سنگری درمیان دو هراسناک


 سینگری  در میان دو  هراسناک



نمایشنامه‌ئی در دو پرده


 آموزشی برای  ستوان دوم  وظیفه‌ئی که ناپدید شد 


صحنه رخ‌دادها در این  بازی:


دو  سنگرگاه  جنگی  در دوسوی   مرز ایران و عراق در کوه‌سار نزدیک  پیرانشهر (درایران) و روستای حاجی مراد ( درعراق)  .


زمان داستان:


 سال ۱۳۵۳. سال‌ها  پیش از جنگی راستین ایران و عراق  پس از انقلاب که همه به وانمود    آن‌را غیرقابل  پیش‌بینی  می‌خوانند.


کَسان  در نمایش

 گزارش‌گر  تاریخ‌‌نگار: او از سال‌هائی در پس  از انقلاب  به یاد می‌آورد، و گاه به گاه  در درازای  نمایش  به  صحنه می‌آید و با گزارش و کواهی  خود   به میان سخن  بازیگران می‌دود  ،  گاه  درمخالفت  با آنان سخن می‌گوید و گاه به یادآوری آینده می‌پردازد:  بسته  به گزینش  کارگردان او می‌تواند  زن یا مرد باشد.  او  نماینده  تاریخی   مشخص  در گذشته یا آینده نیست.  


ستوان  دوم  وظیفه  صادق حکیمی: جوانی بیست و چهار ساله  که به تازه‌گی مدرک لیسانس خو درا  از  دانشگاه ملی  در رشته جامعه‌شناسی دریافت کرده  و پس از شش ماه دوره آموزشی در پادگان جِی در پشت فرودگاه مهر‌آباد به جبهه فرستاده شده است . او از  دیدی ایدئولوژیک پرمایه و پخته ست، اما از دیدی کنش‌گر  خام  و بی‌دست‌وپاست.  وی بسیار باورمند به پیشرفت  جامعه برپایه‌ی مدرنیته  و خرد. جمعی‌ست.


سرکار استوار مختار جمشیدی:  کهنه‌ سربازی چهل و دو ساله.  که سهل‌انگار،   و آگاه  از فساد  دستگاه  ست، که   اورا ناباور به خردمندی و باهودگی‌ فرمان‌ بالادستی‌ها  کرده است .او تنها به فکر گذران زندگی به آسوده‌گی ست .  نه بدبین  است و نه امیدوار -  تنها تیزبین ست و زرنگ.


سرگروهبان خداداد مرادی:  پیرو سر سپرده  استوار جمشیدی است. شایسته است و با انضباط، آرام و سربه‌زیر و جدی.


 نُه تن سرباز وظیفه   در دو گروه روستائی و شهری:


سربازان وظیفه روستایی:


کریم آقا: مسن‌ترین سرباز  که سخن  به کنایه و ضرب‌المثل  می‌گوید و پدر شش فرزند ست.


یاردان قلی:  دیندا ست  و با تقوی. با صدایی آرامش بخش.   بر پایه ‌ی همه  هنحارهای دینی پیش از به جا آوردن هر نماز تیمم می کند.


اصلان: قوی ، چهارشانه. ساکت وآماده به خدمت.  می‌داند چگونه  با مرغ و گوسفند  و دیگر حیوانات  رقتار کند و  ریسمان را به کارگیرد .


اکبر: جوان‌ترین سرباز وظیفه روستایی. زودرنج است و عصی  ،ولی از آن زودتر می‌بخشد و از در آشتی. در مرآید


کاظم: قصه‌گو ست. مدعی است که همه  داستانّرهای ملانصرالدین و حسن کچل  را از برست،  اما همیشه  آنها  را  تا نیمه به  یاد می‌آورد  و نیمه دیگر را  از خود به شیوه ‌ی من‌درآوردی  به پایان می‌رساند. 


سربازان وظیفه شهری:


فریبرز: ترک تحصیل کرده دانشگاهی.    ساکت و تلخ‌. دانشجوی پیشین  رشته مهندسی از دانشکده فنی.


نریمان: روشنفکر آینده. که از لنین به  نادرست  نقل قول می‌کند.


فریدون: نوازنده.‌ئی ست که تارش  را به همراه خو د یه سنگر آورده  ولی  نمی‌تواند در سرمای کوهستان آن را  بنوازد.


بهروز: شاعری ست که هر روز  به خانه  نامه می‌نویسد و هرگزآنها را نمی‌فرستد.


یادداشت  برای کارگردان

صحنه:

صحنه در سه  بخش  به دید می‌آید :  بخش  یکم سنگر سربازان ایرانی در  درون مرز (پایین صحنه) قرار دارد. بخش دوم  سنگر عراقی‌ها  در  آن سوی مرز (بالای صحنه، در سطحی  بالاتر) ، بخش سوم  فضای میانی ست( بخش خطرناک). 

 نوشته‌هائی  پیام‌گونه  به تماشاگران  روی  یک تخته  بزرگ یا  پرده نمایش   تاباند ه می‌شوند . نورپردازی به گونه‌ئی خشن و ناگوار است.  سنگرگِِلٰٰٰ‌آلود است.  و سرمای‌کوهستان  با  پخش بخار  دهان (یخ خشک) و رفتار  بازیگران  نمایان می‌شود.

موسیقی زمینه:

اجرای  زنده   آهنگ‌های زمینه با سازهای کوبه‌‌ئی (ضرب یا دف) و زهی  (تار، سنتور یا کمانچه  در صورت ا فراهم بودن). آهنگ‌ها  می‌باید به ساد‌ه‌گی و بدون  بازیگری‌های  نمایشی ‌اجرا ابشوند.   چون هرگونه زیاده ‌روی مایه‌ی  ناهمواری  روند  و لکنت  نمایش می‌شود .

گزارش‌گر: ( در صحنه پدیدار می‌ش.د)

تاریخ‌نگار می‌باید در همه‌  درازای  بازی  دیده شود و گواه روی‌دادها باشد،  هر ازگاه  او خود می‌باید  به روند بازی یاری دهد،  گاه  به هنگام  تماشای  بازی اومی‌باید  دفترچه یادداشت‌هایش  را به همراه داشته باشد. آین نمایان‌گر  نقش  همه‌ی ما تماشگران  دراین  بازی است -  همه ما می‌دانیم که این داستان چگونه به پایان می‌رسد.


پرده  یک


خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت


[ نوشته‌های سروده‌ها روی پرده  پایین می‌آید یا با پروجکتور روی  تخته تابانده می شپند ]


"هر علم را که کار نبندی چه فایده

چشم از برای آن بود آخر که بنگری."


"به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟"



صحنه ۱:  نخستین  روز  ستوان دوم در  جبهه و آشنائی با  گروهان زیرفرماندهی


[سنگر یربازان ایرانی  کودالی  دراز ، نچندان عمق  و سرسری کنده شده   دردیدرس تماشاکران است   ،  سنگر عراقی  ها  در نچندان دور دیده می‌شود. همچنین تماشاگرات می‌توانند سایه‌های  سربازان عراقی در آن سوی  زمین  میان  دو  سنگر  کم و بیش  ببینند.  سنگر پوشیده از گِل‌ ولای  و  دودآلود ست.  باد سرد کوهستانی با زوزه‌ئی حقیف  در وزش است.  سربازها  دردودسته گرد همند: سرباز های روستایی در پایین صحنه، سمت راست، نزدیک به هم نشسته‌اند و پوتین‌های شان را تمیز می‌کنند و بکی دوتن از آنها  در نماز ونیایش‌اند سرباز هایشهری در بالای صحنه، سمت چپ، پشت به کیسه‌های شن در حال  ورق‌بازی و شوخی و کشیدن سیگارند .  استوار جمشیدی با  رفتاری آسوده  میان هر دو گروه ایستاده و تفنگ خود را تمیز می‌کند.  گروهبان  مرادی تدارکات را مرتب می‌کند.]


گزارش‌گر: ( به پیش می‌آید  و با‌گویشی بی‌ احساس، رو به  تماشاگران ):

این پاسکاه  سنگری   در برگیر یازده  سرباز  از سه  گروه  در حامعه بود.

کسی که فرماندهی می‌کرد.

کسی که زنده ‌گی می‌کرد  و

کسی  که رتج  را برمی‌تافت.

اینجا مرز میان  دو کشور را می‌بینیم -  مرزی که با خط‌کش یک افسر انگلیسی روی نقشه وزارت خارجه شان  کشیده شده و مرزبندی میان میدان‌های نفتی را مشخص می‌کند.  در اینجا مردانی که نمی‌توانند نقشه را بخوانند میٰ‌باید با تفنگ‌های  کهنه‌ئئ که از همان‌ها که نقشه هارا گشیده اند  بخرند،  تا از حیثیت آن مرز دفاع کنند.

مرزی که  روی پوست آنها دیده نمی‌شود، اما از درون شکم‌های گرسنه‌شان پیداست.

( اندکی مکث  می‌کند و به یادداشت‌های‌اش نگاه می‌کند.)

آنچه  که  شما قرار است  در ایتجا تماشا کنید  ودر باره‌اش گواه  باشید  داستانی اندوهناک و دُژَم‌بار نیست.  آنچه که می‌بینید تنها  روالی از تاریخ است.

[ستوان دوم صادق حکیمی، خشک و شَق و  رَقّ  با یونیفرمی  اطو کشیده وارد می‌شود. او با خود کیف چرمی انباشته از کتاب  را  به همراه  آورده است . چهره او از بیست و چهارساله‌گی‌اش جوان‌تر به  دید می‌آید.  استوارجمشیدی برای خوش‌آمد به او  نزدیک شدن‌اش  را تماشا می‌کند، سپس به  سربازان فرمان «ایست‌-خبردار» می‌دهد. آنها به گونه‌ئی شل ول  به حبردار می‌ایستند.]


استوار جمشیدی ( با صدائی نه چندان بلند برای ادای احترام ):

 گروهان! به‌گوش!


[سربازها  اندکی  به حالت  نیمه خبردار می‌ایستند.  استوارجمشیدی  با سلام نظامی نیمه  کامل،  و نه  چندان  تحقیرآمیزبا  چشمان خود ستوان دوم صادق حکیمی را  ورانداز می‌کند - .  پس از مکثی طولانی.]

ایشان  سرکارستوان حکیمی  فرمانده جدید  گروهان ما هستند.  ایشان فرماندهی تحصیل‌کرده‌اند که   به خرج  دولت اعلیحضرت شاهنشاهی لیسانسی  از دانشگاه ملی گرفته‌اند..  ...  این ازخوش  شانسی  ماست،

(مکث کوتاه.)

 که ایشلن را  به اینجا فرستاده‌اند

 اگر چنین نمی‌بود  برای‌ما خطرناک  می‌بود.


(رو به  ستوان  حکیمی می‌کند،  با لحنی  تا اندازه‌ئی دوستانه.)


 جناب سروان!  گروهان  گوشش  به شماست. شاید شما بخواهید  با جند  کلمه به آنها دلگرمی بدهید .... 


[ ستوان حکیمی گلویش را با سرفه‌ئئ صاف می‌کند. کیفش را به زمین می‌گذارد. سربازها  همه به گوش‌اند.]


 ستوان حکیمی (با  کمی   دودلی):

— رفقا!

( به خود می‌آید و بی ‌درنگ اشتبا‌ه‌‌اش  را جبران  می‌کند .)

— .گروهان!

ما  دراینجا هستیم تا از مردم‌مان دفاع کنیم. برخی‌می‌گویند  از میهن‌مان، اما من ترجیح می دهم بکپیم از مرپم‌مان.

  اما   به همان اندازه مهم  این‌ست که...ما اینجائیم تا یک‌دیگر را بهتر بشناسیم.  البته این درست  است  که می‌باید با انضباط  باشیم ،  اما می‌باید فراموش نکنیم که  چو عضوی به درد آورد روزگار. دگر عضوها را نماند قرار. 


[سربازها مودبانه به  وانمود  تآیید سر تکان می‌دهند.  سربازفریدون خمیازه می‌کشد.  سربازکریم آقا نمازش را زیر لب زمزمه می‌کند.]


من ابن را به خوبی می‌دانم که بسیاری از شما برای مدتی بسیار  درازتر  از دوره شش ماهه آموزش  من  در پادگان   در اینجا بوده‌اید.  برای من این  بسیاراحترام ‌انگیزست و امیدوارم که بتوانم  از شما فوت و فن دفاع ازمرز را یاد بگیرم.. اگرچه من هم می‌خواهم  شمارا  با... دیدگاه‌هائی تو و دانش امروز آشنائی دهم. ما  در اینجا تنها  از خاک‌مان پاسداری،  نمی‌کنیم. ما از یک زیرساخت فرهنگی  نگهبانی می‌کنیم.  و می باید روی این زیرساخت سازه نویی  بسازیم. و ساختن این  سازه —

سرباز فریبرز: ( زیر لب به تجوا ،  رو به  سربازنریمان):

سازه  شکم  گرسنه کسی را سیرنمی‌کند.

 سرباز کریم آقا: (به آهسته‌گی،  رو به یاردان قلی):

خدا  کاربچه‌های ما را از شر مردم  کتاب‌خوان  به خیر کند.

 ستوان حکیمی (حس می‌کند که دارد توجه آنها را از دست می‌دهد، با این همه می‌کوشد تا دیدگاه‌اش را برای‌ سربازها روشن کند):

— و ساختن این سازه  به همکاری  همه ما نیلز و بستگی دارد. روستائی و شهری. فرزانه و آموزش‌ندیده . ما باید—

سرباز اکبر: (سخن ستوان را نه از روی  مخالفت  که  به راستی   از روی نفهمیدن  قطع می‌کند):

ببخشید، جناب سروان. منظوراز «فرزانه» چیست؟


[سکوت.  ستوان حکیمی  به اشتباه خود پی می‌برد.  استوار جمشیدی با لبخند ی کم‌رنگ به بالا نکاه می‌کند.]


گزارش‌گر:( روبه تماشاگران):

این ناتوانی  دریافت ازبسا پیش‌تر‌ها ساخته شده است.

ستوان حکیمی سخن از سازه‌های فرهنگی می‌گوید.

سربازها  سقف خانه‌هاشان  را به یاد می‌آوردند.

سخنرانی  ستوان اینک  پذیرفته  می‌شود. نه از این رو که گروهان به آن باور کرده‌است،

 بلکه  برای‌ این که  سرانجام   به پایان رسید.

 استوارجمشیدی: (برای سخنران به کوتاهی کف می‌زند):

احسنت ، جناب‌سروان.  سخنرانی‌ئي بسیاروزین و دلگرم کننده و امید بخش بود. گروهان  آزاد،   مرادی،  جای‌خواب  جناب سروان را به  ایشان نشان  بده.


[سربازها پراکنده می‌شوند.  گروهبان مرادی   به  ستوان  حکیمی  گوشه‌ای از سنگر  را نشان می‌دهدکه در آن یک پتوی نازک و یک چادر  برزنتی  کوچک   به  چشم می‌خورد.]


 گروهبان مرادی: ( با لحنی نیمه رسمی):

 جناب سروان بفرمایید،. این  پتو مال آشپز گروهان  بود.  می‌گویند او را به جای دیگری  انتقال دادند.  یا که  از جبهه فرار کرده، هرکس یه جیزی  میگه .



صحنه ۲: دشمنی که  به تشان  آشنائی دست  تکان می‌دهد  

[پس از چند گاهی در همان روز نخست استوار جمشیدی به نزد  ستوان حکیمی می‌آید که در حال   چیدن کتاب‌های‌اش  روی قفسه‌ئی ست  که با گذاشتن تخته‌ئی روی دوسنگ درست کرده است:   کتاب‌های  « قواعد روش جامعه‌شناسی» از امیل دورکیم،، « قدرت و دین» نو شته ماکس وبر  و نسخه ‌ی پاره پوره‌ئی از «بوف کور» هدایت برای تماشاگران  پیدا هستند.]


 استوارجمشیدی:

 جناب سروان،  معمول این است قربان  که فرمانده  حدید  در اولین روز ورو دش  وضعیت قرارگاه دشمن را  شناسائی کند. 

 ستوان حکیمی: (نگاهش را از روی کتاب‌ها بر می‌دارد):

 باید  برویم  بیرون سنگر؟

استوارجمشیدی:  ( با لبخند):

 تنها  سَرَکی  می کشیم  و زود به پائین  برمی‌گردیم.

 تازه عراقیا  تو گوشه سنگرشون قایم می‌شن چون از  ارتش اعلیحضرت همایونی  می‌ترسن.

ستوان  حکیمی:

با این همه ، برای شناسایی...  بهتر نیست که  بیشتر احتیاط  کنیم؟

صحنه ۲: دشمنی که  به تشان  آشنائی دست  تکان می‌دهد  

[پس از چند گاهی در همان روز استوار. جمشیدی به نزد  ستوان حکیمی می‌آید که در حال   چیدن کتاب‌های‌اش است:   کتاب‌های  « قواعد روش جامعه‌شناسی» از امیل دورکیم،، « قدرت و دین

نو شته ماکس وبر  و نسخه   کهنه «بوف کور» هدایت پیدا هستند.]


 استوارجمشیدی:

 جناب سروان،  معمول این است که فرمانده  حدید  در اولین روز ورو دش  وضعیت قرارگاه دشمن   شناسائی کند. 

 ستوان حکیمی: (نگاهش را از روی کتاب ها بر می می‌دارد):

 باید از سنگر بیرون برویم؟

استوارجمشیدی:  ( با لبخند):

 تنها یک  سَرَکی  می کشیم  و زود پائین می‌پریم.

 تازه عراقیا  تو گوشه سنکرشون  از قایم می‌شن ج.ن از  ارتش اعلیحضرت می‌ترسن.

ستوان  حکیمی:

با این همه آیا برای شناسایی...  بهتر نیست که  با احتیاط  عمل کنیم؟

 استوارجمشیدی:

 حناب سروان ! 

چو شد اختر بخت کس در وبال

به او گو بمیر و شو آسوده حال

بود مردن اولی‌‌تر از زندگی

که کردن بر بندگان بندگی


[هر دو با احتیاط از دیواره سنگر بالا می‌روند. در آن سوی فاصله - شاید در پنجاه متری  - سربازهای عراقی  را نی‌توان دید. یکی از آن‌ها به نشان آشنائی دست تکان می‌دهد.،  سپس  سربازی دیگر  تیز چنان می‌کند.]


ستوان  حکیمی: (شگفت‌زده):

 عراقی‌ها... برای ما دست تکان می‌دهند.

استوارجمشیدی:  

 جناب سروان ، عرض کردم  که اینا از ما می‌ترسن.  هرکسی یه جوری ترسشو نشون می‌ده!

ستوان  حکیمی: (با دوربین دو  به سنگر عرافی ها  نگاه می‌کند):

آین ها  عین ما هستند. 

(مکث می‌کند.)

آشاید اینا هم سرباز وظیفه  باشند. کشاورز، دانشحو،  کارگر.

استوارجمشیدی:  

 چرا که نه،.

 اَصن  برا همینه  که  از اینا بهتر دشمن پیدا نمی‌شه. خدا در و تخته  رو بع هم  خوب جور می‌کنهو

ستوان  حکیمی:

چی .می‌خوای بگی ؟ 

استوار جمشیدی (صدایش را پایین می‌آورد، برای  نخستین بار به صداقت سخن می‌گوید ):

وقتی  که دشمن به همون  خدا سجججده می‌کنه که تو می‌پرستی،  دعوا مرافع  سخت می‌شه.

وقتی  که دشمن   به همون بدبختیای تو دُچاره ،  دعوا مرافع سخت‌تر می‌شه .

 برا اینه که  سرلشگرا   همیشه  ما سربازا رو   به جنگ یه  جور دشمن  می‌فرسن:

 دشمنی که  زبون نفهمه،

که خدا نشناس  و  حرام‌زادس،

 که پرچمش    یه رنگ  دیگََس-

ولی خدائیش اینه که زندگی  زندگیه. میازار موری که دانه کش است،  که جان دارد و جان شیرین خوش اسا.


[یکی از سربازهای عراقی  از درون شکاف تیراندازی  در سنگرشان     با فریاد    پرسشی نامفهوم   می‌کند .  استوارجمشیدی در پاسخی منفی  دستی تکان می‌دهد.]


ستوان  حکیمی:

داره ناسزا می‌گه؟

استوارجمشیدی:  

 سگ کی  باشه، نه بیچاره  می‌پرسه  سیگار میگاری تو  بساطتون ندارین؟  . من بهش گفتم نه. سیگارمون  کجا بود. البته اونا می‌دونن  که  داریم، خوبش‌ام داریم. هم اشنو داریم هم هما، اما دوس بازی‌ام حد و حسابی داره.

[آنها به  درون سنگر برمی‌گردند.]


گزارش‌گر: (رو به تماشاگران):

هنوزاسم این  را  نمی‌شود جنگ  گذاشت.

این تنها یک رزم‌آزمائی  بود.

رزم‌آوران  نقش‌های خودشان  را تمرین کردند:

نقش دشمن.  نقش دوست.  نقش قهرمان.  نقش مغلوب.

ستوان حکیمی   اینک   نخستین  تجربه جنگی خودش را به دست آورده: دشمن همیشه آنطور که از او انتظار داریم  رفتار نمی‌کند.

 


صحنه ۳:  گرسنگی وگردآوری توشه


[شب شده است.  اینجا«چادر فرماندهی»  ستوان حکیمی است. یک تشک نازک روی زمین پهن شده،  چراغی  نفتی سوسو می‌زند.  ستوان دارد در دفتر یاداشت‌های فرماتدهی رویٰدادهای روزانه را می‌نویسد. استوار جمشیدی  به او نزدیک می‌شود.]


استوارجمشیدی:

جناب سروان، برای شما یک جای‌خواب آماده شده .  امر می‌دهید  امشب چه کسی باید اولین  پاسدار شبانه‌گی را به عهده  بگیرد؟

 ستوان حکیمی:

من باید آین پاسداری را به عهده بگیرم،  تا برای سربازهایم  یک  سرمشق باشمم.

استوارجمشیدی:

قربان ما از خیلی  پیش‌تز همیشه  یک برنامه  نوبت‌بندی  را به کار می‌بریم،  خوبیت نداره که  یهو بَهَمش بزنیم.

اجلزه بدین ما خودمون ترتیب این کارو بدیم. امشب نوبت پاسداری نریمانه ، اگه کس‌دیگه‌ئی جاشو بگیره  سربازا خیال می‌کنن برا خاطر پارتی‌بازی  معاف‌ شده.

 اینجا که شما  نمی‌تونین  جامعه شناسی بکنید،  بهتره  که استراحت  کنین.

شاید  خوابش  رو به  ببینین.


[نورپردازی صحنه کم‌رنگ می‌شود.  این نور مهتاب است. صدای زوزه باد بلندتر شده است.  ستوان حکیمی سعی می‌کند بخوابد اما نمی‌تواند.  سرش را بلند  می‌کند  و گوش تیز می‌کند. سنگر خیلی ساکت است. او با نگرانی پتو را کنار می‌زند و می‌نشیند.]


 ستوان حکیمی (با صدائی آهسته):

گروهبان مرادی؟ سرکار؟


[سکوت. اواز بستر برمی‌خیزد، پوتین‌هایش را  به پا می‌کند، و بیرون می‌رود تا  پیرامون  را  بسنجد وبررسی کند. سنگر خالی شده است.  هیچ یک از سربازها در سنگر نیستند.]


 ستوان حکیمی ( نگران و آسیمه،  با  صدائی بلندتر):

گروهبان؟!  سربازها؟! کجائید؟

گزارش‌گر ( گامی به  پیش می‌آید و رو به تماشاگران):

چه روزگار غریبی ست،

برادری سخنی بیش نیست،

و معنی  لغت آشتی شبیخون است.

در این لحظه،  ارتش شاهنشاهی   ستوان دوم وظیفه  صادق حکیمی  را در سنگر مرزی به حال خود رها کرده است.

اما سربازها  هنوز به او وفادارند.


[سر وصدای خنده از دوردست بگوش می رسد، صدائی که با قدقد مرغ‌ها و بع بع بزغاله  در هم آمیخته. سربازها  در گروه‌های کوچک برمی‌گردند،  آنها به همراه خود مرغ‌هایی زنده، کیسه‌های غلات، و حتی یک بزغاله  را آورده‌اند. فریدون سرحال و خندان است. اصلان بزغاله را با مهارت یک   روستائی  از پیش آموخته بر دوش  حمل می‌کند.]


فریدون (لبخندزنان):

 جناب سروان!  شب خوش!  خوراک امشب شامل مرغ‌های انقلاب سفید است.

نریمان:

 که به دست  رعیت کارگر از ارباب های  زمین‌دار آزاد شده‌اند.

[سربازهای شهری به خنده و شوخی با همند. سربازهای روستایی  با جدیت  به کار ذبح    با هنجاری آیینی و آماده کردن خوراک  مشغولند.]

یاردان قلی (مرغ را در دست دارد و رو به مکه به آب می نوشاند):

بسم الله الرحمن الرحیم.

اصلان:

خدا ما را ببخشد.  اما شکم ما هم تحمل  چاقوی بدمَصب گرسنگی را نداره  .

ستوان حکیمی:

 (با صدایی گرفته و خشم‌گین):

چکار دارید می‌کنید؟.. این دزدی است. این بی‌انضباطی است.  این‌ها را ازکجا...

استوارجمشیدی ( به آرام از درون تاریکی سایه‌   بیرون می‌آید):

نه،  جناب سروان.

این یه عملیات تدارکاتی ارتش است.

 فرماندهی ستاد  برای ما به حای توشه  شعار می‌فرسته،  حقوق‌مون به تعویق می‌افته،

 ما به  این مرغا  بیشتراز خط تدارکات ارتش اعتماد  داریم.

 ستوان حکیمی:

شما از مردم غیرنظامی  دزدی کرده‌اید.

استوارجمشیدی:

ما از روستاهای کردنشین که قرار بود به هر حال  این‌ها رو به   قاچاقچی‌های عراقی بفروشن، با پول  خودمون خریدیم.

(کمی‌مکث می‌کند.)

بابت‌شون به قدر وسعت‌مون پول دادیم. البته  اگه داشتیم  بیشترم می‌دادیم.

کریم آقا ( با لحنی آرام):

قربان، ما همیشه  کف دستشون پول می‌زاریم،   ما دزد سرگردنه که  نیستیم. ما سربازایی بی جیره  و مواجبیم.


[بیرون از سنگر، ​​مرغ‌ها ذبح می‌شوند. سربازهای روستایی  شکرگذاری می‌کنند. سربازهای شهری   لودگی  می‌کنند. این  تفاوت فرهنگی  میان دو گروه  در  جاگیری‌ها و به جای آوردن هنجارهای آیینی  به خوبی نمایان  است.]

فریدون (به  ستوان حکیمی، نه با لحنی  غیردوستانه):

 جناب سروان،  ماکس وبر در باره  این موضوع  هیچ   نظری  داره؟  جامعه شناسی  مرغ  دزدی امیل دورکیم؟


[ستوان حکیمی  پاسخی نمی‌دهد. او به  سوی چادر فرماندهی خود  برمی‌گردد. سربازها  به خوردن می پدازند. برخی  به نیایش می‌پردازند.و برخی  لم می‌دهند و سیگار می‌کشند. آتش با  ترق  تروق هم‌چنان روشن است.]

گزارش‌گر ( روبه تماشاگران):

ستوان حکیمی ، بی‌انظباتی  گروهان را با نافرمانی و شورش اشتباه گرفت.

سربازها، تلاش برای بقا را با کنشی سیاسی اشتباه گرفتند.

اکرچه هر دوی آنها برداشتی  درست  داشتند.

به این سان  نخستین روز فرماندهی به پایان می‌رسد. هیچ گلوله‌ئی شلیک نشد.  هرچند  حقایقی چند  از میان رفت.


[صحنه تاریک می‌شود ]



صحنه ۴: نامه‌هایی  از دوردست تنهائی

[یک هفته از آمدن ستوان حکیمی به سنکر مرزی گذشته ست.  امروصبح سرباز ها  به خانه‌هاشان نامه می‌نویسند. آنها که نوشتن نمی‌دانند از  بهروز کمک می‌خواهند، تا از دلتنگی‌هاشان برای خانه بنویسد.  ستوان حکیمی  با کتابی در دست  آنها را تماشا می‌کند.]


کریم آقا (با صدائي  آرام  و خسسته نامه اش را به بهروز دیکته می‌کند):

"گل بانو و  بچه‌های عزیزم،  حال من خوبه و ملالی جز دوری شما ندارم.  اینجا هوای  سر کوه‌ سرده  اما  گرمای خدا با ما ست.

به محمود بگویید که در در کوبیدن  خرمن  به مادرش کمک کند. به زهرا بگویید که پدرش هر شب به او فکر می‌کند."

بهروز (به آرامی می‌نویسد):

 می‌خواهی اینو اضافه کنم  که "بچه‌ها را از طرف من ببوسید"؟

کریم آقا:

 خدا خیرت بده. آره بنویس. بچه ها می‌دانن که چقد دوسشان  دارم، اما  بازم خوبه که بنویسی.

{نور صحنه  روی اکبر }

اکبر ( با زبان ‌اش در میان دندان‌ها ، گه‌گاه  لب زیر خویش را می‌گزد و با زحمت دارد نامه‌اش را خودشمی‌نویسد. او در حالی که  نامه اش را می‌نویسد آنرا  با صدای بلند می‌خواند):

"مادرجانم ، سرت سلامت ... دلت ... شاد

من... یک... سرباز... 

( با شرم و دودلی)

"شوجاه" را چطوری می‌ نویسین؟

نریمان:

ش-ج-ا-ع. ا خالا چرا  می‌خوای به مادرت دروغ بگی؟

اکبر:

مادرم همیشه به من می‌گه: « تو شوجاهی»، پس دروغم  چیه ؟


[ نور روی فریبرز ست. او تند و با شتاب  جندخطی   می‌نویسد، سپس نامه را پاره می‌کند.  به دیگر بارجندخطی  را روی کاغذی که از دفترش می‌کند شروع می‌کند.  دوباره آن را پاره می‌کند.] .

فریدون:

 واسه کی داری می‌نویسی‌؟

فریبرز:

واسه  یه دختری که  منو فراموش کرده.

فریدون:

پس  واسه چی براش نامه  می‌نویسی؟ ولش کن

فریبرز:

می  خودمو از یاد نبرم. یا که ...

خودمو به یاد بیارم.

[ ستوان حکیمی کتابش را کنار گذاشته  و به نوشتن  نامه‌  می‌پردازد .  استوارجمشیدی او را تماشا می‌کند.]

استوار جمشیدی:

 حناب سروان  شما برا خونواده  نامه می‌نویسی؟

 ستوان حکیمی:

انه برا ستاد م .  آقای دکتر طباطبایی. او فکر می‌کرد من  معاقی  می‌گیرم  و برام  سفارش تدریس  نوشته بود.

استوار جمشیدی:

 جناب سروان شما اینجاهم  دارین  تدریس می‌کنین، آقا. فقط...  اینجا دانشجو هاتون یه خورده سر به هوان.

 ستوان حکیمی (با لحنی تلخ):

 متأسفانه کسائی  که دلشون نمی‌خواد هیچ چیزی یاد بگیرن .

استوارجمشیدی:


 نه قربان، آ ونا هر روز دارن  اینجا درس  یاد می‌گیرن، . اما نه چیزائی که شما از کتاب ماکس وابر و اون  دورَکی می‌خواین بشون یاد بدین.


[ نور پردازی  دگر‌گون می‌شود.  گزارش‌گر به پیش می‌آید.]


گزارش‌گر:

هیچ‌کدام از  نامه‌ها یی که امروز نوشته شدند به دست کسی نرسید.

کامیون پستی در  راه کرمانشاه   تصادف کرد.

نامه‌ها  را سربازهای دیگری  برای گرم  کردن خود  سوزاندند.

ارتباط  کالایی برای ازما بهتران ست.  در اینجا زیرساخت سکوت است.


[چراغ‌ها  باز روشن می‌شوند.]




پرده دوم

چه کسی حرفش را می‌زند، چه کسی هزینه اش را می‌پردازد


[پارچه نوشته  به  پایین می‌آید]


«اندیشه‌ها سریع‌تر از پیامدهای‌شان سفر می‌کنند.»


« تا  هنگامی  که هنوز کسی  آگاهی نیافته، نظم با بی‌نظمی  نگاهداری می‌شود.»



صحنه ۱: نشست آموزشی که به  سروصدا وخنده  برگذار شد


[سه هفته  پس از آمدن ستوان حکیمی  به سنگر مرزی، او  یک «نشست  آموزشی» عصرانه ترتیب داده است. او به حالت تدریس کتابی در دست دارد. سربازها در یک نیم‌دایره آزاد نشسته‌اند، برخی با دقت گوش می‌دهند، برخی به  آشکار خسته وبی‌علاقه‌اند،  و برخی  دیگرسرگرم شوخی پنهانی با هم‌اند . چراغ نفتی سوسو می‌زند.]

 ستوان حکیمی (با  شورو شوق از روی کتاب می‌خواند):

به باور امیل دورکیم «هنگامی‌که هنجارهای اخلاقی  جامعه   به انداره‌یی  بسنده باشند، نیازی  به داشتن   قوانین  نیست؛ و هنگامی‌که  هنجارهای اخلاقی جامعه  به اندازه  بسنده نباشند، قوانین غیرقابل اجرا هستند.»

« با این  حال ،  سارتر می‌گوید ما محکوم به آزادی هستیم.

ما نمی‌توانیم از گزینش فرار کنیم.. به باور او بی‌ کنشی هم یک گزینش است. حتی پیروی  از قانون هم یک  گزینش است.»

اکبر (با کنجکاویی  به راستی):

 جناب سروان ! با آزادی  چه طو میشه نان سر سفره گذاشت؟


[ سربازهای شهری می‌خندند.]


نریمان:

یا  میشه زد به چاک و جیم شد؟


[خنده بیشتر.]


 ستوان حگیمی (با پافشاری ادامه می‌دهد):

سارتر چنین  استدلال می‌کند که مسئولیت - مسئولیت واقعی -  برآمده از این آگاه  شدن است که ما شرایط  حاکم برخود را  می‌آفرینیم.   پس ما صرفاً قربانیان تاریخ نیستیم، بلکه-

اکبر:

ببخشید، جناب سروان ،  معلومه سارتر هیچ وخ  زمین سفت رو شخم  نزده؟

کاظم:

مائو   می‌تونه  برامون  چن تا پتو در« شرایط حاکم» بفرسته؟

فریدون (باخنده):

اگه آزادی اجباری باشه، حناب سروان ، میشه ما یکی   را از خیرش معاف کنن؟ 

از طلا گشتن پشیمان گشته‌ایم -- مرحمت فرموده مارا مس کنید!

[حتی  استوارجمشیدی هم  نیشش تا بناکوش به خنده  بازمی‌ شودد.]


ستوان حکیمی (با حالتی  در خود فروشده و نومیدانه):

برای شما این اندییشه‌ها مسخره س، اما درک قدرت، راز بقا است!

اگه بتونید بفهمید که  ساختارهای فشار  قدرت چگونه کار می‌کنن، می‌تونین در برابرشون  ایستادگی کنین - یا به دست‌کم آونا  رو  راه‌نمائی کنین!

کریم آقا (آرام و با شکوه‌یی دوستانه ):

با عرض احترام، آجناب سروان  بقا برا ما  مسئله‌ئي نیس والا. پدر من پیر شد و زنده موند. پدرش هم  زنده موند. هیچ‌کدوم  آونا  بلد نبودن کتابای فیلسوفای فرنگ را بخونن.

فریبرز (با لحنی تندتر، خطاب به  ستوان حکیمی ):

شما می‌خواین که ما ساختار قدرت را بفهمیم؟

باشه.

این چیزیه که ما می‌فهمیم:

ماها را اینجا می‌فرستن  تا یخ بزنیم.

برامون غذا نمی‌فرستن.

لباس گرم نمی‌فرستن.

شما را می‌فرستن - که تازه از دانشگاه  درومدین و کله تون پر از لاطاعلات فرنگیا بو قرمه سبزی می‌ده -

 و حالا دارین به  ما یاد می‌دین که ما اینا  رو خودمون انتخاب کردیم.

سیستم  فشار قدرت همینه ،  جناب سروان. ما کاملاً آینو درک می‌کنیم.


[سکوت.  ستوان حکیمی پاسخی نمی‌دهد. بهروز، که ساکت بوده، صحبت می‌کند.]


بهروز (به آرامی گوئی با خودش است ):

منم  یه وقتی  سارتر می خوندم.

(مکث می‌کند.)

حرفاش درسته. ما آزادیم. آزادیم که اینجا از سرما و گشنه‌گی بمیریم یا که آزادیم که یه جای دیگه بمیریم.

گزارش‌گر (گامی به  پیش می‌آید):

 بینشی فلسفی  در ارتفاعات  سرد به  تندی از گرسنگی می‌میرد.

ستوان حکیمی   می‌کوشد به گرسنگی  رنگی سیاسی بزند.

اما گرسنگی  را نمی‌توان متقاعد نمود.



صحنه ۲:  بازی‌سازی تنش در مرز

[امروز صبحی دیگر در مرز ست.  استوارجمشیدی به  رفتاری نا آشنا و دست‌پاچه ذارد  و نگران است. گروهبان مرادی در همان نزدیکی پرسه می‌زند.]


استوارجمشیدی ( عصبی وشتاب‌زده، خطاب به مرادی):

یه سرهنگ از تهران برای بازرسی در راهه. . پوتینای سربازا  باهاس تمیز و واکس زده باشه، سر و وضعشونو مرتب و روبه راه بکنن.   جناب سرهنگ قراره  تا ظهر اینجا  باشه.

گروهبان مرادی:

هاس مرغا را   قایم کنیم؟

استوار جمشیدی:

مرغا  جاشون خوبه  .

 فقط گروهان باس خیلی ...  رزمی و گوش به زنگ به  دید  بیاد.

[ستوان  حکیمی   گفت وگوی آنهارا می‌شنود و به نزدیک‌شان می‌آید.]

ستوان حکیمی :

قراره بازرسی بشیم؟ ما باید کاملا آماده باشیم. سربازا  سنگر را تمیز کنن، سرکار استوار شمسازماندهی کنید—

استوارجمشیدی:

ترتیب همه  چیزو داریم، قربان.  تنها  یه جیزمون کمه.

ستوان حکیمی :

چی را؟

استوارجمشیدی:

یه   تیراندازی کوچک.


[ سربازها به تمیزی و مرتب کردن خود و سنگر می‌پردازند. پس از چند  دقیقه  یک جیپ ارتشی به آنجا  می‌رسد. سرهنگ رضا توکلی، عصبی  که با  همه سردی هوا  و سرما عرق کرده است،  از جیپ پیاده می شود ، گروهبان وظیفه دستیاری با دفترچه یادداشت‌اش او را همراهی می‌کند . استوارجمشیدی با  ادائی نمایشی به سیخ ومیخی سلام نظامی می‌دهد.  ستوان حکیمی نیز سلام نظامی می‌دهد. سربازان در صفوف منظم می‌ایستند.]


سرهنگ (با دیدی شتاب‌زده  به  پیرامون نگاه می‌‌اندازد ):

ستوان حکیمی.  سرکار استوار. گزارش اوضاع جبهه ! وضع چطور است؟

ستوان حکیمی :

باثبات و آرام، قربان. روحیه‌ي...

[استوار جمشیدی  به سوی  سنگر عراقی ها   علامتی پنهانی  می‌دهد.   عراقی ها  ناگهان با آتش گلوله  به سوی هوا  تیرباران  می‌کنند -  آتش‌بار نمایشی به  سوی بالا و بر فراز  سر سرهنگ   اورا سخت مضطرب  و نگران می‌کند  ولی  می‌کوشد به روی خود نیاورذ.]


سرهنگ (دبا نگرانی  به حالت چمباتمه ):

ما را زیر آتشبار سختی گرفته اند ! اینجا... اینجا یک جبههٰ ی داغ  و پرحطر است! ( رو به  گروهبان وظیفه دستیارش می‌کند )   سرکار،  تأکید کنید، « داغ   و پر خطر!  آتش‌بار پی در پی »

استوارجمشیدی (آرام،  ولی  با وانمود به عادی بودن جریان):

جناب  سرهنگ، حالا که خوبه پنجشنبه‌ها با گوله بارون‌شون آسمونو سیا  می‌کنن  ؛ 

 خدارا شکر جناب ستروان حکیمی ما، با دلاوری  اونارو عقب می‌زنن  وگروهان  مرز را نگاه میٰ‌داره،. ما هرروز  نفرات مونو  از دست می‌دیم، اما پایداری می‌کنیم.

[صدای شلیک گلوله‌باران  دیگری از سوی عراقی‌ها بلند می شود -هنوز گلوله باران به سوی هواست.]

ستوان حکیمی : ( به راستی گیج  و بهت زده شده است. او  به آهسته‌گی از آستوار جمشیدی می‌پرسد):

این  دیگه چه حریانیه؟ کدوم نفرات را از دست داده‌ایم؟ 

استوارجمشیدی (در پاسخی  به نچوی):

. کاریتون  نباشه، قربان، همه‌چی نمایشیه. غراقیا و ما وقتای بازرسی به هم کمک می‌کنیم . ایتجوری خطرش کمتره، اگرچه    برا  شجاعت‌مون پاداشی در کارنیس.

سرهنگ (هنوز چمباتمه زده):

گروهان رزمنده!  آفرین ، آفرین! 

گروهان (سربازها همه باهم ):

سپاس  سرکار٬

سرهنگ:

ستوان حکیمی، شما  فرماندهی برجسته  هستید!

این  نارآيی و از خودگذشته‌گی در پرونده شما ثبت خواهد شد!

ستوان حکیمی (شگفت‌زده و شرمگین):

 جناب سرهنگ،  راستش—
:سرهنگ
کارآئی رزمی شما بسیار ستایش برانگیزست،  سرکار ستوان! به  فرماندهی‌تان با همین کیفیت ادامه بدهید!
راننده— وقت زیادی نداریم، ماشینو روشن کن!
( رو  به  گروهبان دستیار.) جلوی اسم این پاسگاه علامت بزن: «درگیری قرمز. اهمیت  راه‌بردی داغ»

[سرهنگ و  گروهبان دستیارش با شتاب به درون جیپ  می‌ پرند و جیپ با سرعت به راه می‌افتد. اینک گلوله‌باران عراقی‌ها به پایان می‌رسد. سکوت بر سنگر سایه می‌اندازد. سربازها با خنده به هم نگاه   می‌کنند.  سپس یکی ازآنها به ادای سرهنگ  چمباتمه  می‌زند و می‌گوید : «بنویس اینجا اوضاع قاراش میشه»  سربازی دیگر به ا دای گروهبان دستیار یاداشت  برمی‌دارد  .]

ستوان حکیمی (رو به استوار جمشیدی می‌کند و با ناباوری می‌گوید):
 سرکار جمشیدی شما این جریان  را  با  دوستان عراقی‌تون ترتیب دادین. 
استوارجمشیدی:
ترتیب که چه غرض کنم، قربان. اونا خودشون بو بردن که داریم بازرسی می‌شیم
ستوان حکیمی:
این... این یک جور هم‌دستی با دشمنه   یه پیمان برادری با دشمن .
استوارجمشیدی:
نه، قربان. عراقیا دست چپی‌آَن،  می‌گن
این همکاری  میون  رنج‌برانه.
آونا باس  پاسخگوی عملیات  خود شون باشن. مام باهاس  پاسخ‌گوی عملیات خو مون باشیم . اینجوری هیچ‌کس بی‌خودی کشته نمیشه.  یه ج.ر برد-برده و همه می‌تونن از پیروزی صحبت کنن.
فریدون (با خوشحالی):
به این می‌گن اتحاد و همبستگی بین‌الملل، قربان. باید قدرش را  دونست.

گزارش‌گر (رو به تماشاگران):
این کنش قهرمانانه به  گونه‌ی یک پیش‌داوری   از روند چگونگی‌ها  در گذشته  پدیدار شد.
نیازی به موشکافی بیشتری نبود.
مرز   از نهاد خود پرده برداشت.
نیازی به درگیری  و تلفات نبود.



صحنه ۳:  پی‌گرد رادیوئی - از دلد تا بی‌داد
[ اینجا شب است.  خش‌خش  صدای فارسی  رادیو بغداد  را تا اندلزه‌ئی  خفه کرده.  گروهبان مرادی  پیج رادیو را تنظیم می‌کند. پارازیت ادامه دارد، سپس صدای  رادیو بغداد،  به گونه‌ئی ضعیف  هرچند  آشکار به گوش می رسد.]

صدای رادیو ( در میان  خش‌خش):
"...گزارش‌هایی از ناآرامی ها  در پاسگاه‌های مرزی ایران.
منابع آگاه از آشفته‌گی‌های  ایدئولوژیک در میان سربازان وظیفه  ایرانی خبر می‌دهند.
 نافرمانی، ش.رش و تبلیغات انقلابی  در چندین پاسگاه  تز جمله در مرز  پیرانشهربه گونه ئی مستند..."
[سربازان گروهان  شگفت‌زده خشکشان می‌زند. رنگ از  چهره دهشت‌زده ستوان حکیمی پریده است.]

ستوان حکیمی:
شورش؟ تبلیغات انقلابی در اینجا؟
استوارجمشیدی (شانه بالا می‌اندازد):
اخبار رادیوها  هم به  توشه و ادارکات  نیاز دارد، قربان. وقتی واقعیت‌ها  پشت پرده اند، شایعات خوش‌رقصی  می‌کنن.
ستوان حکیمی:
اما این مسخرس. اینجا شورشی در کار نبوده.  نشست های ما  تنها آموزشی  بوده —
نریمان (با لحنی کنایه‌آمیز):
حقایق و  موجای رادیویی با یه سرعت  پخش نمی‌شن، قربان.
فریبرز:
یکی  فقط حرف زده، یا یکی خیال کرده که  یکی حرف زده.  چه فرقی می کنه. نتیجه یکیه.
ستوان حکیمی (با گام زدنی عصبی):
این یه نتیجه‌گیری  احمقانه ئيه.
من سعی داشتم به سربازام  را آموزش بدم چطو شهروندایی مسئول و مفید باشن ،  نه—
استوارجمشیدی (آرام و  نیمه  اندوه‌گین):
نه،  جناب سروان.
احمقانه نیس. عقل مردم به چششونه.
ستوان حکیمی:
از کی می‌خوان بازجوئی کنن؟  کی را می‌خوان کیفر بدن؟ سجناب سرهنگ بازرس از فرماندهی من تقدیر کرد.
استوارجمشیدی:
آن را که حساب پاک ست از محاسبه چه باک ست.
(مکث می‌کند.)
کسی که کتاب آورده  حسابش پاکه.

[سکوت به دیگر بار به سنگر سایه می‌افکند. سربازها با نگاهی دلسوزانه به ستوان حکیمی می‌نگرند.]
کریم آقا ( به حال احترام ایستاده،):
جناب سروان.
اگه از ما  بپرسن،  می گیم  شما هیچ کار اشتباهی نکردین.
اصلان:
 ما بشون می‌گیم که شما  بهترین فرمانده بودین.
یاردان قلی:
ا شما گاهی اَم  با ما نماز خوندین.  با وجودی که  اهل دین‌داری نبودین .
ستوان حکیمی (با صدایی  گرفته):
من  هیچ‌وقت با شما نماز نخواندم.
یاردان قلی:
ما می‌دانیم،  جناب سروان. اما برا خوبیَت می‌گیم   شما می‌خوندین تا بدونن توده‌يی نیسین.

صحنه پایانی:  ستوان دوم وظیفه‌ئي که ناپدید شد
[سه روز پس از اخبار رادیو بغداد.  دادگاه  صحرائی نظامی   برگزار می‌شود  - هیچ قاضی‌ئی  به چشم نمی‌خورد،  تنها  سایه روشنی شدید.  ستوان حکیمی تنها ایستاده است.  گزارش‌گر  در کنار صحنه  تماشا می‌کند.]


گزارش‌گر (رو به  تماشاگران):
ستوان حکیمی بدون هیچ گواهی دهنده‌ئی  در زیر پی‌گرد  دادگاه صحرائی بازجوئی شد.
بدون هیچ گزارشی‌ گناهکارشناخته  شد.
او را به بلوچستان تبعید  می‌کنند -
جایی که مرزهای‌اش در زیر فرماندهی ساواک  آرام‌ترست،
جایی که  اندیشیدن در آن  خطرناک‌ است،
جایی که  دانش‌آموختگان جامعه‌شناسی را به آنجا   می‌فرستند تا آنچه را که آموخته‌اند فراموش کنند.

[نورپردازی صحنه دگرگون  می‌ شود. سنگر به دیگر بار نمایان می‌شود. سربازهای  گروهان به روال  همیشه‌گی خود ادامه می‌دهند.  استوارجمشیدی در برابر چادر فرماندهی ایستاده است همان جائی  که  ستوان حگیمی   در پیش‌ترها می ایستاد.]

گزارش‌گر:
استوارجمشیدی به درجه ستوانی ارتقا یافت.
او همچنان با افتخار خدمت  می‌کند. ودیگر ...
هرگز نبرد نمایشی   برپا نمی‌کند.  زیرا
 دیگر نیازی به  وانمود ندارد.

[ستوان حکیمی دوبار زیر نور پدیدار می‌شود و  روبه تماشاگران  سخن می‌گوید.]

ستوان حکیمی ( با صدائی اندیشمند و تا اندازه‌‌ئی دل‌مرده ):
شاید من آنها  را از دریافتن نومید کرده‌ بودم؟
(مکث می‌کند.)
یا شاید   در پایان  با چشیدن طعم ترس  خودم درس گرفتم؟

گزارش‌گر:

شما نقش خود را به اشتباه فهمیدید.
 شما هرگز برای فرماندهی ساخته نشده بودید.
 شما را برای این به مرزفرستادند که مسئولیت دیگران   را  در جائي دورافتاده و خطرناک به عهده بگیرید.

[پارچه‌نوشت پایانی پایین می‌آید]

"بی‌نوایان و رنج‌بران  در مرز ماندند."
"دانش‌آموخته‌گان در کجائی دیگر  به خدمت گمارده شدند."
"این ساختار هرگز   زیر بررسی  گذارده نشد."

ستوان حکیمی (گفتار پایانی،  رو به تماشاگران ):

من  در باره ساختار قدرت  پژوهش می‌‌کردم. 
هیچ این ین را نمی‌دانستم که  او  مرا  خواهد  پژوهید.

گزارش‌گر ( گفتار پایانی):

ستوان حکیمی به بلوچستان فرستاده شد.
 سرکار استوار جمشیدی  ترفیع گرفت.
سرباز ها در سنگر مرزی  به جا  ماندند.
مرز در همانجا که بود  برجا ماند.
 پس ازپنج سال ، جنگی راستین  درگرفت.

[صحنه تاریک می‌شود]

— پایان —

 






Comments

Popular posts from this blog

در پژواک کوه پاسخی نیست

سنگینی جایی که درآن ایستاده اند