سنگینی جایی که درآن ایستاده اند
سنگینی جایی که درآن ایستادهاند
نمایشنامهئی در دو پرده
به سبک: رئالیسم جادویی
پرده یک- ا گزینش یک راهپیمائی
صحنه:
اتاق نشیمن یک خانواده مهاجر ایرانی در لسآنجلس. یک فرش ایرانی بر زمین گسترده است. قفسه کتابهایی به زبانهای فارسی، انگلیسی و فرانسوی. پنجرهئی بزرگ که گهگاه به چیزی دیگر دگرگون میشود. زمان دراینجا بدرفتار و ناروا ست.
گزارشگر به درون صحنه میآید، ا دوریکزنی (ریموت کنترل) را در دست دارد، نمادی که به هیچ دستگاه الکترونیکی مربوط نیست.
گزارشگر
خانمها آقایان به این سرا خوش آمدتان میگویم.
شما برای تماشای یک نمایش در اینجا گردهم نیامدهاید
شما میباید به داوری بپردازید. این گمارش انسانی شماست .
اینجا لسآنجلس است - جایی که پیام انقلابها در میان باورمندان پخش میشوند، اگرچه چنین مینماید که همیشه پس از چندگاهی شور انقلابی خاموش میشوند ولی سپس به دیگر بار به بهانهئی شعلهور میشوند. و البته همیشه بارههای گفتوگو به همراه استکانهای چای هستند . برخی از اعضای این خانواده از مرزهائی بیمناک گریختهاند اما هیچ کدام آن مرزها از آنها جدا نشدهاند.
به تکتک آنها با دیدی تیزبین نگاه کنید. همهشان دراینجا باور دارند که کاملاحق با آنهاست. همه مدعی هستند که از جریانهای پشتپرده ومذاکرات پنهانی مطلع هستند.
و این ویژهگی ست که آنها را خطرناک میکند.
(او یکی از دکمههای دوریکزن خود را فشار میدهد. همهی بازیگران در صحنه زنده میشوند.)
فتانه
شما میخواهید به من بگویید که ناآرامیهای مینهسوتا و ایران از دیدی اخلاقی یکسان و همتراز هستند؟
این به راستی شرمآورست . در مینهسوتا همانگونه که رئیس جمهور گفت میان خرابکارها پول پخش کرده بودند. آنها به ماموران پلیس مُهاجرت حمله کردهاند. آنها مردمانی گرسنه نیستند. این ها فاصله زیادی با بازار دارند.
پژمان
نه. من میگویم فاصله نمیتواند بهانهئی اخلاقی بشود. دو انسان بیٰگناه دراینجا کشته شدند - انسانهائی که از محنت دیگران بی غم نبودند. آنها به دست سیستمی که میخواهد من را هم بیرحمانه بیرون بیاندازد کشته شدند.
دکتر حقیقت جو
سیستمها نمیتوانند کسی را بکشند.
این گردانندهٰهای سیستم هستـند که به بهانه بازگرداندن آرامش و امنیت آنها را به دستگاه کشتاربدل میکنند.
تودههای خشمگین به ندرت با دستگاه کشتاراز در آشتی درمیآیند. و نزدیک به همییشه برپائی آرامش با زور و خشونت جوانها را وادار به واکنشی از همان دست میکند و کار را به خرابکاری بیشتر میکشاند و خبرسازیها دامنه کشتار را گسترش میدهند.
فتانه (رو به دکتر حقیقتجو)
هنگامیکه کسی مانند شما مدرک دکترایاش را ازیک دانشگاه برجسته میگیرد و جراح مغز یک بیمارستان بزرگ میشود، و میتواند با درآمد بالای خود و سرمایهگذاریهایش در رفاه کامل زندگی کند پیداست که گفتن این حرفها برایش آسان است.
کاوه
فتانه مراقب باش، صداقت اخلاقی در زیر بازجویی از بین میرود.
ژان پل سارتر به ما هشدار داد: که هر کدام ازما مسئول پیآمدهای گزینشهای خود مان هستیم.
معصومه (بدون اینکه سرش را از روی بوم نقاشیاَش بلند کند)
این هم از دمکراسی ! مسئولیت کلمه سنگینی برای این مردمان سبُکسَر است.
( نورپردازی روی دیوار سوسو میزند: تصویر دختراانی که در تهران گیسویشان را کوتاه میکنند، آژیرهای پلیس در مینه سوتا در برابر پلیس مهاجرت. تصاویر روی هم افتادهاند.)
پژمان
شما در مورد مسئولیت طوری صحبت میکنید که انگارآزادی پذیرفتن آن را به ما دادهاند. پدربزرگم میگفت آزادی گرفتنی ست نه دادنی ولی زندان رضاخان به او واقعیت را نشان داد.
برای من هم، دمکراسی پدیدهئی انتزاعی نیست - این پدیده هنگامی نمایان میشود که پلیس مهاجرت در سپیده دم صبح با مشت به در میکوبد.
دکتر. حقیقت جو
شما جوانها نمیفهمید که دمکراسی تا چهاندازه ظریف و شکننده ست.
ارزش آن برای شما تنها پس از این که از دست برود آشکارمیشود.
شما از آینده میترسید. کانت براین پافشاری میکرد که ترس قضاوت را تحریف میکند.
پژمان
کانت هرگز به طور غیرقانونی از مرز های کوهستانی با پای پیاده نگریخته بود..
( آوای ضرب)
کاوه
مسئله نتوانستن فهمیدن دیدگاه «دیگری» است، و دیگرها در میان ما زیادند. هابرماس میپرسید که آیا اعتراض شما کنش ارتباطی برپا میکند - یا که تنها یک سر و صدای اخلاقی ست.
فتانه
فلسفهبافی باعث سکوت میشود، سر و صدا بهتر از سکوت است.
چون سکوت همکاری اخلاقی با ستمگر است.
معصومه
سکوت گاهی راهی برای زنده ماندن است.
همه ازدمکراسی ستایش میکنند.
ولی دمکراسیئی که یک معاملات ملکی نادرست را برسر کارمیآورد چه ارزشی دارد؟
پیش از پذیرفتن آزادنه مسئولیت میباید لیاقت و شایستهگی داشتن آن را به دست آورد
گزارشگر ( رو به تماشاگران)
توجه کنید که چگونه هرگز پند و اندرزی انسان دوستانه برای زندهماندن روی پارچهنوشتههای تظاهرکنندگان به چشم نمیخورد.
دکتر حقیقت جو
انقلابها همیشه نوید سربلندی و شکوه و آسایش را میدهند اما همیشه به برگزاری مراسم خاکسپاری و سوگواری میانجامند.
من به اندازه کافی ازکار مغز آگاهیدارم که بدانم خیلی بهتر از ایدئولوژی کار میکند و عمر بلندتری دارد.
مغز به خاموشی هر گونه اطلاعات را از چشم وگوش و دست وپا میگیرد و آنها را هماهنگ میکند.
فتانه
پس این پیشنهاد شماست؟
اندیشیدن؟ شرکت در نشستٰهای پژوهشی و آموزشی در باره هنجارهای دموکراتیک در حالی که به زنها در خیابان ها ناسزا میگویند؟
معصومه
در اینجا به آنها ناسزا نمیگویند ولی باز مُد شده که بگویند زن بهترست خانهداری بکند. البته همیشه رویسرزنها یک سقف شیشهئی بوده استّ، حتی روی سر آنها که برای وانمود به پیشرفت برگزیده میشوند و پشت ویترین گذاسته میشوند..
دکتر حقیقت جو
من شکیبائی را پیشنهاد میکنم. ساختن نهادها را. گسترش آموزش را.
دموکراسی راستین یک فرهنگ است، نه یک فوران خوشی و خرمی.
پژمان
و در حالی که فرهنگ گسترده و پخته میشود، بیچارههای بدخت ناپدید میشوند.
(عقربههای ساعت به عقب برمیگردند. اتاق تنگتر میشود.)
کاوه
قدرتها همیشه دوتائیهای ناسازگار را دوست دارند: اصلاح یا انقلاب، اینجا یا آنجا، امروزیا فرداً.
راهکارشان این است که ما را درهمان جایی که میخواهند گرفتار بگو مگوها ودادوفریادها میکنند.
فتانه
این اگرچه به مردمسالاری هوشمندانه میماند - اما همیشه جیزی به جزسرگرمی نیست.
معصومه
به هوشمندی بیش از اندازه ارزش داده شده است. میخواهند از بیهودهگی بپرهیزند ولی باهودهگیشان چندان به دردخور نیست.
(صدای آژیرهای پلیس بلندتر میشوند - و سپس دورتر.)
پژمان
من به مینهسوتا میروم. به راهپیمائیئی میروم که به درد میخورد.
اگر میخواهند بیداد را به نمایش بگذارند ، پایداری هم میباید در برابرش به تماشا گذاشته شود.
دکتر حقیقت جو
و اگر این به تماشگذاشتن به بهای همه چیز باشد چه؟
پژمان
پس در آنصورت به دستکم هزینهئی برای کنشی واقعی پرداخت شده. بهائی برای آدمیت..
(او از صحنه بیرون میشود.)
گزارشگر
و درست به همین سان، بینش در برابر کنش شکست میخورد.
پرده یک این بازی درست در جایی به پایان میرسد که گفتوگوها (مکث میکند وسخن خودرا اصلاح میکند) بگومگوهاهمیشه در آنجا به پایان میرسند -
با ولکردن و رفتنی که درپردهی گستاخی وآدمیت پنهان شده است.
همه چیزتاریک میشود.
پرده دوم
( پروجکتو نوشتهئی را به روی دیوارصحنه میتاباند)
پرده دوم: که در آن پیامدها به گونهئی ناسازگارپخش میشوند
( صحنه با تابش نوری تند روشن میشود. در نور پردازیئی رخ نمیدهد .)
اتاق نشیمن دگرگون نشده است - به جز اینکه اکنون همه صندلیها رو به تماشاگران هستند.
نوشته تازهئی روی پارچه پایین میآید:
" به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست."
گزارشگر و با پاکتی که سنگین به دید میآید، به درون صحنه میآید.
خبرها با ادب وبا احترام نیآیند.
آنها مثل سیلآب بیپروا وبیملاحظه سرازیرمیشوند.
به ویژه به خانههای مهاجرهای فراری ، همان جایی که خود زبان هم در تلاطم است.
شاید شما به انتظار گزارشی اندوهزا و نژند باشید
اما مابهحایآن به شما اطلاعات خواهیم رساند.
کاوه (از گوشی همراه خود حبر را با صدائی گرفته میخواند.)
پژمان به دست پلیس اداره مهاجرت در تظاهرات مینهسوتا بازداشت شد.
اورا برای بازجوئی به بازداشتگاه تگزاس منتقل کردهاند.
هنوز وکیلی برای دفاع از او داوطلب نشده ست.
( نور روی زنجیری سنگین در پهنای پنجره سوسو میزند، زنجیر سپس ناپدید میشود.)
(کاوه به بالا نگاه میکند.)
فاصله یک جدائی استراتژیک است. متنی از پیشبینیشده:
پروجکتور نوشته زیر را روی دیوار میتاباند
تگزاس – بازداشت موقت
(موقت در اینجا به درازا کش مییابد.)
معصومه
تگزاس جایی است که داستانها در آن ناتمام میمانند،
جایی که زمان میایستد و یادها به فراموشی سپرده میشوند.
(بوم نقای را به سوی تماشاگران برمیگرداند. اینک نپروجگنور تصویز یک جفت کفش کتانی غبارألود وخالی افتاده روی خاک را روی بوم میتاباند.)
فتانه
قرارا ین نبود.
ما فکر میکردیم که میتونیم—
دکتر حقیقت جو
— اثر گذار باشید؟
فردا با رهبرتان برگردید تهران؟
(سکوت.)
کاوه (پس از مکثی طولانی، خبر را روی کوشی همراه میخواند.)
دلارارا هم رفت.
( بازتاب کفشها روی بپم نقاشی محو میشوند و تنها گور تازه کنده شدهای به جای آن پدیدار میشود.)
معصومه
بعضی ها برای رفتن نیازی به باز کردن در ندارند.
گزارشگر
ما از رفتن دلارا یک سوگواری به پا نخواهیم کرد.
رفتن نیازی به تزئین و دنگ و فنگ ندارد.
ما پاسخ نمیدهیم که چگونه، چرا، کی یا درکجا.
پاسخ، توهم ساربانی را القا میکند.
فتانه (صدایش از اندوه میلرزد، سپس اوج می لرزذد)
ما ب=ا پرچم ها مان راهپیمایی کردیم.
با خشم و باورفریاد زدیم.
شعارهای مان مانند طلسم حادویمان کرده بود.
سپس به جان هم افتادیم
و جهان—
دکتر حقیقتجو
—بیتفاوت نگاهتان کرد.
برخی هم به یکدیگر گفتند چرا این ها کلنجارشان را به اینجا آوردهانذ!
فتانه
پس همه این مبارزه برای چیست؟
(دیواری ذز لسآنجلس نمایان میشود: اعتراض و شلوغی مهاجران، شکستن پرچمها و، شعارهای رقیب.)
فتانه
من به یگانگی و وحدت باور داشتم.
من فکر میکردم که شعارها میتوانند هرج و مرج را سامان بدهند.
(او به سوی تصویر اشاره میکند، که اکنون گروههای پراکنده شذه را نشان میدهد.)
سلطنتطلب ها دیروز را میفروختند.
مجاهدها فداکاری عراقی میفروختند.
جمهوریخواه ها فضیلتفروشی میکردند
همه از میهن دوستی سخن میگفتند.
هولی یچکس نمیخواست حساب پس بده که چه کرده
کاوه
قدرت دلٰٰبسته به پوشیدن ردائی است که نشان از قاطعیت داشته باشد .
معصومه
خیام این را میفهمید.
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی اَست
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
دکتر. حقیقتجو
هر جند او هم مانند کانت زمانی بر این باور بودم که خرد، برجهان قانون میگذارد.
اَجْرام که ساکنانِ این ایواناند
اسبابِ تَرَدُّدِ خردمنداناند
هان تا سرِ رشتهٔ خرد گم نکنی
کآنان که مُدَبِّرند سرگرداناند
ولی به گمان من اینک جهان تنها هنگامی که گاهی درخور باشد خرد را برمیتابد.
( دمی چند به تماشاگران نگاه میکند، - و سپس روی برمیگرداند.)
من هم به خودم آموخته بودم که خرد بر جهان فرمانرواست .
اینک اما براین گمانم که جهان صرفاً خرد را تحمل میکند - آنهم تنها برای چندگاهی زودگذر.
(ساعتش را از دست باز میکند و به روی میز میگذارد.)
زمان هم پدیدهئی ایدئولوژیک است.
کاوه
قدرت از اعتراض نمیهراسد.
از هماهنگی آگاهی ها دهشت دارد.
گزارشگر ( با گام زدن در میان بازیگران و تماشاگران)
در این مرحله، بسیاری از نمایشها راه چارهئی را نشان میدهند.
یکی بیلان ارائه میدهد.
چه کسی اعتراض کرد؟
چه کسی پول پرداخت؟
چه کسی تماشا کرد؟
چه کسی توضیح داد؟
(مستقیم به تماشاگران نگاه میکند.)
و چه کسی تشویق کرد؟
فتانه
خب حالا چه کار باید بکنیم؟
گزارشگر
پرسش پایانی .
که از همان هنگام نخستین کوچ ناخواسته بیپاسخ مانده است.
برخی بازهم با پرچمها و شعارهای شان به راهپیمایی خواهند رفت.
برخی به هنر پناه خواهند برد.
برخی همچنان سر به زیر به گذران زندگی خواهند بود.
و برخی دیگر آن را خائن و مزدور خواهند خواند.
اما هیچکدام از سنگینیِ جایی ک درآن ایستاده بودند، رهایی نخواهند یافت.
آن هم به هنگامیکه ایستادن در جایگاهی درست نشان از آدمیت داشت.
بازی در این جا تمام شد.
نه از این رو که به پرسشی پاسخ داده شده است -
بلکه برای این که برای دادن پاسخ لسیار دیرشده ست. است.
برای این که پرسش ها دیگر همان پرسشهای پیشین نیستند.
پیشبینی پایانی:
" پایان نمایش
در زیر آسمان هیچ چیز تازه نیست."
چراغها خاموش میشوند. پردهای در کار نیست.
Comments
Post a Comment