نسخه خطی کتاب اسماعیل
نمایشنامهای در یک پرده
«یادّآوری ها عکس های یک آلبوم نیستند.
آنها نسخهئی ستنوشته از کتابی هستند که هر بارکه خوانده میشود، باز به دیگر بار ویراست میشود.»
چهکسهای بازی در این نمایش
همه چهکسهای مرد دراین نمایش از دید پیکر و هیکل ، و از دید سن، همانند و یکسان هستند - شلوارها و پیراهنهائی که پوشیدهاند، گوئی همه از آن یک مرد هستند که در سایهروشنهای عکسهای گوناگون گرفته شده اند.
- بازجو - زنی با سن و سالی نامشخص است. که لباسی اداری پوشیده است. او در همه درازای نمایش پشت میزی نشسته است که کمی بالاتر از صحنه جا دارد. او خاموش است و هیچ سخن نمیگوید. هیچ پیدا نیست که او کیست.
- داستانپرداز
- اسماعیل یک - نماینده سنهای ۱ تا ۱۵ سالهگی
- اسماعیل دو - نماینده سنهای ۱۶ تا ۳۰ سالهگی
- اسماعیل سه - نماینده سنهای ۳۱ تا ۴۵ سالهگی
- اسماعیل چهار - نماینده سنهای ۴۶ تا ۶۰ سالهگی
- اسماعیل پنج - نماینده سنهای۶۱ تا ۷۵ سالهگی
- اسماعیل شش - نماینده سنهای۷۶ تا ۹۰ سالهگی
یادداشتی در بارهی صحنهآرایی نمایش
این نمایش نیازی به هنجارگرائی ندارد. شش بازیگر مرد میتوانند همزمان با هم صحبت کنند، یا به میان سخن هم بدوند، بایکدگر ناسازگار باشند یا که ناگهان خاموش ودر اندیشه فرو شوند، چنان که گویی خود یادآوری به بنبست رسیده است. پیکرهای آنها در در درازای نمایش هرگز نباید کاملاً اط جنب و جوش آرام بگیرند - همیشه در رفتارشان تنشی کمرنگ و مردانه از ناتولنی به پذیرش آنچه که میشنوند به چشم میخورد.
بازجو پیش از ورود تماساگران به تالار و پیش از آن که چراغ ها حاموش شوند در صحنه حضور دارد و در پشت میزش نشسته است. روی میزاو: کاغذهایی که نمیخوانَد، لیوان آبی که نمینوشد، خودکاری که با آن نمینویسد به چشم میخورد . او رو به روی شش بازیگر مرد دارد اما نگاهش به هیچکدام از آنها نیست و هیچ واکنشی از خود نشان نمیدهد - نه لبخندی بی رنگ و نه اخمی به آشکار. چنین پیداست که او به داوری ننشسته است. آنچه که آشکارست خاموشی منضبط و حدی اوست که برنمایش سایه افکنده ست.
داستان پردلز از هر دو گروه جدا ایستاده است - او نه بازجوست و نه زیر پیگرد.
صحنه
صحنه تاریک و سیاه است. در میانه در سطحی اندک بالاتر میز ساده بازجو به چشم میخورذ که او هماینک در پشت آن نشستع است .
در پ صحنه پائینتر شش صندلی یکسان دز نیمدایره ئی نامنظم چیده شدهاند - چنان مینماید که چیدمان آنها به جای طراحی، از روی یادآوری بوده است. شش بازیگر مرد خاموش نشستهاند.
نورپردازی ملایمی پس از خاموشی چراغهایتالار - به رنگ زرد کاغذی کهنه، یا دراندکی پیش از غروب صحنه را روشن میکند. نورپرداری صحنه بازحو به گونهئی جداگانه و سردتر روشن میشود، گویی دو کیفیت متفاوت از زمان پدیدار شده است.
.
داستانپرداز:
این شش بازیگر مرد نمایانگر شش بازه زمانی پانزده ساله در زندگی قهرمان داستان ما، اسماعیل نیکنام ، هستند. ممکن است در شگفت شوید که چرا همه آنها همسن و هم قامت هستند. اما به یاد داشته باشید که هنگامیکه ما داستان یک زندگی را بازگومیکنیم، همیشه ژرفای آن مسطح میشود. ما به دنبال تصویری برای نمایش هستیم - همان گونه که آمارگران همواره در پی یافتن میانگین هستند.
خانمی که پشت میز نشستهاند به ما معرفی نشده اند. او در این نمایش خودش را به ما شناسائی نخواهد دادد. او از آغاز در آنجا بوده است. و در پایان نیزدر آنجا خواهد بود.
شاید او نماد زنانی باشد که در زندگی اسماعیل بودهاند ، که در سکوت به حرفهای او گوش میدادند و پیدا نبود که به چه میاندیشند. او شاید که نماد تاریخ باشد، که آن هم بهگونهئی یک بازجو است. او شایدهم که او کاملاً چیز دیگری باشد. نمایشنامه ما در این باره خاموش است. شما هم نمیباید در این باره کنجکاوی به خرج دهید.
همان گونه که خواهید دید شش بازیگرمرد داستان ما ازبودن او آگاه هستند، و هنگامی که آنها فکرمیکنند که او دارد آنها را برانداز میکند، مانند همه مردها رفتار خواهند کرد - به سخنی دیگر، میکوشند تا راستاش را بگویند و تلاش میکنند که خودشان را نیک و شایسته بشناسانند، ولی این دو هدف همیشه با هم سازگار نخواهند بود.
نورپردازی به ستونی باریک متمرکز میشود که اسماعیل یک در میان آن جای دارد. نور پردازی صحنه بازحو همیشه ثابت میماند و بیدگرگون میماند.
فصل یکم: داستان چاه.
اسماعیل یکّ:
یادم میآد که شاید سه سالآم بود. یه بعد از ظهر تابستون که مادرم خواب بود - از اون خوابای مخصوص خانومای خسته تو خونههای داغ قدیم، از آون خوابای عمیق که حقش بود - من از کنارش بیدار شدم و یواشکی مث آبی که از لای انگشتا سُر میخوره رفتم توی حیاط از انبارک هیزم که هیزماش بوی رزین کاج و دود کهنه میداد، گذشتم و به آشپزخونه قدیمی پشت خونه رسیدم ، ازاون آشپزخونههای قدیم با اجاقای هیزمی.
دیواره سنگی دوروبر چاه بالا رفتم. و توی چاه افتادم.
اما شانس اُوردم و توی آب نیفتادم. عحیب این بود که توی دلو چاه افتادم که به طناب بسته شده بود . همونجا تو تاریکی، میون اون دلو نشسه بودم که مث یه گهواره بفهمی نفهمی تاب میخورد. فکر کنم داشتم گریه میکردم. شایدم اولش یه ذره گریه کردم وبعدش ساکت شدم. شاید تاریکی چاه برام جالب بود.
ت
او نگاهاش را به خانم بازجو میاندازد. اما بازجو سرش را از روی کاغذهای روی میز بلند نمیکند.
اسماعیل سه:
مادرم این داستانو بارها واسَم تعریف کرده بود. میگف که یهو از خواب پرید - آز اون بیداریای آنی مادرا، مث اینکه یه چیز بدی. حسکرده بود - وقتی دید من پیشش نیستم. اتاقای خونه را گشته بود، بعدش به حیاط نگاه انداخت و بعد سراسیمه به اتاق پدربزرگ و مادربزرگم رفت ، بعد آونقد به رعشه افتاد که مجبور شده به چارچوب در تکیه کنه.
اسماعیل یک
اینقده ترسیده بود که نمیتونس خودش به آشپزخونه سر بزنه. فکر میکرد که من دیگه باهاس مردهَ باشم. فکر میکرد یه چیزی پیدا میکنه که دیگه راه برگشت براش نمیزاره.
اسماعیل سه
عموم به جاش دوئیده بود سر چاه و تو را توی دلو پیدا کرد. طنابو با دستاش بالا کشید، طوری که کف دستش سوخت. تو را بی اون که هیچ حرفی بزنه پیش مادر برگردوند.
اسماعیل چهار:
من تمام عمرم این قصه را شنیده بودم. هر وخ همه خونواده دور هم جم بودن - ازچاه و دلوآب و طناب و دستای سوخته عموم صحبت میشد. اما یه خرده که بزرگتر شدم، برام تعجب آور بود. شاید من هیچ وخ توی چاه نیفتاده بودم. شاید عموم منو تو آشپزخونه پیدا کرده بود که داشتم برگه زردآلومیخوردم وکاملن خوشال بودم، شاید بعدش ازآون قصه یه ماجرا ساخته بود. که ارزش گفتنو داشته باشه.
اسماعیل سه:
من یه روایت دیگه رو از پدر یادم میاد. او یه روز میگف که وقتی اون خونه رو میساخت، یکی از دوستاش بهش نصیحت کرده بود که برا محافظت پسرش، که قرار بود بیاد، دور چاه آشپزخونه رو یه دیوار بکشه - . پدرم جواب داده بود که لبه سنگی چاه به اندازه کافی بلنده و خداوند خودش از بچهش محافظت میکنه. بعداً، وقتی که تو چاهافتادنم به یه افسانه خونوادگی تبدیل شد، او ازش به عنوان دلیل محکمی که حق با او بوده استفاده میکرد - شاید از سهلانگاری خودش ناراحت بود، واین که ایمان به خداوند منو توی اون دلو انداخته بود براش یه تسکین بود
اسماعیل پنج:
اگه خوب نگاه کنیم هر کدوم از این روایتا به یه چیزی احتیاج دارن. مثلن روایت مادر به یه واقعهی فاحعه ماننداحتیاج داره تا بتونه ترسشو توجیه بکنه . روایت عموم به یه نجات دهنده احتاج داره تا قهرمانیشو نشون بده. نسخه پدر به معجزه خداوند نیاز داره. تا ایمونشو نشون بده هیچکدوم از این روایتا به خود من کاری ندارن. من که صرفاً کودکی بودم که از چیزی که نباس بالا میرفت، بالا رفت
اسماعیل یک:
من تنها چیزایی رو که میدونم میدونم: اینکه هیچ وخ هیچ چاهی رو دوس نداشتهام. این که یه چیزی تو من هس که منو به نزدیک شدن به دهنهی چیزای عمیق حذب میکنه.
سکوت. چند تن از اسماعیلها با کنجکاوی به بازجو نگاه میاندازند، ا گوئی امیدوارند که او نظر بدهد. اما او خاموش و بیتفاوت است.
اسماعیل شش:
چاه پدیدهئی واقعی است. آنچه درون آن رخ داده است را قصهگوها میدانند.
فصل دوم: سال کودتا
داستانپرداز:
سال ۱۳۳۲ سال کوتا بود. ، دولت دکتر مصدق نخست وزیر در کودتایی با حمایت سرویسهای اطلاعاتی آمریکا و بریتانیا سرنگون شد. خیابانهای شهرهای ایران برای مدت کوتاهی متشنج شد. پسرک هفت ساله بود.
اسماعیل یک:
پدرم افسر ارتش بود. در روزهای پس از کودتای سیا برای برگرداندن شاه، خیابانها پر از جمعیت بود - لات ولوتهائی که از در وپیکر کامیونای روباز ارتشی آویزون بودن . اون بالا مردای ریشو با به قاب عکس شاه و یه پرجم ن شعارمیدادن . ماشینا سریع حرکت میکردن و چیزهایی را فریاد میزدند که من نمیفهمیدم. یعنیچی ... مرگ برمصدق. مرده باد هرکی تودهئیه و جیزای دیگه که باعث میشد بعضی عابرا بهشون بخندن. بعضیام با نگرونی فقط نیگاشون میکردن.
مادرم تو او اون هیروبیر میخاس منو ببره سلمونی. همون جور که وقتی خیلی میترسید دستمو خیلی محکم گرفته بود و نمیزاشت از ش جدا بشم ، یه غریبه تو خیابون جلوی ما را گرفت، یه مردی که نمیشناختیمش، به مادرم با لحنی جدی گفت: "خانم، بهتره برین خونه . آینا امروز خیلی خطرناکن."
مادر فورن ما رو بهخونه برگردوند. هیچ نپرسید که او کیه. ما به خونه برگشتیم و دیدیم که پدر پهلو رادیو نشسه.
اسماعیل دو:
سالها بعد از مادر در باره اونروز پرسیدم. گفتش که چیز زیادی یادش نمییاد . او گفت که در آن سالها همیشه شلوغ پلوغ بود، همیشه همه چی خطرناک بود. برا همین اون زوز خاطره خاصی براش نداشت - فقط مث روزای دیگه بود.
اسماعیل دو به سوی خانم بازجو برمیگردد و پرسشگرانه به او نگاه میکند.
اسماعیل دو:
سوالی ندارین؟
سکوت. بازجو پاسخی نمیدهد. اسماعیل دو سردرگم رو برمیگرداند.
اسماعیل سه:
بعدها، پدرم فرمانده هنگ شاهرود شد. زندگی ما یه شکل دیگه به خودش گرفت. معلمها به من یه جوردیگهئی نیگا میکردن. من پسر سرهنگ بودم، میتونسم آینو حس کنم که پدرم ادم مهمیه اما به رو خودم نمیآوردم. گاهی اوقات نمرههام بیخودی بالاتر از همکلاسیام بود . من اینو بی هیچ سوالی اونو حقخودم میدونسم، همونجور که برا هربچهئی باد و بارون فقط اتفاقه.
اسماعیل یک:
یه سرباز وظیفه گماشته ما بود که هر روز صبح منو با پسر فرماندار به مدرسه میبرد. فکر میکردم ایتم یه چیز خیلی طبیعیه.
اسماعیل دو:
یه روزوز یکی از همکلاسیام - یه پسرلاغرمردنی با چشمایی خیره و درشت، شبیه بچههایی که همیشه سر جنگ دارن - به من گفت: «اگر پدرت سرهنگ نبود، رفوزه میشدی.»
من دلخور شدم وبهش ناسزا گفتم. او سیلی محکمی رو گوشم خابوند. همه ی اون روز تو گوشم صدای زنگ میپیچید.
صبح فرداش، ماجرا را برا گماشتهمون تعریف کردم. او فقط گ.ش داد و چیزی نگفت. اما تو راه مدرسه، پسره را صدا زد، خیلی آروم، و حدی گفت: «شنیدم به پسر سرهنگ چَک زدی.»
پسره به زمین نیگاه کرد. بعدش به کفشاش نیگاه کرد که از نوک پا ساییده شده بود و با یه جورچرم دیگه وصله شده بود. یواشکی آو نا را از پاش درآورد. لحظهای آونا را پیش پاش نیگه داشت، انگار که داشت تصمیم میگرفت . بعدش آونا رو کنار جاده گذاشت و پابرهنه راه افتاد. گماشته ساکت بهش نیگا میکرد.
مکث. اینک چند تن از اسماعیلها کم و بیش بیاختیار پرسشگرانه به بازجو نگاه میکنند.
اسماعیل چهار:
فکر میکنم این واقعن شرمآور بود ... هنوزنمیشه فراموشش کرد
اسماعیل دو:
من هنوزنمیتونسم اینو تشخیص بدم.
بازجو چیزی را روی برگهاش خط میزند. این تنها باری است که او با قصد حرکت میکند. هیچکس نمیتواند ببیند که چه جیزی را خط زده . او سرش را از روی کاغذها بلند نمیکند.
فصل سوم : نخستین عاشقیها و نخستین دریافتها
نورپردازی گرمتری صحنه را میپوشاند. اسماعیلها کمی جابهجا میشوند - کلیدی برای بازکردن قفل پیدا میشود.
اسماعیل یک:
من هر دختری را که میدیدم عاشقاش میشدم.. نه یکی بعد دیگری - بلکه باهم و همزمان. فقط کافی بود یه دفه آونا را تو حیاط مدرسه یا تو کوچه ببینم و یه دل نه صد دل عاشقشون بشم. اونوخ هر چی که داشتمو به آونا پیشکش میکردم: آلبوم تمبرامو، کلکسیون سکههای خارجیمو، قشنگترین تیلههایرنگیمو. برام معنی عشق ول کردن همه چیزای خودم بود. همهی عاشقی تو این پیشکش کردن خلاصه میشد.
اسماعیل دو:
تو دبیرستان با پسری دوست شدم که برادر بزرگترش دانشحوی دانشگاه بود. برادرش تو تعطیلات با کلمههای تازهئی برای ما به خونه برمیگشت مث «کاونترابند» که ما تو دیکشنری براش معنی قاچاقو پیدا کردیم - ولی اوبه ما گفت تو زمان بردهداری آمریکا به بردههای فراری میگفتن «کاونترابند » کلمههای دیگه نئوکلنیالیزم و امپریالیزم و بورژوازی و لیبرالیزم بودن که ما سعی میکردیم به خاطر بسپریم. او با شور و شوق کسی که تازه یه دین دیگه رو کشف کرده ، از رهبرای انقلابی آفریقا مث : قوام نکرومه.و احمد سکو توره صحبت میکرد. و در باره نطق شجاعانه پاتریس لومومبا در برابر بودئن پادشاه بلژیک و خیانت موسی چومبه و قتل لومومبا جوری برامون تعریف میکرد که انگار هفته پیش اتفاق افتاده بود، انگار غم و اندوه براش هیچ محدودیت زمانی ندشت. از طریق او بود که فهمیدم دنیا تصادفی نیست - که همه بیعدالتیای دنیا زیر سر معمارایی که دنیا را ساختن.
اینجوری بود که شروع به خوندن کتابای سیاسی کردم ... دیگه به هیچ دختری تیلههامو نمیدادم.
اسماعیل سه:
زمان دانشجوئی تو دانشگاه با کانت و هگل و سارتر و کامو آشنا شدم. کتاباشون شبای منو پر میکردن . تو حاشیهی کتاباشون با دقت یادداشتا و برداشتامو از استدلالاشونو، خردهگیریامو یا پرسشائی که برام پیش میآمدو مینوشتم ... بعضی پرسشا برام دلانگیزو سکرآور بودن ... بعداً متوجه شدم که اون پرسشا قرنا پیش پرسیده شدن و هر خردورزی یه جور جواب براش پیشنهاد کرده و هر حواب وابسته به پیشداوریائی که باس پذیرفتشون.
شاید از همه چیمهمتر، باهاس بگم که من فکر میکردم که دارم روی دخترایدانشکده تأثیر میزارم.
اینماعیل دو :
هیچ تأثیری داشتی؟
اسماعیل سه:
نه، بسشتر اونا دخترای خونوادههای هزارفامیل بودن. دختریه وزیردربار قدیمی، دختریه ارتشبد، حتی دختر یگی از رهبرای حزب توده که با سگ کوچولوش به دانشکده میومد. هیشکدوموشون مجذوب دانش فلسفی من در بارهپرسشای هستی یا پایههای قدرت در جامعه نشدند. آونا پسرایی را ترجیح میدادن که با موتورسیکلت یا ماشین کورسی به دانشکده میآمدن، یا دست کم یه جوری از خودشون مطمئن بودن که من نمیتونم با فلسفه مبارزه طبقاتی کنارشون بزنم.
به هر حال من یاد گرفتم که ایدههای فلسفی، هر چقد م پیچیده و زیبا باشن، بازم نمیتونن جای پولو ثروتو بگیرن. برا دخترا اینکه یه پسر دانشجو معنی هستی خود شو زیر سوال میزاره یه جور ادا اطفاربود، در نهایت، دوست پسری به درد بخور برای پارتی و رقص نبود.
او با دلواپسی به بازحو نگاه میکند.
اسماعیل سه: (روبه بازجو)
شاید برا شما یه فیلسوف آدم حالب و دلپسندی باشه؟
بازجو با بیاعتنایی پاسخی نمیدهد.
اسماعیل یک:
پس عکسالعمل تو چیبود؟
اسماعیل سه:
من بیشتر سرمو تو کتابا فرو میکردم و سارتر میخوندم .... این شاید خودش یه جور عکسالعمل فلسفی ... مث تیله بخشیدنا ی تو بود.
چند تن از اسماعیلها لبخند میزنند - لبخندهائی که مانند هم نیستند.
سالها بعد تو آمریکا، به یه مهمونی دعوت شدم که یکی از دخترای دانشکده را با شوهر پولدارش اونجا دیدم . اوقتی که او منو به دوستاش معرفی میکرد گفت : « اونوقتا آفای نیکنام همیشه از کانت و کرکهگارد و هایدگر صحبت میکردن و ما اصن نمیفهمیدیم که دارن چیمیگن.»
فصل چهارم : کوچ به تبعید
نورپردازی صحنه تغییر میکند - اکنون فضا نامطمئنتر ست و نور گرمای کمتری دارد .
داستانپرداز:
در سال ۱۳۵۱، شاه همهی احزاب سیاسی را منحل کرد و به هر شهروند ایرانی اعلام کرد که یا باید به به حزب دولتی رستاخیز بپیوندد ویا اگرکسانی هستند که نمیخواهند عضو این حزب بشوند، میتوانند گذرنامههای خودشان را بگیرند و به هر کشوری که مایل هستند بروند. برخی این سیاست را به صورت یک تهدید برداشت کردند. و برخی دیگر آن را یک نوآوری در سیستم مردمسالاری خواندند که موجب میشود که کارائی دولت با انتقاد از درون خود بهبود یابد.
اسماعیل دو:
مندر آن سالها شاهد ناپدید شدن دوستانم بودم - نه پس از انقلاب سال ۱۳۵۸، بلکه پیش از آن. در زمان رژیم شاه. دانشجوهائی که روی دیوارها اشعار مینوشتند که در گلاسها پرسشهای اشتباهی میپرسیدند. مردانی که سازماندهی میکردند، یا مردانی را میشناختند که سازماندهی میکرد را در باره مردمسالاری و آزادی میپرسیدند. یکی از نزدیکترین دوستانم شاعری بود که دستگیر شد، او محاکمه و بیکناه اعدام شد.
میخوام ازاین جریان به وضوح پرده بردارم. چون اکنون به راحتی میشه خیلی از جریانای اون سالارا فراموش کرد، یا که از روی عمد پردهپوشی کرد. بود که مطمئن بودم این که من این فلسفهها را میدونم و فیلسوفاشون میشناسم ر و دخترای دانشکده تأثیرمیزاره.
اسماعیل سه:
وقتی دستور داد ن که یا باید به حزب بپیوندیم یا از کشور خارج بشیم ... وقتی گفتن به شناسنامههامون برا انتخابات رستاخیز مُهر می زنن ، فهمیدیم که دیگه این واقعاً شخینیس، این دیگه ... انتخابات نیس. ما حق انتخاب نداریم، این یه اطلاعیه بود. شاه میگفت: حالا فقط یه راه برای ایرانی بودن هس و آون راهو من براتون انتخاب کردهم.
من نمیتونسم مهر آونجور انتخاباتو تو شناسنامهم بزارم.
اسماعیل دو:
این بود که من چمدونمو ورداشتم وخودمو تبعید کردم. این یه جور قاطعیت تو تصمیمم بود که فقط جوونا دارندش - یه جوریقین داشتن به اینکه رفتن ودورشدن از این سرافکندگی همیشه خیلی بهتر از موندنو کشیدن خفّته.
بعدَنا فهمیدم که یقین داشتنم خودش یه جور چمدونه. یه چمدون بزرگ وسنگین که زمین گذاشتنش وورداشتنش خیلی سخته.
مکث... همه اسماعیلها گویی خشکشان زده.
اسماعیل چهار:
من تو انقلاب ۱۳۵۷ تو ایران نبودم. اینو باید به صراحت بگم. من انقلابو از بیرون تماشا میکردم. از فاصلهئی زیاد و با احساساتی بسیار پیچیده.
دوستائی داشتم که تو ایرون موندن. دوستائی که بع انقلاب باور داشتن ... واقعن و عمیقن اعتقاد داشتن که آونچه در راهه وپیش میاد روزای بهتری خواهد بود. اینکه انقلاب عدالت واقعی را توخودش داره. بعضی از آونا جدیترین و اصولیترین کسانی بودن که من میشناختم. با این همه اونا از بازیای جئوپولیتیکی بیخبر بودن. بعضیاشون فکر میکردن ایرون یع شبه دمکراسیش پیشرفتهتر از سوئیس و اسکاندناوی میشه. هیچ فکر نمیکردن دمکراسی احتیاج به نهادهای دمگراتیک مثا احزابو انتخابات آزاد داره و اینارو باید در طول زمان ساخت و به کار بردنشونو یاد گرفت. اونا اینو در نظر نمیگرفتن که بعد از این که لرد کرزن، وزیر خارجه انگلیس و ژنرال آیرون ساید بعد از جنگ جهانی اول و انقلاب بلشویکای روسیه سلطنت مشروطه را از میان برداشتن و رضا خان قزاق رو رو تخت سلطنت نشوندن فرصت ساختن نهادهای دمکراسی را از دست دادیم.
آسماعیل شش:
این دردناکترین برههی تاریخ ایرانه. انگلیسا به کسی احتیاج داشتن که قرار داد نفت دارسی را تجدید کنه. امپراتوری بریتانیا تو خرخره ریر قرضای جنگ اول بود که ازبانکای آمریکائی مث ج پی مورگان وام گرفته بود . خزانهشون خالی بود و مینارد کینز گفته بود که نمیتونه مخارج قوای انگلیس را در کیلان و مغادن نفت باکو بده و همینم شد که لردکرزن تصمیم کرفت حالا که روسیه تزاری از بین رفته خوبه قوای قزاق و پلیس جنوب که انکلیسا زمان تقسیم ایران تو منطقه نفوذ خوشون به پا کرده بودن وژاندارمری که زیر نظر افسرای سوئدی بود و یک پارچه کنن و زیر نظرافسرتی انگلیسی بزارن. این باعث شد که افسرای میهن دوستی مث سرهنگ آقاولی خودکشکنه.
اسماعیل پنج:
فاجعه فقط این نبود . شما یه قزاق قلدر بیسوادو رو تخت سلطنت بشون، چه انتظاری از ش میشه داشت ، اون تمام هم و غمش پر کردن کیشهاش بود و قتی قوای متفقین اونو از ایران بیرون کردن بزرگترین زمیندار غرب آسیا شده بود زمینائی که همه از خرده مالکای ایرون غصب کرده بود.
اسماٍعیل دو:
شما ها دارین خیلی تند میرین. رضاشاه بود که دانشگاه نهرانو تأسیس کرد، دادگستری ایران را مدرن کرد. نظام استانها و شهرها را از حالت فئودالی درآورد. راه آهنو ساخت...
اسماعیل سه:
دردناک اینه که اینا رو با پروپاگاندا به خورد مادادن . دانشگاه پروژه تیمورتاش بود که رضا شاه خرابش کرد، چون از انتقاد آزاد و پژوهش آزاد میترسید برا همینم تیمورتاشو تو زندون با بیرحمیکشت. دادگستری پروژه داور بود که رضا شاه مجبور به خودکشیش کرد . چون از آزادی قضات میترسید . همینطورم از آزادی استانها و شهرداریها که پروژه سردار اسعد بود که اوراهم کشت و او روشنفکرائی مث قروغی و دشتی و بهار را خونه نشین کرد و رپزنامه نویسائی مث غرخی یزدی و شاعرایی مث عشقی را کشت. راه آهن و هم با بستن مالیات قندو شکر ، با پول مردم ایرون از خلیج فارس به شمال برا رسوندن قوای انگلس به میدونای نفت باکو کشید
اسماعیل پنج:
به هر حال من نخواسم از دوستام انتقاد کنم. چون حق ندارم که آونچه را که بهش امید داشتن به یه اشتباه خلاصه کنم.
اسماعیل سه:
هر چند شما هم در طول این سالها چیزهای سختی شنید ین... . از کسائی که از ایرون بیرون آمدن.
اسماعیل چهار:
من چیزایی شنیدم. اما شنیدن با دونسن یکی نیس بخصوص از کاراکترائی که از بعضی جاها حقوق میگیرن . و من خیلی وقت پیش از ادامه این داستان، از آونجا بیرون اومدم . یکی که غایب بوده چه حقیی برا روایت چیزایی که شاهد ش نبوده داره؟
اسماعیل پنج :
آدم غایب یه حورمتفاوتی از حق اظهارنظر داره. میتو نه بگه: نمیدونم. خیلی کمند آدمائی که حاضر باشند بگن نمیدونم.
اسماعیل دو:
آ.نچه که من میدونم همون کاریه که خودم انجامش دادم. صحبت از دوست شاعری که در زمان شاه اعدام شد و هنوزم فکر میکنم وقتی که اسمشو به زبون میآرم کسی به آون گوش نمیده . چشماندازای کشوری که در بیست و نه سالهگی ترکش کردم و از آون وقت تاکنون از روی حافظهام در حال بازسازیش هستم. بازسازیئی که هر سال اعتبارش کمتر میشه، مث عکسی که تو نور خورشید مونده و رنگ میبازه.
او خودش را نگاه میدارد و خاموش میشود. چیزی در باره تصویر چشماندازیکه رنگ میبازد بر او چیره میشود.
اسماعیل دو:
میخواستم بگم: مث ناپدید شدن همکلاسام. اما من حق ندارم بگم بعد از رفتنم چه اتفاقائی افتاده . من فقط حق دارم از چیزائی بگم که به چشم خودم دیده بودم.
سکوت. بازجو تکان نخورده است. اما حضور او حالا سنگینتر به نظر میرسد - انگار که خودداری از قضاوت کردن، خود گونهئی قضاوت است.
اسماعیل شش:
تبعید بیش از هر چیز دیگهیی به تبعیدی یه چیز در باره کشورش میآموزه: اینکه کشوری که ترکش کرده دیگه وجود نداره. نه به این دلیل که تغییر کرده - اگرچه که تغییر کرده - بلکه به این دلیل که کشوری که در خاطراتش داره، همیشه تا حدی فقط یه داستان بوده . جایی ساخته شده دریادها در همان سنی که آنجا را ترک کرده.
اسماعیل چهار:
من در بیست و نه سالگی ایرونو ترک کردم. بنابراین ایرون من همیشه بیست و نه ساله است. پر از بحث و جدل در قهوهخانهها. پر از ایدههایی که هنوز در برابر واقعیت آزمایش نشده بودند. پر از دوستائی که هنوز زنده بودن.
مکثی طولانی.
اسماعیل سه:
دلت براش تنگ شده؟
اسماعیل چهار:
دلم برا یه چیزی تنگ شده که دیگه مطمئن نیسم که آونجا اصن یه حایی بوده .
فصل پنجم. تردیدها و خاطرهها
نور پردازی آرامتر میشود - و داخلیتر در صحنه .
اسماعیل چهار:
با بالارفتن سنم، نه تنها به داستانهای دوران کودکیام، بلکه در باره خود چگونگی خاطرهسازی هم شک کردهم. وقتی صدای پدرم رو به یاد میآرم، آیا این صدای اوست که دارم میشنوم؟ یا دارم انگار خودمو از صدای او میشنوم که در درازای سی سال از خودم برای خودم از اینکه صدلی او چگونه بود، ساختهام؟
اسماعیل پنج :
حافظه مث یه عکس نیس. بلکه مث یه کتاب خطیه که هردفه که خونده میشه، باز از اول نوشته می شه - ینی هر بار خوندنش یه ردپایی از خودش به جا می زاره که کسی که بعدن اون کنابو میخونه اون ردپا رو به ناچار میبینه ولی نمیفهمه که این ردپا رو خوننده قبلی به جا گذاشته . او خیال میکنه این کتاب از اولش اینجور نوشته شده بوده. ما به گذشته هیچ دسترسی نداریم؛ چیزاییی رو که به یاد میآریم تازهترین ویرایش کتاب خطی حافظه س.
اسماعیل سه:
پس هیچ راهی نیس که اصل ماجرا را بدونیم؟
اسماعیل پنج:
شایدم هیچ اصل ماجرایی در کارنباشه. من دوستی داشتم که میگفت «من از بس توزندگیم دروغ گفتم، اون دروغا جزو خاطراتم شده.» شاید اولین تجربههم، خودش یه جور برداشت بوده . یه بچه سه ساله که افتاده تو یه دلوچاه، تو تاریکی، از آونچه که براش اتفاق افتاده چی میفهمه جز یه جور بادآوری مهآلود که شاید بشه اسمشو گذاش قصهپردازی.
اسماعیل یک:
من راسش چیزی نمیفهمیدم. داشتم گریه میکردم.
اسماعیل پنج:
آره... و از اونجا قصه شروع شده. این قطار قصه از آون موقع تا حالا به راه افتاده و هر مسافری را که توراه دیده سوار کرده .
اسماعیل چهار:
چیزی که منو آزار میده اینه که اگه خاطرههام غیرقابل اعتمادن، پس اون کیبوده که تصمیمائی رو گرفت که منیادم میآٔد خودم گرفته بودم؟ من صبح یه روز خاصو به یاد میآرم که تصمیم گرفتم از ایرون خارج بشم، یه روز تصمیم گرفتم ازهمسرم جدا شمو زندگی تازهئی رو شروع کنم. من آینقده این داستانا رو به خودم گفتهم که انگار این تصمیما کیلیدائی بودن که درا رو رو من وازکردن . اما اگه این تصمیما یه حور دیگه گرفته شدن - مثلن تصادفی یا کورکورونه اون وقت چی ... من این داستانا رو بعدن ساختهم تا بگم اینا انتخابای خودم بوده؟
او ناگهان روی پرساشاش را به بازجو میکند.
اسماعیل چهار:
شما دارین به همه این روایتا، به همه این تناقضا ...همه این من نبودم، دستم بود تقصیر آستینم بود گوش میدین . ساکتین
براینه که نمیدونین چیبگین؟ یا این که از اولش تصمیم گرفتهین هیچی نگین!؟
بازجو به او خیره میشود. در چهرهاش هیچ واکنشی خوانده نمیشود. اسماعیل چهار برای لحظهای بلند نگاهش را به او میدوزد. سپس این اوست که نگاهش را ازبازجو برمیگرداند.
اسماعیل شش:
همه تصمیما وقتی به گذشته نگاه میکنیم مث انتخاب خودمون به نظر میآن. این یکی ازلذتبخشترین فایدههای نگاه کردن به گذشته است.
اسماعیل دو:
نه یکی از آزاردهنده ترین آسیباشه.
فصل ششم: نامههایی که هرگز فرستاده نشدند
پس ازمکثی بلند، بدون هیچ مقدمهئی، اسماغیلها شروع به صحبت میکنند انگار که با کسی صحبت میکنند که در میان آنها نیست. آنها در در همه درازای این فصل به بازجو نگاه نمیکنند - و با این حال این حس اجتنابناپذیر است که این نامهها، به گونهئی، خطاب به او هستند.
اسماعیل یک:
به هر کسی که من شدهام:
تو در آینده یشتر از آ ون قدری که انتظارشو داری دچار وحشت میشی. این نشون ضعف نیست. نشون درگیری با پیچیدگی پدیده ها س. باید یاد بگیری که چطور باشون روبرو بشی.
اسماعیل دو:
به هر کسی که بودم:
انقلابی که دربارهش میخونی ، انقلابی نیس که از راه برسه و همه خوبیا رو همراش بیاره. برای پرداختن هزینههاش آماده باش . ایدهها شو دوس داشته باش ... یادت باشه که نابرده رنج گنج میسرنمیشود.
اسماعیل سه:
به فرزندانم، یا شاگردانم، یا به هر دو:
به شما یاد دادم که همه چیز را زیر سوال ببرید. همچنین می باید به شما یاد میدادم که برای برخی از پرسشها نمیتوان در درازای یک زندگی پاسخ یافت - و این پذیرفتنی است. به هر روی، پرسیدن را آغاز کنید.
اسماعیل چهار:
به پدرم:
من در تلاش برای متفاوت شدن با شما وقت زیادی را صرف کردم. با این همه میبینم که خیلی شبیه شما شدهام. مطمئن هم نیستم که این چیزناگواری باشد.
اسماعیل پنج:
به هیچ کس بخصوص :
آز آنچه که پشیمانم شکستهای بزرگ نیست. شکستهای بزرگ برایم آموزنده بودند. ازآنچه که پشیمانم کاهای نکرده کوچک است - لحظههائی که حرفی به مهربانی را نزدم، نامهئی را که نوشتم و هرگز نفرستاد م. اینها صندوقخانههائی قفلشده در ذهن من ماندهاند.
اسماعیل شش:
دیگروقتی برایم برای باز کردن قفلهاا نماندهاست. هرچند دارم با این دلآزردهگی کنار میآیم. اگرچه برخی از صندوقخانهها هنوزقفل هستند خانه ، اما ، هنوز بر سر جایش برپاست.
سکوت بر صحنه سایه میافکند. اسماعیل ها به نظر سبکتر میآیند - انگار نامههایشان پست شدهاند یا که آنها را پس از نوشتن سوزاندند.سپس اسماعیل پنج رو به بازجو میکند.
اسماعیل پنج:
مدت زیادی است که داریم یاوه میبافیم. فکر نمیکنم که در بارهشون دوست داشته باشی چیزی بگی.
بازجو به او نگاه میکند. حالت چهرهاش تغییر نمیکند. حرفی نمیزند.و همچنان خاموش میماند
اسماعیل پنج:
نه. فکر نمیکردم برای گفتن چیزی داشته باشی
فصل هفتم. رویارویی خودهای اسماعیل
برای نخستین بار، اسماعیلها کاملاً به سوی یکدیگر برمیگردند. نورپردازی روی آنها به برابر میشود - هر شش تن به یک اندازه روشنائی می گیرند. نورورپردازی صحنه بازجو همچنان سرد، جدا و ثابت میماند.
اسماعیل دو:
داریم جوری حرف میزنیک که انگار ماها ازهم جدا هستیم. مگه ماها همه عکسای یه آدم تو سنای مختلف نیستیم؟
اسماعیل چهار:
آیا ما یه آدم هستیم؟ اگه من تو ر. ت. خیابون میذیدم نمیشناختمت. من نمیتونم به تو هیچ اعتمادی داشته باشم .
اسماعیل یک:
ولی من به همه شما اعتماد دارم. همتون دوس دارم چون خودمو تو شماها میبینم .
اسماعیل سه:
منم یه وقتی شبیه تو بودم. اما مطمئن نیستم که الان دیگه از اون شباهت چیزی مونده باشه.
اسماعیل پنج:
در واقع اونچه که ماها رو کنار هم نبگه میداره، موندهگاری یه شخصیت نیست. یه چیز مصنوعیتریه. مث بدهیهامون. اسمامون که تو اسناد رسمی ثبت شده ، دردا و رنجای تنمون که ولمون نمیکنن ، تنی که داره به طرف اون دنبا میره.
اسماعیل شش:
و اون قصهها. قصه افتادن تو چاه. قصه سرباز گماشته و پسرکی که پابرهنه دور میشه. قصه شاعری که اعدام شد و هنوز میخواهیم اسمشو زنده نگداریم، با وجود این که فکر میکنیم کسی گوش نمیده. یا قصه شکنجه تیمورتاش و خودکشی داور. همهمون این قصهها رو با خودمون این ور و اون ور میبریم و نیگر میداریم، حتی آونایی از ما که هنوزم به دنیا نیامده بودیم که این قصهها اتفاق افتادن.
اسماعیل دو:
قصههائی که پیش از اینکه بتونیم درستیشون بسنجیم م، به ما رسونده بودن. مث قصه رضاشاه که ایرونو از فلاکت نجات داد.
اسماعیل چهار:
وقتیام که میتونستیم آونا را ارزیابی کنیم، اون روایتا به شخصیت و برداشتای ما شکل داده بودن و برامون فیلتر ساخته بودن . ارزیابی ما با بهکارگیری اون فیلترا بود . شکلگیری شخصیت و مغزشوئی همزمان لودند. هیچ موقعیت بیطرفانهئی نبود که بتوان در آن قصههای گذشته را بررسی کنیم. پس تعجبی نداشت وقتی که زیر بمباران بعضیا فریاد میزدن رضاشاه روحت شاد.
پس ازمکثی کوتاه. اسماعیل یک به بازجو نگاه میکند - نگاه سادهی یک کودک، بدون هیچ منظور بخصوص
اسماعیل یک:
شما میدونین کدوم یکی از ماها اسماعیل واقعیه ؟
بازجو به او نگاه میکند. برای لحظه يی کوتاه انگار چیزی در چهرهاش تغییر میکند. اما او خاموش میماند. اسماعیل یک سری به توافق تکان میدهد، انگار که پاسخ بازجوکاملاً منطقی است.
اسماعیل یک:
من هفت سالمه . نمیدونم اینا دارن درباره چی صحبت میکنن. اما فکر میکنم همهتون خیلی خستهاین .
چند تن از آسماعیلها به او نگاه میکنند. گوئی چیزی درآنها آرام میشود.
اسماعیل شش:
آره ، واقعن، همهمون خستهایم.
فصل هشتم: اندیشپایی پایانی
داستانپرداز به تماشاگران نزدیکتر میشود. نورپردازی صحنه به آرامی گسترش مییابد تا جایی که هر شش اسماعیل به اندازهئی برابر روشنائی میگیرند.
داستانپرداز:این شش تن داستان زندگی یک اسماعیل هستند . داستانی که به فصلهای آماری برابر بخش شدهاند - اما این یک تحمیل داستانی آسوده بر روالی ست که هرگز یکنواخت نبوده . هیچ زندگی انسانی را نمیتوان به چرخههائی یکسان و هموار بخش نمود. هیچ میانگینی نمیتواند شخصیت کسی را بشناساند که در سه سالگی به درون چاه افتاده، کسی که به یاری واژههای وام گرفته شده از رویدادهای یک انقلاب باخبرشده، کسی که کلکسیون تمبرهایاش را به خاطر عاشقی بخشیده، کسی که به جای امضای نام خود پای چیزی که نمیتوانست به آن اعتقاد داشته باشد، کشورش را ترک کرده و برای دههها بارسنگین یادهای آن زمان را با خود حمل کرده است . یادهائی که هر سال کمرنگتر میشوند.هر یک از این اسماعیلها مدعی هستند که اسماعیل راستین هستند. همهی آنها درست میگویند. «خود»، یک هستی یگانه و یکسان نیست که در درازای زمان به پیش میرود. این «خود» گفتوگوئی - پیوسته و چارهناپذیر- میان نمایانیهائی از خویشتنهائی است که ماندهگاربودهاند، نمایانیهایی که دیگر گم شدهاند، و نمایانیهایی که هیچ نبودهاند مگر افسانههایی که در باره کسی گفته شدهاند که شاید او هرگز بدانسان نبوده.
بانوئی که در پشت میز نشسته همه این داستان ها را بارها شنیده است. او هیچ رآی و دادنامهئی پخش نخواهد نمود. به خوبی پیداست که این بازجوئی، از آن گونه بازجوئیها نیست.
اسماعیل شش:
وقتی که من به گذشته نگاه میکنم، یک تک گذرگاه را در برابر خودم نمیبینم. من شش اسماعیل غریبه به هم را میبینم که همنام بودهاند، که پیآمد تصمیمهائی که در زندگی گرفتند اکنون به دوش من افتاده، و فکر میکنم اگر یکدیگر را به راستی ببینند شگفتزده خواهند شد.
اسماعیل یک:
آیا ما به خاطر ایمان به خداوند، یاری بخت، یا داستانی که کسی باید میگفت ، ازافتادن به درون چاه جان سالم به در بردیم؟
اسماعیل سه:
شاید این هر سه شدنیها یکی باشند. شاید ایمان داستانی باشد که ما در باره یاری بخت تعریف میکنیم.
اسماعیل دو:
شاید بخت هیچی نیست مگه وقتیکه تصادفی یه داستان با یه واقعه، که میشه یه حوری به هم ربطشون داد، با هم اتفاق میافتن.
اسماعیل پنج:
شاید چندون مهم نباشه که دلیلاش چیبوده . مهم اینه که یه بچهئی که تو دلو چاه افتاده رو از تو تاریکی بیرون آوردن و به آغوش مادرش برگردوندن. بعدش داستان ساخته شد و داستانآم چیزی را که میتونس دربازهش ساخت .
اسماعیل چهار:
این همهی اون چیزیه که همه ما میتونبم در بارهاش بدونیم و بیشتر از اینم نباید انتظار داشته باشیم.
هر شش اسماعیل به یکدیگر نگاه میکنند - نه از روی اینکه اینک یکدیگر را کاملا شناختهاند بلکه به ابن خاطر که پس از گفتوگوئی دراز به ضرورت سکوتی مشترک پیبردهاند.
اسماعیل یک:
من دلو را یاد م میاد. بخصوص تاب خوردنش.. بوی طناب خیسو - ، مث یه چیزی که روی خاک نمناک کشیده شده باشه.
من نترسیدم.
منتظر بودم ببینم بعدش چب میشه.
نورها به آهستهگی از روی شش اسماعیل محو میشوند - نه به سوی خاموشی، بلکه به سوی غروبی عمیق، با سایههایی که از خود به جا میگذارند.
نور صحنه بازجو برای دمی چند درازتر برجا میماند. بازجو با شکیبی آرام، برگههایش را گردهم میکند. از جا بلند میشودو میرود - نه به سوی تماشاگران، نه به سوی اسماعیلها، بلکه از دری که شاید در تاریکی وجود داشته باشد یا نباشد.
نور صحنه بازجو خاموش میشود.
تاریکی کامل.
پایان بازی
«در انجام، ما آن رویداد ها که بر ما رخدادهاند نیستیم، بلکه برداشتهایی هستیم که خود برای باور کردن انتخاب می کنیم -
برداشتهایی که هنوز به اندازه کافی دل ةن را نداریم که آنها را راستیآزمائی کنیم.»
No comments:
Post a Comment