در دو پرده


 آموزشی برای  ستوان دوم  وظیفه‌ئی که ناپدید شد 


صحنه رخ‌دادها در این  بازی:


دو  سنگرگاه  جنگی  در دوسوی   مرز ایران و عراق در کوه‌سار نزدیک  پیرانشهر (درایران) و روستای حاجی مراد ( درعراق)  .


زمان داستان:


 سال ۱۳۵۳. سال‌ها  پیش از جنگی راستین ایران و عراق  پس از انقلاب که همه به وانمود    آن‌را غیرقابل  پیش‌بینی  می‌خوانند.


کَسان  در نمایش

 گزارش‌گر  تاریخ‌‌نگار: او از سال‌هائی در پس  از انقلاب  به یاد می‌آورد، و گاه به گاه  در درازای  نمایش  به  صحنه می‌آید و با گزارش و کواهی  خود   به میان سخن  بازیگران می‌دود  ،  گاه  درمخالفت  با آنان سخن می‌گوید و گاه به یادآوری آینده می‌پردازد:  بسته  به گزینش  کارگردان او می‌تواند  زن یا مرد باشد.  او  نماینده  تاریخی   مشخص  در گذشته یا آینده نیست.  


ستوان  دوم  وظیفه  صادق حکیمی: جوانی بیست و چهار ساله  که به تازه‌گی مدرک لیسانس خو درا  از  دانشگاه ملی  در رشته جامعه‌شناسی دریافت کرده  و پس از شش ماه دوره آموزشی در پادگان جِی در پشت فرودگاه مهر‌آباد به جبهه فرستاده شده است . او از  دیدی ایدئولوژیک پرمایه و پخته ست، اما از دیدی کنش‌گر  خام  و بی‌دست‌وپاست.  وی بسیار باورمند به پیشرفت  جامعه برپایه‌ی مدرنیته  و خرد. جمعی‌ست.


سرکار استوار مختار جمشیدی:  کهنه‌ سربازی چهل و دو ساله.  که سهل‌انگار،   و آگاه  از فساد  دستگاه  ست، که   اورا ناباور به خردمندی و باهودگی‌ فرمان‌ بالادستی‌ها  کرده است .او تنها به فکر گذران زندگی به آسوده‌گی ست .  نه بدبین  است و نه امیدوار -  تنها تیزبین ست و زرنگ.


سرگروهبان خداداد مرادی:  پیرو سر سپرده  استوار جمشیدی است. شایسته است و با انضباط، آرام و سربه‌زیر و جدی.


 نُه تن سرباز وظیفه   در دو گروه روستائی و شهری:


سربازان وظیفه روستایی:


کریم آقا: مسن‌ترین سرباز  که سخن  به کنایه و ضرب‌المثل  می‌گوید و پدر شش فرزند ست.


یاردان قلی:  دیندا ست  و با تقوی. با صدایی آرامش بخش.   بر پایه ‌ی همه  هنحارهای دینی پیش از به جا آوردن هر نماز تیمم می کند.


اصلان: قوی ، چهارشانه. ساکت وآماده به خدمت.  می‌داند چگونه  با مرغ و گوسفند  و دیگر حیوانات  رقتار کند و  ریسمان را به کارگیرد .


اکبر: جوان‌ترین سرباز وظیفه روستایی. زودرنج است و عصی  ،ولی از آن زودتر می‌بخشد و از در آشتی. در مرآید


کاظم: قصه‌گو ست. مدعی است که همه  داستانّرهای ملانصرالدین و حسن کچل  را از برست،  اما همیشه  آنها  را  تا نیمه به  یاد می‌آورد  و نیمه دیگر را  از خود به شیوه ‌ی من‌درآوردی  به پایان می‌رساند. 


سربازان وظیفه شهری:


فریبرز: ترک تحصیل کرده دانشگاهی.    ساکت و تلخ‌. دانشجوی پیشین  رشته مهندسی از دانشکده فنی.


نریمان: روشنفکر آینده. که از لنین به  نادرست  نقل قول می‌کند.


فریدون: نوازنده.‌ئی ست که تارش  را به همراه خو د یه سنگر آورده  ولی  نمی‌تواند در سرمای کوهستان آن را  بنوازد.


بهروز: شاعری ست که هر روز  به خانه  نامه می‌نویسد و هرگزآنها را نمی‌فرستد.


یادداشت  برای کارگردان

صحنه:

صحنه در سه  بخش  به دید می‌آید :  بخش  یکم سنگر سربازان ایرانی در  درون مرز (پایین صحنه) قرار دارد. بخش دوم  سنگر عراقی‌ها  در  آن سوی مرز (بالای صحنه، در سطحی  بالاتر) ، بخش سوم  فضای میانی ست( بخش خطرناک). 

 نوشته‌هائی  پیام‌گونه  به تماشاگران  روی  یک تخته  بزرگ یا  پرده نمایش   تاباند ه می‌شوند . نورپردازی به گونه‌ئی خشن و ناگوار است.  سنگرگِِلٰٰٰ‌آلود است.  و سرمای‌کوهستان  با  پخش بخار  دهان (یخ خشک) و رفتار  بازیگران  نمایان می‌شود.

موسیقی زمینه:

اجرای  زنده   آهنگ‌های زمینه با سازهای کوبه‌‌ئی (ضرب یا دف) و زهی  (تار، سنتور یا کمانچه  در صورت ا فراهم بودن). آهنگ‌ها  می‌باید به ساد‌ه‌گی و بدون  بازیگری‌های  نمایشی ‌اجرا ابشوند.   چون هرگونه زیاده ‌روی مایه‌ی  ناهمواری  روند  و لکنت  نمایش می‌شود .

گزارش‌گر: ( در صحنه پدیدار می‌ش.د)

تاریخ‌نگار می‌باید در همه‌  درازای  بازی  دیده شود و گواه روی‌دادها باشد،  هر ازگاه  او خود می‌باید  به روند بازی یاری دهد،  گاه  به هنگام  تماشای  بازی اومی‌باید  دفترچه یادداشت‌هایش  را به همراه داشته باشد. آین نمایان‌گر  نقش  همه‌ی ما تماشگران  دراین  بازی است -  همه ما می‌دانیم که این داستان چگونه به پایان می‌رسد.

Wednesday, February 11, 2026

سنگینی جایی که درآن ایستاده اند



 سنگینی جایی که  درآن ایستاده‌اند

نمایشنامه‌ئی در دو پرده

به سبک: رئالیسم جادویی


پرده ۱ -  گذیدنی میان  کدام راه‌پیمائی 

صحنه:

اتاق نشیمن یک  خانواده ایرانی  مهاجر  در لس‌آنجلس.   فرشی ایرانی بر کف اتاق  گسترده است.  در قفسه  کتاب‌هایی به زبان‌های فارسی، انگلیسی و فرانسوی به چشم می‌خورد.   پنجره‌ئی بزرگ که گه‌گاه   تصویری دیگر از بیرون  را نشان می‌دهد. زمان  دراینجاکج‌رفتار و به  ناروا ست.


 گزارش‌گر  به درون صحنه می‌آید،  او  دوریک‌کاری (ریموت کنترل) را  در دست دارد، نمادی که به هیچ  دستگاه الکترونیکی   در پیوند نیست.


گزارش‌گر

 خانم‌ها آقایان به این سرای‌غریب  خوش آمدتان می‌گویم.

شما  گمان می‌کنید که به  تماشای یک نمایش در اینجا گردهم آمده‌اید.

اما چنین نیست

شما می‌باید  به داوری بپردازید. این گمارش انسانی شماست .

اینجا لس‌آنجلس است - جایی که  پیام انقلاب‌ها  در میان باورمندان پخش می‌‌شوند،  اگرچه چنین می‌نماید  که همیشه پس از چندگاهی شور انقلابی خاموش می‌شود ولی سپس به دیگر بار به بهانه‌ئی  دیکر بازشعله‌ور می‌زند.   و البته همیشه باره‌های گفت‌وگو  به همراه نوشیدن پی‌درپی‌ استکان‌‌های چای  هستند . برخی از اعضای  این خانواده از مرزهائی بیم‌ناک   گریخته‌‌اند   اما هیچ  کدام آن  مرزها از آنها   جدا نشده‌اند.

به تک‌تک آنها با دیدی  تیزبین به موشکافی نگاه کنید. همه‌شان دراینجا  باور دارند که  کاملاحق با آنهاست. همه مدعی هستند که از همه جریان‌های پشت‌پرده و گفتگوهای  پنهانی مطلع هستند.

و این ویژه‌گی ست که آنها را خطرناک می‌سازد.

(او  یکی از دکمه‌های دوریک‌‌کار  خود را فشار می‌دهد. همه‌ی  بازیگران در صحنه زنده می‌شوند.)

فتانه

شما می‌خواهید به من  بگویید که نا‌آرامی‌های مینه‌سوتا و ایران از  دیدی اخلاقی  یک‌سان و هم‌تراز هستند؟  

این  به راستی شرم‌آورست . در مینه‌سوتا همان‌گونه که رئیس جمهور گفت  میان‌   خراب‌کارها  پول پخش   کرده‌ بودند. آنها  به ماموران پلیس مُهاجرت حمله کرده‌اند. آنها مردمانی گرسنه نیستند. این ها فاصله زیادی با بازار دارند.

پژمان

نه. من می‌گویم فاصله نمی‌تواند بهانه‌ئی اخلاقی بشود. دو انسان بیٰگناه دراینجا کشته شدند - انسان‌‌هائی که از محنت دیگران بی غم نبودند.  آنها به دست سیستمی که می‌خواهد من را هم بی‌رحمانه بیرون بی‌اندازد کشته شدند.

دکتر حقیقت جو

سیستم‌ها نمی‌توانند کسی را بکشند.

این   گردانندهٰ‌های سیستم‌ هستـند که  به بهانه بازگرداندن آرامش و امنیت آنها  را  به  دستگاه کشتار‌بدل می‌کنند.

 توده‌های خشمگین به ندرت  با دستگاه کشتاراز در آشتی درمی‌آیند. و نزدیک به همییشه برپائی آرامش  با زور و خشونت  جوان‌ها را وادار  به واکنشی از همان دست می‌کند و کار را به خرابکاری بیشتر می‌کشاند و خبرسازی‌ها دامنه کشتار را گسترش می‌دهند.

فتانه (رو به دکتر حقیقت‌جو)

 هنگامی‌که کسی مانند شما مدرک دکترای‌اش را ازیک دانشگاه برجسته  می‌گیرد  و  جراح مغز یک بیمارستان  بزرگ  می‌شود، و  می‌تواند با درآمد بالای  خود  و سرمایه‌گذاری‌هایش در رفاه کامل زندگی  کند   پیداست   که گفتن این حرف‌ها برایش آسان است.

کاوه

فتانه مراقب باش،  صداقت اخلاقی در زیر بازجویی از بین می‌رود.

ژان پل سارتر به ما هشدار داد:  که هر کدام ازما  مسئول پی‌آمدهای گزینش‌های خود مان  هستیم. 

معصومه (بدون اینکه سرش را از روی بوم‌ نقاشی‌اَش بلند کند)

این هم از دمکراسی ! مسئولیت کلمه سنگینی برای این مردمان سبُک‌سَر است.

( نورپردازی روی دیوار سوسو می‌زند: تصویر دختراانی که در تهران  گیسویشان را کوتاه می‌کنند، آژیرهای پلیس در مینه سوتا در برابر پلیس مهاجرت. تصاویر روی هم افتاده‌اند.)

پژمان

شما در مورد مسئولیت طوری صحبت می‌کنید که انگارآزادی  پذیرفتن آن را  به ما داده‌اند. پدربزرگم می‌گفت آزادی گرفتنی‌ ست نه دادنی ولی زندان رضاخان به او واقعیت را نشان داد.

برای من هم، دمکراسی  پدیده‌ئی انتزاعی نیست - این پدیده  هنگامی  نمایان می‌شود که پلیس مهاجرت  در سپیده دم  صبح با مشت به در می‌کوبد.

دکتر. حقیقت جو

 شما جوان‌ها نمی‌فهمید که  دمکراسی تا چه‌اندازه ظریف و شکننده ست.

ارزش آن برای شما تنها پس از این که از دست برود آشکارمی‌شود.

شما از آینده می‌ترسید. کانت براین  پافشاری می‌کرد که ترس قضاوت را تحریف می‌کند.

پژمان

کانت هرگز به طور غیرقانونی از مرز های کوهستانی   با پای پیاده نگریخته بود..

( آوای ضرب)

کاوه

 مسئله نتوانستن فهمیدن دیدگاه «دیگری» است، و دیگرها در میان ما زیادند.  هابرماس می‌پرسید که آیا اعتراض شما کنش ارتباطی  برپا می‌کند - یا  که تنها یک سر و صدای اخلاقی ست.

فتانه

فلسفه‌بافی باعث سکوت می‌شود،  سر و صدا بهتر از سکوت است.

چون سکوت همکاری اخلاقی با ستمگر است.

معصومه

سکوت گاهی راهی برای زنده ماندن است.

همه ازدمکراسی ستایش می‌کنند.

ولی دمکراسی‌ئی که یک معاملات ملکی نادرست را برسر کارمی‌آورد  چه ارزشی دارد؟

پیش از پذیرفتن آزادنه  مسئولیت می‌باید لیاقت  و شایسته‌گی داشتن آن را به دست آورد

 گزارش‌گر ( رو  به  تماشاگران)

توجه کنید که چگونه  هرگز پند و اندرزی انسان دوستانه  برای زنده‌ماندن روی  پارچه‌نوشته‌های تظاهر‌کنندگان  به چشم نمی‌خورد.

 دکتر حقیقت جو

انقلاب‌ها همیشه  نوید  سربلندی و شکوه و آسایش را می‌دهند  اما همیشه به برگزاری   مراسم  خاک‌سپاری و سوگواری    می‌انجامند.

من به اندازه کافی  ازکار مغز  آگاهی‌دارم که بدانم خیلی بهتر از ایدئولوژی کار می‌کند و عمر بلندتری دارد.

 مغز به خاموشی هر گونه  اطلاعات   را از چشم وگوش و دست وپا می‌گیرد و آن‌ها را هماهنگ می‌کند. 

فتانه

پس این پیشنهاد شماست؟

 اندیشیدن؟  شرکت در نشستٰ‌های پژوهشی و آموزشی  در  باره  هنجارهای دموکراتیک در حالی که  به زن‌ها در خیابان ها ناسزا می‌گویند؟

معصومه

در اینجا به آنها ناسزا نمی‌گویند ولی باز مُد شده  که بگویند زن بهترست خانه‌داری‌ بکند. البته همیشه روی‌سرزن‌ها  یک سقف شیشه‌ئی  بوده استّ، حتی روی سر آنها که برای وانمود به پیشرفت  برگزیده می‌شوند و پشت ویترین گذاسته می‌شوند..


دکتر حقیقت جو

من شکیبائی را پیشنهاد می‌کنم. ساختن نهادها را. گسترش آموزش را.

دموکراسی راستین یک فرهنگ است، نه یک فوران خوشی و خرمی.

پژمان

و در حالی که فرهنگ گسترده و پخته‌ می‌شود،  بی‌چاره‌های  بدخت ناپدید می‌شوند.


(عقربه‌های ساعت  به عقب برمی‌گردند. اتاق تنگ‌تر می‌شود.)


کاوه

قدرت‌ها همیشه  دوتائی‌های   ناسازگار را دوست   دارند: اصلاح یا انقلاب، اینجا یا آنجا، امروزیا فرداً.

 راه‌کارشان  این است که ما را درهمان جایی که  می‌خواهند  گرفتار  بگو مگو‌ها ودادوفریادها می‌کنند.

فتانه

این اگرچه به مردم‌سالاری هوشمندانه می‌‌ماند -  اما همیشه  جیزی به جزسرگرمی نیست.

معصومه

به هوشمندی بیش از  اندازه  ارزش داده شده است.  می‌خواهند از بی‌هوده‌گی بپرهیزند ولی  باهوده‌گی‌‌شان  چندان به‌ دردخور نیست.

(صدای آژیرهای پلیس بلندتر می‌شوند - و سپس  دورتر.)

پژمان

من به مینه‌سوتا می‌روم. به راه‌پیمائی‌ئی می‌روم که به درد می‌خورد.

اگر می‌خواهند بی‌‌داد  را به نمایش بگذارند ،  پایداری هم می‌باید  در برابرش  به تماشا گذاشته شود.

دکتر حقیقت جو

و اگر این به تماش‌گذاشتن  به بهای همه چیز باشد چه؟

پژمان

پس در آن‌صورت   به دست‌کم  هزینه‌ئی برای کنشی واقعی  پرداخت شده. بهائی برای آدمیت..

(او از صحنه بیرون می‌شود.)

گزارش‌گر

و درست به همین سان،  بینش  در برابر کنش شکست می‌خورد.

پرده یک این بازی درست در جایی به پایان می‌رسد که گفت‌‌وگوها (مکث می‌کند وسخن خودرا اصلاح می‌کند) بگومگوهاهمیشه  در آنجا به پایان می‌رسند -

با ول‌کردن و رفتنی که درپرده‌ی گستاخی وآدمیت پنهان شده است.


همه چیزتاریک می‌شود.

Saturday, February 7, 2026

در پژواک کوه پاسخی نیست



 در پژواک کوه پاسخی نیست


نمایش‌نامه‌‌ئی در سه پرده، با  وامی آزاد از خمسه نظامی و شیرین وفرهاد وحشی بافقی و شاه‌نامه فردوسی



کِسان دراین بازی

داستانٰ گو  - صدایی  که بی‌زمانه ست و گسترده  در همه تاریخ  ، او خویشتن‌دارست .  کم و بیش بی‌احساس. گفته‌های‌اش پر‌لایه ست  برای براداشت‌هائی گوناگون 

خسرو   - پادشاه ایران، سرمست ازباورش از جایگاهی که تاریخ به او ارمغان نموده.  و دل‌گرم  از اینکه جهان  در گرداگرد او  به گردش است.  اشتیاق او برای سخت‌گیری با گذشت سالیان کاهش نیافتهاست.

شیرین - نامزد همسری با خسرو ست، روشن‌‌اندیش ست با نهادی   آزاده. بیدارست و هشیار در گزینش‌های‌اش،  و آگاه ست از اُفت و خیز پیامدها. صراحت او در سخن به سردی‌اش برداشت می‌شود و آزادمنشی او را  به ندانم‌کاری‌اش می‌گیرند.


فرهاد کوه‌کن - سنگ‌تراشی که  پرهیزگارست و سخت‌کوش. باورمندست به  پایداری و دست‌های‌اش می‌دانند آنچه را که در دل‌  نمی‌تواند نگاهشان داشت .


مهرداد وزیر - وزیری  فرزانه ست  وکاران، دولت‌مردی که شناسائی  بایست‌ها و نبایست هارا به او گمارده‌اند.  او  باورمند به آن است که همه‌ی دشواری‌ها،  پیچیده‌گی‌هایی هستند  به امید یافته شدن راهکارهایی  برای چاره ‌شدن.


مریمندیمه‌ی  شیرین، گه دوراندیش ست وتیزهوش.  او  بسیار گزیده‌گوی ست و آرام  که  می‌داند  چگونه با دریافتن آسیب‌هائی  که دیگران از دیدن‌شان سرباز می‌تهند، می‌نوان در هرفراز وفرود  جان سالم به دربرد.


خرده‌فروش - فروشنده‌ئی  دوره‌گرد ، که همه جهان را به سان   بازاری  برای  داد وستد می‌بیند

.

شراره‌های راستی: دادرسی سیاوش

    ش راره‌های  راستی: دادرسی سیاوش پژنمایشی (تراژدی) خردورزانه در سه پرده برداشتی از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی "به جایی که زهر آگند روز...