نسخه خطی کتاب اسماعیل
نمایشنامهای در یک پرده
«یادّآوری ها عکس های یک آلبوم نیستند.
آنها نسخهئی ستنوشته از کتابی هستند که هر بارکه خوانده میشود، باز به دیگر بار ویراست میشود.»
چهکسهای بازی در این نمایش
همه چهکسهای مرد دراین نمایش از دید پیکر و هیکل ، و از دید سن، همانند و یکسان هستند - شلوارها و پیراهنهائی که پوشیدهاند، گوئی همه از آن یک مرد هستند که در سایهروشنهای عکسهای گوناگون گرفته شده اند.
- بازجو - زنی با سن و سالی نامشخص است. که لباسی اداری پوشیده است. او در همه درازای نمایش پشت میزی نشسته است که کمی بالاتر از صحنه جا دارد. او خاموش است و هیچ سخن نمیگوید. هیچ پیدا نیست که او کیست.
- داستانپرداز
- اسماعیل یک - نماینده سنهای ۱ تا ۱۵ سالهگی
- اسماعیل دو - نماینده سنهای ۱۶ تا ۳۰ سالهگی
- اسماعیل سه - نماینده سنهای ۳۱ تا ۴۵ سالهگی
- اسماعیل چهار - نماینده سنهای ۴۶ تا ۶۰ سالهگی
- اسماعیل پنج - نماینده سنهای۶۱ تا ۷۵ سالهگی
- اسماعیل شش - نماینده سنهای۷۶ تا ۹۰ سالهگی
یادداشتی در بارهی صحنهآرایی نمایش
این نمایش نیازی به هنجارگرائی ندارد. شش بازیگر مرد میتوانند همزمان با هم صحبت کنند، یا به میان سخن هم بدوند، بایکدگر ناسازگار باشند یا که ناگهان خاموش ودر اندیشه فرو شوند، چنان که گویی خود یادآوری به بنبست رسیده است. پیکرهای آنها در در درازای نمایش هرگز نباید کاملاً اط جنب و جوش آرام بگیرند - همیشه در رفتارشان تنشی کمرنگ و مردانه از ناتولنی به پذیرش آنچه که میشنوند به چشم میخورد.
بازجو پیش از ورود تماساگران به تالار و پیش از آن که چراغ ها حاموش شوند در صحنه حضور دارد و در پشت میزش نشسته است. روی میزاو: کاغذهایی که نمیخوانَد، لیوان آبی که نمینوشد، خودکاری که با آن نمینویسد به چشم میخورد . او رو به روی شش بازیگر مرد دارد اما نگاهش به هیچکدام از آنها نیست و هیچ واکنشی از خود نشان نمیدهد - نه لبخندی بی رنگ و نه اخمی به آشکار. چنین پیداست که او به داوری ننشسته است. آنچه که آشکارست خاموشی منضبط و حدی اوست که برنمایش سایه افکنده ست.
داستان پردلز از هر دو گروه جدا ایستاده است - او نه بازجوست و نه زیر پیگرد.
صحنه
صحنه تاریک و سیاه است. در میانه در سطحی اندک بالاتر میز ساده بازجو به چشم میخورذ که او هماینک در پشت آن نشستع است .
در پ صحنه پائینتر شش صندلی یکسان دز نیمدایره ئی نامنظم چیده شدهاند - چنان مینماید که چیدمان آنها به جای طراحی، از روی یادآوری بوده است. شش بازیگر مرد خاموش نشستهاند.
نورپردازی ملایمی پس از خاموشی چراغهایتالار - به رنگ زرد کاغذی کهنه، یا دراندکی پیش از غروب صحنه را روشن میکند. نورپرداری صحنه بازحو به گونهئی جداگانه و سردتر روشن میشود، گویی دو کیفیت متفاوت از زمان پدیدار شده است.
.
داستانپرداز:
این شش بازیگر مرد نمایانگر شش بازه زمانی پانزده ساله در زندگی قهرمان داستان ما، اسماعیل نیکنام ، هستند. ممکن است در شگفت شوید که چرا همه آنها همسن و هم قامت هستند. اما به یاد داشته باشید که هنگامیکه ما داستان یک زندگی را بازگومیکنیم، همیشه ژرفای آن مسطح میشود. ما به دنبال تصویری برای نمایش هستیم - همان گونه که آمارگران همواره در پی یافتن میانگین هستند.
خانمی که پشت میز نشستهاند به ما معرفی نشده اند. او در این نمایش خودش را به ما شناسائی نخواهد دادد. او از آغاز در آنجا بوده است. و در پایان نیزدر آنجا خواهد بود.
شاید او نماد زنانی باشد که در زندگی اسماعیل بودهاند ، که در سکوت به حرفهای او گوش میدادند و پیدا نبود که به چه میاندیشند. او شاید که نماد تاریخ باشد، که آن هم بهگونهئی یک بازجو است. او شایدهم که او کاملاً چیز دیگری باشد. نمایشنامه ما در این باره خاموش است. شما هم نمیباید در این باره کنجکاوی به خرج دهید.
همان گونه که خواهید دید شش بازیگرمرد داستان ما ازبودن او آگاه هستند، و هنگامی که آنها فکرمیکنند که او دارد آنها را برانداز میکند، مانند همه مردها رفتار خواهند کرد - به سخنی دیگر، میکوشند تا راستاش را بگویند و تلاش میکنند که خودشان را نیک و شایسته بشناسانند، ولی این دو هدف همیشه با هم سازگار نخواهند بود.
نورپردازی به ستونی باریک متمرکز میشود که اسماعیل یک در میان آن جای دارد. نور پردازی صحنه بازحو همیشه ثابت میماند و بیدگرگون میماند.
فصل یکم: داستان چاه.
اسماعیل یکّ:
یادم میآد که شاید سه سالآم بود. یه بعد از ظهر تابستون که مادرم خواب بود - از اون خوابای مخصوص خانومای خسته تو خونههای داغ قدیم، از آون خوابای عمیق که حقش بود - من از کنارش بیدار شدم و یواشکی مث آبی که از لای انگشتا سُر میخوره رفتم توی حیاط از انبارک هیزم که هیزماش بوی رزین کاج و دود کهنه میداد، گذشتم و به آشپزخونه قدیمی پشت خونه رسیدم ، ازاون آشپزخونههای قدیم با اجاقای هیزمی.
دیواره سنگی دوروبر چاه بالا رفتم. و توی چاه افتادم.
اما شانس اُوردم و توی آب نیفتادم. عحیب این بود که توی دلو چاه افتادم که به طناب بسته شده بود . همونجا تو تاریکی، میون اون دلو نشسه بودم که مث یه گهواره بفهمی نفهمی تاب میخورد. فکر کنم داشتم گریه میکردم. شایدم اولش یه ذره گریه کردم وبعدش ساکت شدم. شاید تاریکی چاه برام جالب بود.
ت
او نگاهاش را به خانم بازجو میاندازد. اما بازجو سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند نمیکند.
اسماعیل سه:
مادرم این داستانو بارها واسَم تعریف کرده بود. میگف که یهو از خواب پرید - آز اون بیداریای آنی مادرا، مث اینکه یه چیز بدی. حسکرده بود - وقتی دید من پیشش نیستم. اتاقای خونه را گشته بود، بعدش به حیاط نگاه انداخت و بعد سراسیمه به اتاق پدربزرگ و مادربزرگم رفت ، بعد آونقد به رعشه افتاد که مجبور شده به چارچوب در تکیه کنه.
اسماعیل یک
اینقده ترسیده بود که نمیتونس خودش به آشپزخونه سر بزنه. فکر میکرد که من دیگه باهاس مردهَ باشم. فکر میکرد یه چیزی پیدا میکنه که دیگه راه برگشت براش نمیزاره.
اسماعیل سه
عموم به جاش دوئیده بود سر چاه و تو را توی دلو پیدا کرد. طنابو با دستاش بالا کشید، طوری که کف دستش سوخت. تو را بی اون که هیچ حرفی بزنه پیش مادر برگردوند.
اسماعیل چهار:
من تمام عمرم این قصه را شنیده بودم. هر وخ همه خونواده دور هم جم بودن - ازچاه و دلوآب و طناب و دستای سوخته عموم صحبت میشد. اما یه خرده که بزرگتر شدم، برام تعجب آور بود. شاید من هیچ وخ توی چاه نیفتاده بودم. شاید عموم منو تو آشپزخونه پیدا کرده بود که داشتم برگه زردآلومیخوردم وکاملن خوشال بودم، شاید بعدش ازآون قصه یه ماجرا ساخته بود. که ارزش گفتنو داشته باشه.
اسماعیل سه:
من یه روایت دیگه رو از پدر یادم میاد. او یه روز میگف که وقتی اون خونه رو میساخت، یکی از دوستاش بهش نصیحت کرده بود که برا محافظت پسرش، که قرار بود بیاد، دور چاه آشپزخونه رو یه دیوار بکشه - . پدرم جواب داده بود که لبه سنگی چاه به اندازه کافی بلنده و خداوند خودش از بچهش محافظت میکنه. بعداً، وقتی که تو چاهافتادنم به یه افسانه خونوادگی تبدیل شد، او ازش به عنوان دلیل محکمی که حق با او بوده استفاده میکرد - شاید از سهلانگاری خودش ناراحت بود، واین که ایمان به خداوند منو توی اون دلو انداخته بود براش یه تسکین بود
اسماعیل پنج:
اگه خوب نگاه کنیم هر کدوم از این روایتا به یه چیزی احتیاج دارن. مثلن روایت مادر به یه واقعهی فاحعه ماننداحتیاج داره تا بتونه ترسشو توجیه بکنه . روایت عموم به یه نجات دهنده احتاج داره تا قهرمانیشو نشون بده. نسخه پدر به معجزه خداوند نیاز داره. تا ایمونشو نشون بده هیچکدوم از این روایتا به خود من کاری ندارن. من که صرفاً کودکی بودم که از چیزی که نباس بالا میرفت، بالا رفت
اسماعیل یک:
من تنها چیزایی رو که میدونم میدونم: اینکه هیچ وخ هیچ چاهی رو دوس نداشتهام. این که یه چیزی تو من هس که منو به نزدیک شدن به دهنهی چیزای عمیق حذب میکنه.
سکوت. چند تن از اسماعیلها با کنجکاوی به بازجو نگاه میاندازند، ا گوئی امیدوارند که او نظر بدهد. اما او خاموش و بیتفاوت است.
اسماعیل شش:
چاه پدیدهئی واقعی است. آنچه درون آن رخ داده است را قصهگوها میدانند.
فصل دوم: سال کودتا